تبليغاتX
گلشن خاورزمین

گلشن خاورزمین

(نام تاریخی وزیبای وطنم-خراسان- وعنوان فعلی وبلاگم)

 

از "گلش" به "آفتابستان" بیایید

www.sookoot.net

مقدم تان گلباران !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 1:48  توسط مسیح ارزگانی  | 

 

سرمقاله

سپیده­دم روزگار...

 

زمینه و زمانۀ زیست ما، عصر انفجار اطلاعات، توسعۀ بی­مهار ارتباطات و سلطۀ بی­رقیب رسانه­هاست. پدیدۀ مرزنشناس و حصارشکنی بنام رسانه و تبادل پیام، آن­چنان جهان پهناور ما را نزدیک، فشرده و بهم­پیوسته ساخته، مرزها و فاصله­ها را به کنار افگنده است که اینک کلیّت سیّاره ما با همۀ وسعت و عظمتش «دهکده­ای» بیش نیست و همۀ ساکنان این دهکدۀ جهانی با یکدیگر در تعامل و ارتباط هستند؛ مخصوصاً با تولد دنیای مجازی و پر از خالی انترنت، این پیوستگی و فشردگی، مضاعف و دوچندان شده است.

ما و جامعۀ کوچک ما نیزـ خواسته یا نخواسته ـ عضو این دهکده و جزء این مجموعه هستیم و نمی­توانیم از تکانه­ها و پیامدهای این دنیای پرازدحام و پرالتهاب از پیام و داده، برکنار و بی­نصیب بمانیم. این جریان­ها و امواج نامرئی و مهار ناپذیر، بسان جّو و هوا، دهکدۀ ما را در احاطه و سیطرۀ خود دارند و مهمان خوانده یا ناخواندۀ همه­ای خانه­ها، اندیشه­ها و بیشه­ها می­گردند. اگر درب را ببندی از پنجره سرازیر می­شوند و هرگاه پنجره را مسدود کنی، از روزنه هجوم می­آورند و ...

ما ناگزیر و ناگریز از تعامل یا تقابل با این پدیده هستیم. تعامل سازنده یا تقابل خصمانه. نیاز به گفتن نیست که تقابل و تخاصم با این جهانگشای قهّار و مهار ناپذیر، نه میسور است و نه معقول. تنها گزینه ممکن و معقول، همانا تعامل و تفاهم با این واقعیت مهاجم و حصارشکن است. باید این واقعیت جهانگشا و عالمگیر را پذیرفت، شناخت و با آن وارد تعامل و داد وستد سازنده گردید تا بتوان عضو فعّال و تأثیرگذار دهکده جهانی بود.

از آنجا که تعامل و تبادل یک فرایند دوسویه و داد و ستد دو جانبه است، آدم­ها ناگزیرند علاوه بر دریافت پیام و داده و تأثیرپذیری از انبوه اطلاعات و پیام های شناور در فضای دهکده جهانی؛ خود نیز پیام یا فراورده­ای برگرفته از اندیشه، فرهنگ، الگوها و ارزش­های مورد قبول خود را به این آشفته بازار اطلاع و ارتباط، ارائه کنند تا مغلوب و مقهور دیگر فرهنگ­ها و الگوها نباشند.

جامعه و کشور ملتهب و متلاطم ما در طول سه دهه بحران و آشوب سیاسی و اجتماعی، فاقد مختصات شناخته شده و پایگاه درخور توجه در دنیای اطلاعات و ارتباطات امروزی بود و حتی سایبانی هم در این دهکده نداشت. در آن سه دهه جنون و افسون، اگر دیگران هفت شهر سرعت و شتاب را پیمودند و هفت اقلیم گیتی را در یک «دهکده» جای دادند، ما اندر خم یک کوچۀ خرابه ماندیم و خانۀ مشترک مان را به «ویرانکدۀ» ترسناک تبدیل کردیم.

اما از سال 2001 میلادی بدینسو که مردم و کشور ما دورۀ گذار از طوفان و  بحران به سوی ثبات و سامان را سپری می­کند و غرش آتشبارها اندکی فروکش کرده است، در این مدت اندک ما هم با تأخیر و دیرکرد فراوان به کاروان پرشتاب و توقف ناپذیر اطلاعات و ارتباطات پیوسته­ایم. هرچند سهم و جایگاه مان در این رقابت فشرده و نفس­گیر، نهایت اندک و نزدیک به صفر است؛ اما هرچه هست، به میدان آمده­ایم و اینک عضو این جامعه و دهکده هستیم. استفاده از ابزارها و تجهیزات مدرن ارتباطی، اطلاع­رسانی و تبادل پیام و داده، در جامعه ما رونق گرفته است. رسانه­های دیداری، شنیداری و نوشتاری پرشمار در کشور ما پا به عرصۀ وجود گذاشته­اند. بهرمندی از شبکه جهانی اطلاع رسانی (انترنت) و هم­چنین حضور و سهم­گیری ما در این شاهراه ارتباطی مجازی نیز رو به گسترش و توسعه است. و دیگر نمادها و نمودهای حضور و حیات جامعه و کشور ما در این دهکده جهانی.

دلایل و الزامات حضور فعّال و نه منفعل ما در این عرصۀ راهبردی فراوان است. ما از پیشینۀ فرهنگی و تمدنی درخشان و پرافتخار برخوردار هستیم و در گذشته­ها، سهم و نقشی در دانش، معرفت و پیشرفت کاروان بشری داشته ایم. اینک بر بنیاد و بنیان آن مواریث و پیشینه­ها، ما دارای فرهنگ، اندیشه، باورها، ارزش­ها و الگوهای مختص به خود هستیم. باورها و ارزش­هایی که حاوی و حامل حرف نو و طرح نو برای دنیا و بشریت است. مهم­ترین شاخصه و ممیزۀ این اندیشه و فرهنگ که می­تواند مشتاقان و مشتریان بسیاری در دنیای معاصر به دست آورد و در عین حال در دکان هیچ عطاری یافت نمی­شود؛ همانا ساحت معنوی، عرفانی و آسمانی آن است.

رسالت ارائه و معرفی الگوها و ارزش­های این اندیشه و فرهنگ به بازارهای جهانی و نیز دفاع از کیان و مرزهای آن در این آشفته بازار پر تهاجم به عهده کیست؟ بدیهی است که رسانه­های عمومی، وسایل ارتباط جمعی، اصحاب اندیشه و فرهنگ و اهالی قلم و رسانه، در خط اول این جبهه فرهنگی و رسانه­ای قرار دارند و سنگرداران اصلی این عرصه پرتهاجم و پرتلاطم به شمار می­روند.

بر این اساس، مشارکت پویا و کارآمد و تشریک مساعی گسترده و هوشمندانۀ کلیه­ی نیروهای فعّال فکری و فرهنگی در این جبهۀ سراسری و فراگیر ملی، یک ضرورت اجتناب ناپذیر و رسالت دینی و ملی به شمار می­آید. هر فرد، گروه و تشکُلی به میزان توان و امکان مادی و معنوی خود، مکلّف و موظّف به ایفای رسالت ملی و دینی خود در این عرصه هستند.

بر بنیاد چنان ضرورت و رسالتِ محسوس و ملموسی «مجمع فرهنگی صفا» ـ که در آغاز سال جاری خورشیدی به اهتمام و اشتراک جمعی از دانش­آموختگان و فرهیختگان مناطق مرکزی افغانستان پا به عرصۀ وجود نهاد ـ تصمیم گرفت تا در حد توان و بضاعت خود در آن جبهه سراسری فرهنگی، جهاد عظیم فکری و پیکار سرنوشت­ساز رسانه­ای مشارکت نماید. برایند و پیامد چنان عزمی، غرس نوچک نهال «روزگار» در بوستان پرطراوت فرهنگ و رسانه بود؛ به آن امید که روزی و رزگاری به درخت تنومند و پرثمر تبدیل گردد. آرایش و صف­آرایی اصحاب «صفا» در خاکریز «روزگار» گام و اقدام نخست این مجموعه در مسیر مشارکت در آن نبرد سرنوشت­ساز فکری و فرهنگی خواهد بود و گام­های دیگر و بلندتری نیز در راه است.

روزگار با این اندیشه و انگیزه پدید آمده است تا بی­عدالتی­ها، نابرابری­ها و ناانسانی­های روزگار ما را فریاد کند و کجی­ها، ناراستی­ها و نابسامانی­های زمانه را برملا سازد. «روزگار» آیینه­ای شوربختی­ها، سیه­روزی­ها و خاکسترنشینی­های مردم فراموش شده­ای خواهد بود که در هیاهوی عصبیت­های قبیلوی، عظمت­طلبی­های طائفوی، فزون­خواهی­های برتری­جویانه و رؤیاهای جهان­گشایانۀ فرعون­های عصر، از حافظه تاریخ و خاطره روزگار محو شده­ و صرفاً به دلیل صداقت و بی­آزاری، به زاویه تاریخ و حاشیه تاریک رانده شده اند. نه تنها انگیزه و اراده ما؛ بلکه آرمان، پیمان و ایمان ما نیز چنین است و بر این نگاه و دیدگاه خود پایبند و باورمندیم.

«روزگار» روایتگر روزگار سیاه و تباهِ خلق محنت کشیده­ای خواهد بود که از آشنا و بیگانه خنجر خورده است و از دوست و دشمن، زخم­های کاری به تن دارد. بیگانگان و بدخواهان از رهگذر رندی و فزونخواهی و دوستان و یاران از سرِ نادانی و نااهلی، بر خرمن هستی و سرنوشت این پابرهنگان رنجور آتش زده اند. آنان در سکوت و بی­صدایی، پایمالِ جفای یاران و عنادِ بدخواهان می­شوند و فریاد فروخُفته­شان را هیچ گوش شنوایی نیست. روزگار مصمم است که خاکستر صدای این بی­صداهای گمنام تاریخ باشد و از رنج و اندوه بی­پایان آنان بنویسد.

بر بنیان چنان نگاه و دیدگاهی و معطوف به چنین رویه و رویکردی، دست اندکاران «روزگار» و اصحاب «صفا» قصد دارند که اغلب مطالب و مندرجات نشریه را به مسایل و مشکلات داخل کشورـ بویژه منطقه مهجور و مردم محروم و فراموش شدۀ هزاره­جات ـ اختصاص داده؛ مصائب، آلام و رنج­های بی­شمار این مردم زجرکشیده و پابرهنه را محور توجه و اهتمام خود قرار دهند. به امید پویش و جهش کاروان با صفای روزگار بر مدار و قرار یادشده و آرزوی فتح قله­هایی به بلندای بابا و هندوکش برای این فرزندان مردم و میهن.

 

یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد

که از او خصم بدام آمد و معشوقه بکام

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 23:3  توسط مسیح ارزگانی  | 

مـــرغ طـوفــان

 

و  ( درنگي درزندگي وكارنامهء سياسي ـ جهادي مصطفي كاظمي )  و

 

مــــرد سـامـان

 

 

الف ـ زندگي وكارنامه :

سيد قاسم كاظمي فرزند سيد گل شاه در سال 1338 ه.ش. در قريه­ي لولنج از توابع ولسوالي سرخ پارساي ولايت پروان به دنيا آمد و هنگام قتل يا شهادت در تاريخ 15 عقرب 1386 تقريباً چهل سال سن داشت. برادر بزرگتر وي بنام "سيد مهدي كاظمي "از شهداي صدر جهاد بود و در سال 1358 هنگام فتح ولسوالي سرخ پارسا به كاروان شهداي جهاد پيوست.سيد گل شاه نام فرزند خود را "سيد قاسم" گذاشته بود؛ اما بعدها به دلايل و انگيزه هاي شخصي كه چندان براي ما معلوم و مهم نيست، او خودنام زيباي "سيدمصطفي" و تخلص "كاظمي"را براي خود برگزيد و به همين نام و تخلص هم مشهور گرديد. كاظمي تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در زادگاه خود و نيز ولايت كابل تا سطح دپلم و فوق دپلم (به گفتهء خود و نزديكانش) و يا تا صنف يازدهم (به ادعاي برخي از دوستان و آشنايان دورترش) ادامه داد و تمام تحصيلات رسمي او در داخل كشور همين مقدار بود.

در بيانيه هيأت رهبري حزب اقتدار ملي و نيز در برخي بروشورهاي تبليغاتي كه پس ازمرگ وي در ايران نشر شده، سال تولد كاظمي را 1342 و سطح تحصيلات او را ماستري (فوق ليسانس) و يا ليسانس در كابل ذكر كرده اند كه هر دو ادعا صحت ندارد و ميان صدر و ذيل همين پاراگراف، تناقض آشكاري وجود دارد كه اساس هردو ادعاي آنها را نقض مي­كند؛ زيرا در ذيل همين پاراگراف آمده كه پس از ختم تحصيلات مذكور در كابل و همزمان با آغاز مبارزات ضد كمونيستي مردم (يعني سال 1358) كاظمي به صفوف مبارزان پيوست. در حالي كه اگر كاظمي متولد سال 42 باشد، در سال58 يعني سال پايان تحصيلات و آغاز مبارزه، وي بايد حداكثر 16 سال سن داشته باشد. پرواضح است كه در كشور عقب افتاده اي مثل افغانستان كه سن ورود به مكتب بالاست،هيچكس نمي­تواند در شانزده سالگي مقطع تحصيلي ماستري را پشت سر بگذارد؛ زيرا براي گذراندن دورهء دپلم 12سال عمر و براي مقطع ليسانس نيز حداقل چهار سال و براي ماستري نيز دو سال ديگر نياز است كه مجموعاً مي­شود 18 سال.اگر فردي در سن هشت سالگي وارد مكتب شود و بدون وقفه و ناكامي به تحصيلاتش ادامه دهد، در سن 26 سالگي مي تواند به اخذ مدرك ماستري يا فوق ليسانس نايل آيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 21:20  توسط مسیح ارزگانی  | 

 

 

يك تحول

(درنگنامه و نقدگونه اي بركتاب روشنفكر امروزما)   و     و

چندتأمل             

 

"روشنفكر امروز ما" عنوان اثري است از نويسنده و سخنور شهير هموطن جناب "جوادي غزنوي" كه به تازگي راهي بازار كتاب شده است. اين اثر در 248 صفحه و در دو هزار نسخه به همت بخش فرهنگي حركت اسلامي افغانستان، در بهار سال 1378 به چاپ رسيده است. موضوع كتاب "روشنفكر امروز ما"مقولۀ متروك و مظلوم نقد و سنجش است. مباني فكري، لنگرگاه­هاي تئوريك، ديدگاه هاي سياسي و شعارها و بدعت هاي حلقات روشنفكري "امروزما" و "عصري براي عدالت" در اين كتاب مورد نقد و ارزيابي قرار گرفته است.

ضمن تقديم يك خسته نباشيد ناب به اين كاوشگر خستگي نشناس و منتقد جسور و نيز آرزوي فتح قله هاي نو و سرزمين هاي ناشناخته براي اين مسافر فرهيخته؛ يادآوري نكات و تأملاتي را در خصوص فراورده جديد فكري ـ قلمي ايشان ضروري مي دانيم.

"روشنفكر امروز ما "يك تحول مهم و خجسته و يك گام بلند و جسورانه است؛ هم در جبهۀ سياسي و مذهبي و هم در عرصۀ فرهنگي و انديشگي. در حوز‌ه سياسي و ديني از آن روي يك نقطة عطف تواند بود كه تقريباً براي نخستين بار عليه يك جريان التقاطي مدرن و ستيزنده، و نيز حاميان و خالقان آنها، دست به قلم برده شده و انديشه هاي آنان به چالش فراخوانده شده است. صد البته كه جريان روشنفكري مورد بحث، فاقد  چنان اهميتي است كه نقد و سنجش آنان كدام جسارت يا معجزه و كرامتي به حساب آيد؛ ولي با توجه به اينكه مجموعۀ مذكور، حلقه ناچيزي از يك زنجيره و جزء كوچكي از يك جريان سياسي محسوب مي شود كه به گفتۀ خودشان «ديوانه كم ندارد» (1) و نمونه هاي از بلوا و خشونت چماقداران آنها را در گذشته ديده ايم كه حتي حرمت مقدس ترين اماكن مذهبي را هم پاس نداشتند؛ با عنايت به اين نكته "روشنفكر امروز ما "يك گام جسورانه، يك نقطه عطف مهم و يك سرآغاز قابل توجه به حساب مي آيد. از جانب ديگر ممكن است امروز قلم زدن در بارۀ جريان حامي و خالق روشنفكر عصري، چندان دشوار و خطرساز نباشد؛ زيرا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 0:32  توسط مسیح ارزگانی  | 

هراس هاوكابوس ها

                                                   قسمت اول 

(یادداشتی بر داستان خاکستر و خاک)

 

داستان نسبتاًبلند«خاکستروخاک»اولین تحربۀادبی ـ هنری نویسندۀ هموطن مقیم فرانسه«عتیق رحیمی»است که در64صفحه به همت نشرورجاوند(تهران)درسال1381وباشمارگان2000نسخه،چاپ ومنتشرشده است.تاریخ پایان اثرنیز،ماه مۀ1997(پاریس)ثبت گرديده است.                                                                        

بنابرروایتی این داستان تاکنون به19زبان وبنابرروایت دیگربه22زبان زندۀ دنیاترجمه شده است.خاکستروخاک علاوه برداستان،فیلنامه هم هست.وهم اینک فیلمی براساس آن درحال گذراندن مراحل فیلمبرداری می باشد.(درحال حاضرفیلم مذکورساخته شده ودرسینماهاوتلوزیون های مختلف به نمایش درآمده است.)به گفتۀ نویسنده،این داستان دراصل وآغاز،خلاصۀیک فیلمنامه بوده است(اقتدارملی/35).آنچه درپی می خوانید،یادداشت هاوبرداشت های یک خواننده است از اثرمذکوربه عنوان یک داستان نه فیلنامه:                                                              

خلاصۀ داستان:

قریۀ آبقول درحوالی شهرپلخمری موقعیت دارد.زمانی چندمأمورحکومت خلقی برای جلب جوانان به خدمت عسکری،واردقریه می شوند.نیمی ازجوانان دم جلب می گریزندونیم دیگرپنهان می شوند.مأموران به بهانۀ تلاشی خانه ها،دست به چپاول وتاراج قریه می زنند.نیمه شب چندنفرازقریۀ

 

                       بقیه در" ادامه مطلب"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 23:10  توسط مسیح ارزگانی  | 

 

هراس هاوکابوس ها

                                                          قسمت دوم 

(يادداشتي برداستان خاكستروخاك)

 

در قسمت پیشین این یادداشت به محتوا و درونمایۀ داستان «خاکستر و خاک» پرداختیم و با نگاه و رویکرد تحلیلی و توضیحی، جانمایه و روح داستان را شرح دادیم. در این قسمت به ساخت وبافت اثر ، و قاب و قالب آن محتوا می پردازیم و در چند پاراگراف کوتاه در ارتباط با ساختار و ساختمان داستان سخن می گوییم:

(1)

نخستین پرسشی که در ارتباط به فرم و ساختار این اثر به ذهن می آید اینست که «خاکستر و خاک» رمان است یا داستان کوتاه؟ به گمان و باور خود نویسنده (عتیق رحیمی) این اثر تنه به تنۀ داستان بلند می زند و بدون اما و اگر باید در قفسۀ رمان ها جای گیرد.[i][1] برخی از کسانی که در معرفی و تبلیغ «خاکستر و خاک» قلم زده اند نیز آنرا در زمره و جرگۀ رمان جای ...

 

                          بقیه در" ادامه مطلب "

                                   
                                                    
                                                       

[i][1]  هفته نامه «اقتدار ملی» شماره 35.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 19:20  توسط مسیح ارزگانی  | 

 

جامعهء موزاییکی و معضلات ملی- اتنیکی

 

 

افغانستان کشوریست دارای تنوع اقوام ، فرهنگ ها ، زبان ها ومذاهب . گروه های گوناگون اتنیکی ، زبانی ، فرهنگی و مذهبی درچوکات این سرزمین زندگی می کنند .

هرگاه با دید مثبت ، عقلانی وانسانی به این پدیده نگاه شود ، افغانستان باغ خرّم وفرح بخشی خواهد بودکه گل های رنگارنگ ومتنوع ودرختان گوناگون با میوه های متفاوت ، ازجاذبه های بی مانند ومنحصربه فرد آن ملک ودیارشمرده خواهد شد . با این نگاه ورویکرد ، تنوع اقوام و فرهنگ ها دریک سرزمین نه تنها پدیده منفی ومنفورنیست ؛ بلکه ازجاذبه ها ، زیبایی ها ونقاط قوت آن سرزمین وکشوربحساب خواهد آمد .

 

اما آنگاه که ازپشت عینک تعصب ، انحصارطلبی ، فاشیزم تباری ونفی وانکارهمدیگربه پدیده یادشده نگاه شود ، بدون تردید ا ُفت وآفت بزرگ واسباب تباهی ملک وملت خواهد بود وآن باغ دل انگیزرا به بیابان وبرهوت تبدیل خواهد نمود . دراین حالت ، جاذبه ها وزیبایی های زیستی وانسانی آن خانه مشترک ، بسترسازنفاق ونفرت اجتماعی ، خصومت ورقابت تباری ، کشمکش های بی حاصل سیاسی ودرنهایت ، تباهی وسیه روزی ملی خواهد شد . همان پدیده واحد دریک نگرش اسباب هم زیستی ، هم پذیری ویاری های همدلانه خواهد شد ودرنگرش دیگراسباب هم ستیزی ، نا شکیبایی وناسازگاری اجتماعی .

 

بقیه درادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 17:13  توسط مسیح ارزگانی  | 





          پيشينه انتخابات شوراي مـلي در افغانستان


      پيش درآمد:

 

مجلس قانونگذاري و انتخابات مربوط به آن ـ كه هر دو از پديده‌ها و فرآورده‌هاي دنياي مدرن هستند ـ در افغانستان از پيشينه و تاريخچه طولاني وقابل ملاحظه برخوردار نيست. آنچه در اين سرزمين داراي سابقه و پيشينه تاريخي مي‌باشد و مي‌توان گفت از سنت‌هاي ملي و بومي افغان‌ها به حساب مي‌آيد، لويه جرگه (مجلس بزرگ) و ديگر جرگه‌هاي خرد و ريزقومی و ملي است.
هرچند برخي از نويسندگان، لويه جرگه را نوعي پارلمان و مجمع قانونگذار دانسته‌اند؛ اما مجمع مذكور در حقيقت، تجمع سنتي از ريش سفيدان، مَلاّكان، سرداران و سران اقوام و قبايل است كه در شرايط بحران و اضطرار و يا دوره گذار به منظور تصميم ‌گيري درمورد مسايل حياتي كشور، براي مدت كوتاه و بدون رأي مستقيم مردم تشكيل مي‌گردد. نه مبناي حقوقي و قانوني جرگه‌ها مشخص و تعريف شده است و نه چارچوب وظايف و اختيارات آن. تعداد اعضاي جرگه‌ها نيز حد و مرزي ندارد و زمان برگزاري و مدت ادامه كار آن نيز مشخص نيست. در حالي كه مجلس قانونگذاري، تجمعي از نمايندگان منتخب مردم (به تعداد معين) است كه براساس قانون اساسي و قانون انتخابات براي يك دوره قانونگذاري مشخص و با وظايف و كار ويژه‌هاي معين تشكيل مي‌گردد و محصول دوره ثبات و سامان است، نه بحران و گذار. به علاوه ، اين مجلس ركني از اركان دولت و حاكميت است؛ در حالي كه جرگه‌ها معمولاً تسهيل كننده و مشروعيت‌ساز حاكميت هستند نه بخشي از آن.   
با اين تفاصيل، لويه جرگه و ديگر جرگه‌هاي ملي يا قومي، مجلس قانونگذاري به معناي متعارف و امروزي نيست و از موضوع بحث ما در اين نوشتار خارج است. جويندگان تفصيل بيشتر مي‌توانند به منابع مربوط مراجعه كنند.(1)
 

     كليات   :

در يك نگاه كلي، افغانستان در درازناي تاريخ سياسي خود تنها 13 دوره شوراي ملي و 12 بار انتخابات مربوط به آن را تجربه كرده است. اولين دوره شوراي ملي (ولسي جرگه) كه اندك شباهتي به قوه قانونگذاري داشت، در ماه سنبله سال 1309 ش. افتتاح شد و آخرين آن (دوره سيزدهم) در 26 سرطان 1352 ش. (1973 م) با كودتاي سردار داوود و براندازي نظام سلطنتي مشروطه پايان يافت. با اين حساب، افغانستان به مدت 41 سال داراي شوراي ملي بوده است كه اولين دوره آن، 11 ماه پس از روي كار آمدن نادرشاه (پدر) آغاز و آخرين آن با سقوط ظاهرشاه (پسر) خاتمه يافت. البته چنانكه خواهد آمد، سنگ تهداب تشكيل شوراي ملي در عصر امان الله خان و در جرگه يك هزار نفري پغمان در سال 1307 گذاشته شد.
شوراي ملي افغانستان از آغاز تشكيل تا پايان كار، متشكل از دو مجلس بوده است: اولي ولسي جرگه و دومي مشرانوجرگه كه براساس قانون، نمايندگان مجلس اول عموماً انتخابي و اعضاي مجلس دوم نيز بخشي انتخابي و بخش ديگر انتصابي بوده‌اند.
اولين دوره مجلس مشران در سال 1310 ش. ـ يك سال پس از تشكيل ولسي جرگه ـ افتتاح شد و آخرين آن نيز در سال 1348 آغاز به كار كرد و با كودتاي سردار داوود پايان يافت. تعداد اعضاي اولين ولسي جرگة نام نهاد افغانستان 111 نفر و آخرين و سيزدهمين دوره آن 216 نفر بوده است. اولين دوره مشرانوجرگه نيز داراي 27 عضو انتخابي و آخرين آن مركب از 56 وكيل انتخابي و انتصابي بود كه به ضميمه 28 عضو انتخابي شوراهاي ولايتي به 84 نفر مي‌رسيد.
از مجموع اين ادوار تنها در انتخاب دور دوازدهم، چهار وكيل زن به شوراي ملي راه يافتند. و نيز تنها دو انتخابات دهه دموكراسي (دوره‌هاي 12 و 13) به صورت كتبي، سرّي و رقابتي برگزار شد. از ميان ادوار سيزده‌گانه فوق، تنها دوره‌هاي هفتم، دوازدهم و سيزدهم، هم از لحاظ آزاد و منصفانه بودن انتخابات و هم صلاحيت و اختيارات شورا واجد اهميت و درخور دقت است. سرگذشت انتخابات و شوراي ملي در اين سه دوره به اضافه جريان شكل‌گيري نخستين مجمع قانون‌گذاري افغانستان به تفصيل در اين نوشتار مورد بررسي قرار خواهد گرفت.
 

                       بقیه در" ادامه مطلب"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 18:12  توسط مسیح ارزگانی  | 

                                                   حديث تجزيه و تسميه:

                                           

                       از  " خراسان "   تا  " ارزگان "                                                         

            چندی پيش مجلس شورای اسلامی ايران ، طرح تقسيم استان خراسان رابه تصويب نهایی رساند. بر اساس اين طرح ، استان مذکور به سه استان مجزا به نام های خراسان شمالی ، خراسان جنوبی و خراسان رضوی تقسيم می شود.  البته آنچه شاهد مثال ومنظورنهایی ما از ذکر اين رويداد می باشد، فراز بعدی سخن است:

 خراسان نه اولين استان ايران است که تجزيه می شود و نه آخرين آن. قبلاً نيز چنين تقسيمات و اصلاحات اداری صورت گرفته است و در آينده نيز چنين خواهد بود. اما اين مورد بخصوص ، يك تفاوت ريز و درعين حال اساسی با ساير موارد دارد و آن اصرار بر حفظ عنوان "خراسان" بر روی استان های تازه تأسيس است. قبلاً بخشی از استان مازندران جدا شد و نام جديد " گلستان " را به خود گرفت. قسمتی از آذربايجان هم استان مستقل گردید و نام " اردبيل " را به خود گرفت. بخشی از زنجان نيز با نام جديد " قزوين " پا به عرصه وجود گذاشت. بخشی از استان تهران نيز بنام استان " قم " عرض اندام کرد و...

اما در مورد خراسان، با اينکه به سه استان مجزا ومستقل تقسيم شده، بازهم هيچكدام نام جديد به خود نگرفته اند؛ بلکه همه آن ها عنوان " خراسان " را با خود حفظ کرده اند. دليل يا دلايل اين سختگيري و پافشاری بر روی عنوان خراسان چيست؟  پاسخ واضح  و روشن است.خراسان ميراث عظيمي از فرهنگ، تمدن، تاريخ، دانش، ادب، عرفان،انديشه، حماسه و ... را پشت سر خود دارد. خراسان مهد انديشمندان، اديبان، شاعران، عارفان، عياران، تاريخ سازان  و نام آوران بسياري بوده است. خراسان( بلخ ) زادگاه زبان شیرين فارسی دری  و محل زايش و پرورش شعر و ادبيات غنی فارسی بوده است. خراسان کبير، شهرها و نواحی بس مهم باستانی- تاريخي مانند بلخ، هرات، غزنين، مرو، باميان، بدخشان، کابلستان، زابلستان، فارياب، طوس، بيهق، جام، نيشابور، غور، طخارستان و... را در دامان پر گهر خود جای داده است . زادگاه و زيستگاه زرتشت و اوستا، فردوسی و شاهنامه، مولوی و مثنوی، ابن سنا و قانون، خواجه عبدالله و صد ميدان، غزالی و احياء العلوم، سنايي و حديقه و صدها قله رفيع دانش، حکمت، عرفان و ادب مانند امام اعظم ( ابوحنيفه ) ابو سعيد ابو الخير، معلم ثانی، انوری، عنصری، ناصر خسرو، بيدل، خواجه نصير، بهزاد، جامی هروی، بايزيد بسطامی،آخوند خراسانی، سيد جمال، اغلب مؤلفين صحاح سته، و جمعی از قراء سبعه، استوانه های ادبيات عرب( اخفش بلخی، کسايي مروزی، سکاکی صاحب مفتاح العلوم و ...) جمع کثيري از محدثان، فقيهان، مفسران، عارفان و ديگر شاخه های علوم اسلامی؛ همه وهمه در خراسان بزرگ زاده وپرورده شده اند . حقیقت اینست که اگرمشاهیر ومعاریف خراسان راازآنچه تمدن ایرانی نامیده می شود جداکنیم ، برای ایرانیان تنها حافظ وسعدی می ماند وبس .

            پر واضح است که هر دولت وملت عاقلی اگر زمينه و بهانه ی برای شريك شدن در آنهمه ميراث عظيم و گرانبها، آنهمه افتخارات و دستاورد های جهانی و بشری، اينهمه پشينه تمدن سازی ، دانش پروری و فرهنگ آفرينی و آنهمه درخشش های علمی، ادبی، هنری و تاريخی داشته باشد؛ هيچگاه از آن دست بر نمی داردوباتمام توان وقدرت براستمرار آن مشارکت اصرارمی ورزد. بويژه اگر صاحبان و وارثان آن تاريخ و تمدن، با تغيير نام اجباری سر زمين شان توسط حکام مسلط بيگانه، از حق انحصار وراثت محروم شده باشند. در چنين حالت اگر کشوری با در اختيار داشتن بخش ناچيزی از آن سرزمين، تمام فضايل و افتخارات گذشته آن ديار را به خود نسبت دهد، واقعا غنيمت باد آورده و گنجينه بدون صاحب نصيبش شده است. اين جنين است که حذف نام خراسان از قاموس جغرافيای امروز ايران، مساوی است با محروميت از آن همه مواريث کهن و سوابق پر افتخاروگم شدن هویت قوم ایرانی درتاریکخانه تاریخ .  اين است که استان خراسان قطعه قطعه می شود؛ اما نام بلند آوازه " خراسان " ثابت و بدون تغيير باقی می ماند. چنان که قبلا گفتيم هيچيك از اين مسايل، موضوع گفتار حاضر نيست. منظور از اين همه صغری و کبری، رسيدن به اين نتيجه است که: اين تقسيم استان را در کشور همسايه و هم تاريخ، با تقسيم يك ولايت در کشور خود مقايسه کنيم:          
نظير آنچه درموردخراسان گفته شد، در مرکز افغانستان نیزتکرار شد. ولا
يت بزرگ ارزگان، به دوقسمت شمالی  (اغلب هزاره نشين با مرکزيت نيلی) و جنوبی ( با اکثريت پشتون و مرکزيت ترين کوت ) تقسيم گرديد. در اين مرز بندی جديد ، حدود 60 الی 70 در صد از نواحی و اراضی ارزگان، در قلمرو واحد اداری پشتون ها قرار می گيرد و حدود 30 تا 40 درصد ديگر نيز جزء اداره ی نو بنياد هزاره ها. از لحاظ كيفيت نيز سر زمين های مستعد ، حاصلخيز و خوش آب و هوا که شايد از مرغوب ترين اراضی افغانستان باشد، نصيب بخش جنوبی وپشتون نشین شده است.  و سرزمين های اغلب کوهستانی و غير مساعد هم  سهم بخش شمالی وهزاره نشین . اين تقسيم بندی نا عادلانه در حالی صورت می گيرد که يك قرن قبل، تمام ساحات اين ولايت به  اضافه برخی نواحی همجوار به طور کامل  منطقه هزاره  و شيعه نشين بود و حتی يك نفر پشتون برای گذاشتن در موزه به منظور جلوگيري از انقراض نسل هم در اين ولايت يافت  نمی شد. حدود يك صد سال قبل حاکم فاشيست وخونریزی بنام عبدالرحمن به اين سرزمين لشکر کشيد. اوبا خلق يك تراژذی وحشتناک انسانی، ساکنان  و صاحبان اصلی ارزگان را بجرم شيعه بودن و هزاره بودن قتل عام ومتواری کرد. زنان و کودکان شان را به غلامی و کنيزی گرفت. بقية السيف عبدالرحمن نيز به کشورهای آسيای ميانه، ايران و پاکستان آواره شدند و تا امروز آواره اند. با نسل کشی و نابودی صاحبان اصلی ارزگان و خالی شدن آن از سکنه بومی، عبدالرحمن، پشتون های سنی مذهب را اغلب از سرزمين های هند برتانيوی به افغانستان آورد و سرزمين های غصب شده ارزگان را به آن ها واگذار کرد، که تا امروز هم به نام ناقلين و ومهاجرين ياد می شوند. تنها حدود سی در صد از ساحات اين ولايت که از نظر اقليمی وطبیعی شرايط نا مساعدی داشت و در واقع مهاجرين حاضر نشدند به آن جا بيايند ، در دست هزاره ها باقی ماند. باقی ماندۀ ارزگانيان زخم خورده وماتمدار به مدت يك فرن، خار در چشم و استخوان در گلو همراه با غاصبان دار و ديار خود در چارچوب يك ولايت زيستند. اين است مختصری از قصه پر غصه ارزگان زخم خورده. از این منطقه سرسبز ، زیبا وحاصلخیز دربرخی کتاب های تاریخی بعنوان " کشمیرهزارجات " یاد شده است . ارزگان نه تنها ازنظرزیبایی وطبیعت دل انگیز ، همانند وهمسنگ کشمیراست ؛ بلکه ازنظرسرگذشت وسرنوشت غم انگیزتاریخی نیزمشابهت تام باآن دیارغصب شده دارد . البته قصه پرغصه ارزگان تلخ ترازکشمیراست ؛ زیراقتل عام ونسل کشی که دراینجا روی داده است ، کشمیریان چنان تراژدی غمباری را تجربه نکرده اند . بعلاوه ، مردم کشمیر ازخانه های شان نیز رانده نشده اند . ارزگان فلسطین هزاره هاست . همانگونه که یک عرب ومسلمان هیچگاه ماجرای غصب فلسطین وآوارگی مردمان آن دیاررافراموش نمی کند وبه همین دلیل برای همیشه ا ازحامیان و خالقان اسرائیل ( امریکا وانگلیس ) کینه به دل دارد ؛ هزاره ها نیزهیچگاه قصه پرغصه ارزگان وغصب آن سرزمین آبایی خودرا فراموش نمی کنند وپیوسته ازاین بابت ، نالان وگریان هستند .      
حال که قرار است ولايتی با چنين سابقه و پيشينۀ پرفرازوفرود به دو قسمت جداگانه تقسيم شود، کدام بخش شايسته آن است که نام وعنوان " ارزگان " را برای خود حفظ کند و کدام قوم مستحق است که خود را ارزگانی بنامد؟ آ
يا ناقلين و مهاجرين غاصب واشغالگر که اغلب از آنسوی مرزها آمده اند شايسته و بايسته چنين حقی هستند يا ساکنان و صاحبان اصلی ارزگان ؟

            پاسخ روشن است اما آن چه اسباب تعجب و تأسف مضاعف می گردد اين است که دقيقاً بر عکس توقع و انتظار، در اين تقسيمات جديد، بيگانه صاحب خانه شده است و صاحب خانه، آواره وبی هويت و بی سر نوشت.  صاحبان اصلی ارزگان، نام نا آشنای دايکندی را بر ولايت خود نهاده اند و غاصبان آن سرزمین، ارزگانی باقی مانده اند. از اين به بعد تاريخ پر افتخار ارزگان، مقاومت تاريخ ساز ارزگانيان در برابر فاشيزم، حماسه خالق و شيرين، حماسه چهل دختران، مردان هنگامه ساز و شور آفرينی چون محمد عظيم بيگ، ملا افضل ارزگانی، قاضی عسکر ، نجف بيگ شيران، ابراهيم خان گاوسوار، ملا خداداد لورانی و ديگر مفاخر و داشته های اين سر زمين به ارزگان تعلق دارد ( که در تقسيمات جديد نام ولايت ناقلين است ) نه به دايکندی. دقيقا نظير آنچه  که يكبار در داستان مثله شدن خراسان کبير تجربه شد و چه تجربه تلخی!  حکام بيگانه با تاريخ و تمدن خراسان، نام پيکره و بدنه اصلی آن سر زمين را به عمد و جبر تغيير دادند، تا هويت ساکنان اصلی خراسان را مخدوش سازند؛ در حالی که جزء ناچيزی از خراسان بزرگ در قلمرو یک کشور همسايه ( ایران )به همان نام اصلی ( خراسان ) باقی ماند. وقتی ناسيوناليزم اروپايي به مشرق زمين آمد و ملت های شرق به فکر تاريخ سازی و پيشينه تراشی افتادند؛ کشوری که آن جزء همنام را در اختيار داشت، تمام مواريث و افتخارات گذشته خراسان را بنام خود ثبت کرد و آن کل و پيکره اصلی که حالا نام ديگری بر او تحميل شده بود، سرش بی کلاه ماند و تا امروز هم بی کلاه است.

            صد ا لبته که اين سخن بدان معنی نيست که ما با تأسيس ولايت جديد مخالفيم. هرگزچنین اندیشه ای درسرنداریم . آنچه  مورد اعتراض ماست نامگذاری ولايت جديد است. چرا نام اصلی و تاريخی اين سرزمين با آن همه پيشينه پر افتخار و آن همه تاريخ خونبار به قبايل آنسوی مرز واگذار شده و نام نا آشنای دايکندی جای آن را گرفته است ؟ ما به چند دليل با اين نامگذاری مخالفيم:

            اول: دايكندي در حال حاضر( زمان نوشتن مقاله ) صرفا ًنام يکی از ولسوالی های ارزگان است که همراه با چند ولسوالی ديگر ( شهرستان، کجران و گيزاب ) واحد اداری جديد را تشكيل داده اند. گذاشتن نام يك ولسوالی بر مجموع ولايت، ترجيح بلا مرجح است و هيچ توجيه منطقی، تاريخی يا فرهنگی ندارد.

            دوم: دايکندی در اصل و اساس، نام يكي از طوايف و تيره های هزاره بوده و هست؛ مانند دايزنگی، دايميرداد، دایچوپان و دایفولاد. نامگذاري يك ولايت بنام يک قبيله و طايفه، چه جذابيت و مزيتی می تواند داشته باشد و اين کلمه کدام بار مثبت يا منفی را القا می کند؟ تداعی گر کدام ارزش، فضيلت، افتخا ر و پيشينه می تواند باشد؟

            سوم: دايکندی چه به عنوان نام يک تيره در قديم و چه به حيث نام يک ولسوالی در عصر حاضر، هيچ جايگاه و پايگاه بر جسته و چشمگير در تاريخ هزاره و افغانستان نداشته است. بر خلاف ارزگان که برای هزاره  ها يک تاريخ، يك فرهنگ، يك نماد و يك آرمان است. ارزگان فشرده ای از تاريخ و سر نوشت هزاره هاست و نمادی از رنج و مظلوميت آنان. ارزگان ما را با تاريخ پيوند می زند و پيشينه و ريشه ما را می سازد. تا نام آشنای ارزگان را به خود داريم در تاريخ گم نمی شويم و آدرس تاريخی ما کاملا روشن است. اما دايکندی ما را با گذشته و تاريخ بيگانه می سازد. همه چيز برای ما از امروز شروع می شود.  گذشته و پيشينه ما به کسانی تعلق می گيرد که نام پر آوازه ارزگان را با خود دارند. چند مثال ساده و ملموس می تواند روشنگر داستان و سر نوشت خراسان و ارزگان باشد و نشان دهد که تغيير نام تا چه اندازه باعث تغيير ذهنيت ها و تحريف واقعيت ها می شود :

            مردمان هندوستان، پاکستان و بنگلادش از پنج هزار سال به اين سو، در سرزمين مشترکی بنام شبه قاره هند می زيسته اند و دارای تاريخ، تمدن، فرهنگ، زبان، سرنوشت، آرمان ها و ارزش های مشترک بوده اند. تمامی مواريث، افتخارات و دستاوردهای اين پنج هزار سال، ميراث مشترک همه ساکنان شبه قاره هند است. اما از حدود پنجا سال پيش بخشی از اين حوزه ی تمدنی و سر زمين مشترک ، نام نوبنیادپاکستان را بخود گرفت . حالا جهانيان مثلاً موسيقی اين سرزمين را موسيقی هند می گويند يا موسيقی پاکستان ؟ فلسفه، ادبيات ، افسانه ها و اساطير شبه قاره را هندی می گويند يا پاکستانی؟ آن تمدن و تاريخ پنج هزار ساله  بنام تمدن هند شناخته می شود يا تمدن پاکستان؟ پاسخ روشن است. با اينکه در عالم واقع، همه آن دستاوردها، ميراث مشترک دو ملت هستند؛ اما آنچه باعث شده است که جهانيان، هندوستان را ملت کهن سال و تمدن ساز بدانند و ملت پاکستان را نوپا و بی پايه، نامگذاری بخشی از اين حوزه تمدنی به یک نام جديد  است که فقط پنجاه سال سابقه دارد. اگر پاکستان از ابتدای تأسيس نام سر زمين خود را هند شمالی می گذاشت ابداً اين کج فهمی ها و اشتباهات پيش نمی آمد.

            در مقابل، شبه جزيره کره هم حدود پنجاه سال است که به دو کشور مجزا و متخاصم تقسيم شده است. در عين حال هيچ کس نمی تواند بگويد تاريخ و تمدن گذشته اين شبه جزيره متعلق به کره جنوبی است يا کره شمالی. مورايث و دستاورد های آن ديار، متعلق به مردم و سر زمين کره است که هر دو بخش شمالی و جنوبی در آن سهيمند. ملت آلمان نیزپس ازجنگ جهانی دوم به دوکشورمجزّا ومتخاصم تقسیم گردید ؛ اما هیچکس نمی توانست بگوید که مواریث وافتخارات گذشته این قوم وملت مربوط به آلمان شرقی است یا غربی ؛ زیرا هردوکشور نام تاریخی ومشترک" آلمان " را حفظ کرده بودند .

            از آنچه گفته شد بخوبی معلوم می گردد که تغيير نام کشور ها و سر زمين ها تاچه اندازه مهم است و چگونه زمينه ساز دستبرد های بزرگ تاريخی- فرهنگی و سوء استفاده های رندانه از تاريخ و تحريف آشکار  و ناروای آن می گردد.

            چهارم: جدا شدن هزاره ها از پيکره زخم خورده ی سر زمين آبايي خود تحت نام جديد دايکندی و واگذاری اسم و رسم ارزگان به ناقلين پشتون، در حقيقت نوعی به رسميت شناختن غصب و اشغال اين سر زمين و اعتراف به چشم پوشی از استرداد آن از غاصبان تاريخی ارزگان است. با اين حساب و به اين ترتيب، فرجام وسرانجام اشغال ارزگان به مراتب فاجعه بارتر از غصب و اشغال فلسطين خواهد بود . زيرا يهوديان تنها اراضی و خانه های  فلسطينیان را غصب کرده اندو يا خريداری نموده اند ؛ نه نام، هويت و تاريخ فلسطين را. آنان نام  جديد اسرائيل را برای خود برگزيده اند وهیچ ادعایی درموردمواریث ومفاخر فلسطین وکنعان ندارند . اما در مورد ارزگان، هم سر زمين وخانه های ارزگانیان  غصب شده است و هم هويت و تاريخ آنان .  آنجا تنها پای تاراج فيزيكي و مادی در ميان است و در اينجا تاراج فيزيكي و معنوی يك جا اعمال شده است.

            با توجه به آن چه گفته شد و با عنايت به خسارات  و زيان هايي که از رهگذر تغيير نام متوجه برخی ملت ها و سر زمين ها می گردد، به باور ما بهتر است با دقت و تعمق بيشتری در خصوص نامگذاری ولايت جديد عمل شود تا فردا دچار حسرت و دريغ نشويم. لذا پيشنهاد می کنیم:

            يك: از نام تاريخی ، بومی ، پر بار و نمادين " ارزگان " هيچگاه صرف نظر نشود. اين عنوان نه از بخش پشتون نشين حذف شود و نه از بخش هزاره نشين. می توان هردو ولايت را به همين نام مسمی کرد؛ مانند ارزگان شمالی و ارزگان جنوبی يا ارزگان عليا و ارزگان سفلی و از اين قبيل.

            دوم: اگر هم قرار است حتماً نام جديدی برای ولايت جديد انتخاب شود، بهتر است نامی که صبغه و پيشينه تاريخی- فرهنگی دارد بر گزيده شود مانند غرجستان و نظاير آن.

 والسلام

( این نبشته حدود چهارسال پیش وهمزمان با مطرح شدن بحث های مربوط به تشکیل ولایت دایکندی ، نوشته ودرنشریه قلم چاپ گردید . سپس نشریه مجمع علما درکابل وسایت دایکندی نیزاقدام یه نشر آن کردند .

هرچند که درآن زمان ، ابرقدرت های قوم به درد دل  این درویش یک لا قبا گوش ندادند و آن ولایت را  دایکندی نامگذاری کردند . اما این دلیل نمی شود که من ازافکارم دست بردارم . اینک که بحث تشکیل ولایت جاغوری دربخشی ازولایت غزنی مطرح است ، ممکن است همین اشتباه اینباردرغزنی تکرارشود ؛ یعنی هزاره ها بجای اینکه ولایت جدید شان رامثلاً غزنی باختری بنامند تا درافتخارات ومواریث گرانسنگ غزنین تاریخی سهیم شوند ، ممکن است مانند ارزگانی ها آن را بنام یک قبیله ( جاغوری ) بنامند . که دراین صورت یک شوربختی دیگر اتفاق خواهد افتاد . لذا به منظورپیشگیری ازچنین خطایی من باردیگراقدام به نشراین نوشته کردم . باشد تا فرهیختگان وفرهنگ دوستان غزنی ازسرگذشت تلخ ارزگان درس عبرت بگیرند . )                                                          

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 18:54  توسط مسیح ارزگانی  | 

 

مهاجرت ؛ فرهنگ پذیری وهویت ملی

 

 

مهاجرت وآوارگی "همزاد " و " هم سرنوشت " آدمیان بوده است و ازسپیده دم تاریخ بشری تا امروزبه شیوه ها وچهره های گوناگون جریان داشته ودارد .نمی توان فصل ومقطعی ازتاریخ وسرگذشت آدمیان رایافت که عاری وتهی ازهجرت ونقل مکان افراد وگروه های بشری باشد . انسان ها همیشه وهمواره درجستجوی مأوای بهتروزندگی پررونق تروگاه به دلیل تهدیدها ، کشتارها وسرکوب ها وگاه به دلیل تغییرات ناگهانی محیطی وسایرعوامل ودلایل ؛ مشغول هجرت وتغییر موطن خودبوده اند .

تاریخ وتقویم بسیاری ازملت ها وکشورهای جهان با مهاجرت آغازمی شود . تاریخ تمام ملت های اروپا ، ملل شبه قاره هند ،برخی از اقوام آسیای مرکزی ، ملت های ساکن درفلات قارۀ آریانا و. . . با مهاجرت بزرگ اقوام آریایی ( هندو- اروپایی ) ازسیبری به سوی جنوب وغرب آغازمی گردد . درعهد جدید نیزتاریخ تولد کشورهای مهمی چون ایالات متحده ، کانادا ، استرالیا و نیوزیلند با مهاجرت اروپاییان به این سرزمین ها شکل می گیرد . همینطور بسیاری ازممالک وملت های دیگر .

ازدیدگاه اسطوره ای نیزتاریخ وسرگذشت بشربا هجرت ونقل مکان نخستین انسان ها شکل گرفت . آنگاه که آدم وحوا ( انسان های اولین ازدیدگاه ادیان آسمانی ) ازبهشت خارج ودراین خاکدان طبیعت " هبوط " کردند ودراین سیّاره کوچک منظومه شمسی سکونت گزیدند ؛ تاریخ وتقویم بشر ازهمینجا آغازشد .

بنابراین مهاجرت ونقل مکان ازیک نقطه به نقطۀ دیگروبهتر، ازآغازپیدایش انسان ودردرازنای تاریخ پرفرازوفرود این موجود دوپاوپویا ، به اشکال وابعاد گوناگون وجودداشته وخواهدداشت . مهاجرت ، همزاد انسان ومعلول تاریخ وسرگذشت اوست .جابجایی ها ومهاجرت هادرپرتوتاریخ بشرآنچنان گسترده ودوامداربوده است که امروزه جوامع وانسان های که خارج اززیست بوم اولیه واصلی خودزندگی می کنند بسیاربیشترازکسانیست که هم چنان درزیست بوم اولیه خودبسرمی برند . نزدیک به یک میلیارد وسیصد ملیون نفرازساکنان شبه قاره هند ( شامل هندوستان ، پاکستان ، بنگلدش ، سریلانکا ، فیجی وتبت ) همگی خارج ازمأوای اولیه اجدادخودزندگی می کنند . بیش ازیک میلیارد نفرازجمعیت قاره اروپا وکشورروسیه نیزهمین وضعیت رادارند . حدود300 ملیون نفرازساکنان کشورهای امریکا ، کانادا ، استرالیا ونیوزیلند نیزپس ازپشت سرگذاشتن چندین مهاجرت ، اینک درخارج اززیست بوم اولیه نیاکان خودبه سرمی برند . اقوام ساکن درفلات قاره آریانا ( افغانستان ، تاجکستان وایران ) نیزخارج ازقلمرومأوای اصلی اجداد شان زندگی می کنند . جوامع وگروهای سفید پوستی که درامریکای لاتین ومرکزی زندگی می کنند نیزهمین وضعیت رادارند .کلیه سفید پوستان خارج ازقاره اروپا ، همۀ سیاه پوستان خارج ازقاره افریقا ، عرب های بیرون ازخاورمیانه ، ترک های بیرون ازاناتولی وآسیای میانه وقفقاز، زرد پوستانی خارج ازشرق وجنوب شرق آسیا وسایراقوام وگروهای پرشمار درگذشته وحال ؛ همگی درموطن وزیستگاه جدیدی غیراززیست بوم اصلی اجدادخودزندگی می کنند .همین اکنون نیزحدود22 ملیون انسان درسراسرجهان به شکل پناهنده ادامه حیات می دهند که درحقیقت ، برزخ ومیان پرده ای میان مأوای پیشین ونوین است . هرگاه مهاجرت های درون سرزمینی ودرون کشوری رانیزبرفهرست بالا بیفزاییم ، درآن صورت می توانیم بگوییم اکثریت قاطع انسان ها بگونه ای درگیرپدیده مهاجرت وتغییرموطن خودبوده اند .

چنانکه دراین مرورگذرامشاهده می کنیم ، تعدادکسانی که خارج ازقلمروزیست بوم اولیه ایل وتبارخودبه سرمی برند بسیارفزون ترازکسانیست که تغییرموطن نداده اند وهم چنان درزیستگاه وخاستگاه اصلی اجدادخودزندگی می کنند .

اما مهاجرت به شکل وشیوۀ رایج دردنیای امروزبا آنچه درگذشته ها متداول بود ، تفاوت های اساسی دارد :

1.       درگذشته های نسبتاً دور، مهاجرت ها اغلب بصورت جمعی ، گسترده ویکباره صورت می گرفت ؛ اما امروزه غالباً به شکل گروهی – فردی وتدریجی صورت می گیرد .

2.       بخشی ازمهاجرت ها وجابجایی های گذشته درپرتولشکرکشی ها ، جهان گشایی ها وفتوحات نظامی صورت می گرفت ؛ مانند یونانی های برجای مانده ازلشکریان اسکندر ، مغول های برجای مانده ازلشکرکشی چنگیز، عرب های باقی مانده ازفتوحات اسلامی واروپایی های یادگارعصراستعماروغارت دول امپریالیستی و...اما دردنیای امروزچنین پدیده ای درمقیاس وسیع وبه شکل ملموس وجودندارد .

3.        درگذشته هابرخی ازمهاجرت ها به دلیل تغییرات ناگهانی آب وهوا ودیگرعوامل اقلیمی ومحیطی صورت می گرفت  ؛ اما امروزه چنین رویدادهای به ندرت اتفاق می افتد .

4.        درگذشته ها ، سیل مهاجرین تازه وارد ، سرزمینی رابه تصرف درمی آوردند ودرآن فرهنگ وتمدن جدیدی را پایه گذاری می کردند ؛ ویا تمدن جدیدی مرکب ازفرهنگ وداشته های اقوام بومی واقوام مهاجرشکل می گرفت ؛ اما دردنیای امروز مهاجران تازه وارد اغلب درجامعه وفرهنگ مأوای جدید جذب وهضم می شوند وبه مرورزمان ، فرهنگ ملی وبومی خودرا ازدست می دهند ودرنهایت با بحران هویت وگم کردن " اصل " خویش مواجه می شوند . جامعه پذیری یا انطباق اجتماعی ازپیامدهای قهری مهاجرت های امروزی است . درپرتواین پروسه ، جوامع وگروه های مهاجر، آرام آرام بخشی ازهنجارها ، ارزش ها وباورهای بومی وملی خودرا ازدست می دهند وعناصروسازه های ازفرهنگ مسلط درموطن جدیدرامی پذیرند .

بربنیاد آنچه گفته آمد ، فرهنگ پذیری – یا پروسۀ جذب آرام وتدریجی افراد وگروه هادرجامعه وفرهنگ غالب وجدید – ازپیامدها والزامات گریزناپذیر مهاجرت های رایج دردنیای امروزاست وپیامد قهری وعلاج ناپذیر آن فرهنگ پذیری جدید نیز گم کردن هویت فرهنگی وملی خوداست که درنتیجه ای گسستگی میان نسل های پیشین وجدید بوجود می آید . این استحاله ای فرهنگی وهویتی ، زیانبارترین پیامد مهاجرت های امروزی برای جوامع کوچک پناهنده درکشورهای مهاجرپذیراست که در این نوشتار بصورت گذرا مورد بررسی قرارمی گیرد :

هرگاه یک جامعۀ انسانی ویک کتله اجتماعی را به حیث یک کالبد بی جان فرض کنیم فرهنگ به مثابه جان ، روح وجوهره آن جامعه خواهد بود . هرگاه خواسته باشیم فرهنگ ودستاورد های معنوی یک جامعه را بشناسیم ، نخستین راه تماس وورود به آن ، زبان وابزارارتباط وتعامل آن جامعه است . هم چنین هرگونه تغییروتحول درعناصر ، ساختارومحتوای فرهنگ وداشته های معنوی یک قوم وملت ، ازطریق ومسیرتغییردرزبان وابزارارتباطی آنها میسراست . هرگاه می خواهید فرهنگ وهویت یک جامعه را متحول ودستخوش تغییرسازید ودرنهایت ، روح وذهن آنان را تسخیرنمایید وآنهارا انسان های دیگری متفاوت با گذشته بسازید ، ازتغییروتسخیرزبان شروع کنید واین آغازکاراست .

فرهنگ همانند صندوقچه ایست که گنجینه ومجموعه ای بس گرانسنگ ازمیراث عصرها ونسل های پیشین یک قوم وملت درآن انباشته وذخیره گردیده که کلید آن صندوق اسرار ، زبان آن ملت است . دقیقاً به دلیل همین اهمیت ویژه ی زبان درپروسۀ فرهنگ پذیری یا تغییر فرهنگ یک جامعه است که کشورهای مهاجرپذیر، روند وروال ورود عناصروافراد جدید درجامعه خودرا با آموزش وترویج زبان کشورمیزبان درمیان پناهندگان شروع می کنند وگاه کسب تابعیت کشورخودرا منوط یه گذارندن تست ( امتحان ) زبان می کنند .

البته شکی نیست که یادگیری زبان درمحیط ها وکشورهای جدید برای پناهنده یک ضرورت است وهیج راه گریزی ازآن نیست . اوبرای ارتباط وتعامل با جامعه ومحیط جدید ، یافتن شغل وتأمین معیشت ، بهره گیری ازامکانات تحصیلی ، استفاده ازرسانه ها ووسایل ارتباط جمعی و ... باید زبان جدید رابیاموزد ؛ وگرنه چون انسان نابینا وناشنوا می ماند که ازبرقراری هرگونه ارتباط وپیوند با محیط خود عاجزاست . اما یقیناً تمام اهداف ونیات کشورهای پناهنده پذیر معطوف ومحدود به نیازوضرورت یادشده نیست . آنها تنها به تأمین معاش ، اشتغال وسازگاری پناهنده با محیط تازه فکرنمی کنند ؛ بلکه آنها به جذب وهضم پناهنده دردرون فرهنگ وشیوۀ زندگی کشورمیزبان فکرمی کنند . آنان درعین پذیرش پدیدۀ چند فرهنگی وتنوع شیوه های زندگی به شکل محدود ، بدون شک دردرازمدت به یک فرهنگ غالب ومسلط درسرزمین خود می اندیشند که دیگرفرهنگ ها بعنوان " خرده فرهنگ " دردرون آن پذیرفته شوند ، نه بعنوان همطرازو

رقیب آن . دودلیل عمده برای اثبات چنین دیدگاهی می توان ارائه کرد :

1. ممالک پناهنده پذیرغربی خودرا برخوردارازفرهنگ پیشرو والگوی ممتازمی دانند وداعیۀ جهانی سازی الگوها وارزش های غربی را دارند . بدون تردید منظورغربیان ازدهکده جهانی ، دنیای بدون مرز وپدیدۀ جهانی شدن ، آن دهکده ایست که کدخدای سیاسی – نظامی آن امریکا ؛ وفرهنگ مسلط ورایج درآن ، فرهنگ وارزش های غربی باشد ؛ نه دهکده ای مبتنی برتعامل ، تعادل وتوازن فرهنگ ها وتمدن های مختلف بشری . مقصود ازجهانی شدن نیزسیطره واستیلای انحصاری وبلامنازع جهانبینی ، فرهنگ وتمدن غربی دراین جهان پهناوراست ، نه ایجاد بستروفرصت های برابر برای تعامل وگفتگوی همۀ فرهنگ ها .

بنابراین ، دولت ها وکشورهای که دراندیشۀ صدوروتحمیل ارزش ها وداشته های خود به دوردست ترین ممالک وسرزمین ها هستند ، یقیناً مشتی آواره بی پناه را دردرون سرزمین های شان اولویت اول این پروسه می دانند .

2. ممالک مهاجرپذیرغربی به همان میزان که ارزش  ها وداشته های خودراشایسته تفوق وبرتری می دانند ، فرهنگ والگوهای گروهای پناهجوی جهان سومی را منحط ودرخوردیگرگونی واضمحلال می دانند . به باورآنان اگراین فرهنگ ها پویا وکارآمد بود ند ، صاحبان خودرابه سرمنزل مقصود می رساندند . حال که صاحبان آنها ازحوزه وسایۀ آن فرهنگ به قلمرو تمدن وفرهنگ دیگرپناه آورده اند ، پس آشکارا به ناکارآمدی الگوها وارزش های پیشین خود معترفند و آنها را پاسخگوی نیازهای مادی ومعنوی خود نیافته اند وبراین اساس باید عناصروداشته های فرهنگ برتروبهتررادردرمأوای جدید بپذیرند . یک پناهندۀ خسته ازجنگ ونا امنی ورمیده ازسرکوب ونا انسانی ، خودنیزچنین می اندیشد . اوازداشته های پیشین خود به شدت گریزان است وآنهاراعامل سیه روزی فعلی خودمی داند . درمقابل هرگونه نجات وفلاح رادرپرتوفرهنگ وشیوه زندگی جدید جستجومی کند .

به دلایل یادشده دیگردلایل یاد نشده ، پروسۀ آموزش وترویج زبان کشورمیزبان درمیان پناهجویان تنها بمنظوررفع نیازوضرورت نیست ؛ بلکه تغییرزبان پناهنده به مثابۀ دریچه وروزنه ای به سوی تغییرفرهنگ وارزش های اوست . آموزش وپذیرش زبان جدید نخستین گام درفرایند فرهنگ پذیری است . آنگاه که یک پناهنده زبان کشورمیزبا ن رابداند ، ارتباط وتعامل او با جامعه ومحیط ازهمینجا آغازمی گردد وپروسه فرهنگ پذیری کلید می خورد . ازآن پس سایرمؤلفه های تأثیرگذاردرفرایند جامعه پذیری وتغییرفرهنگ نیزوارد میدان می شوند وروند یادشده راسرعت وشتاب می بخشند . دراین حالت ، رسانه های گروهی ووسایل ارتباط جمعی ( رادیو ، تلوزیون ، مطبوعات ونشریات ) درفرایند مذکورسهم می گیرند . نهاد تعلیم وتربیت   ( کودکستان ، مدرسه ، دانشگاه ودیگرمراکزومحیط های آموزشی ) نیزدرامرانتقال عناصر وسازه های فرهنگ غالب ورایج ، نقش بازی می کنند . همسالان ، همکاران ، دوستان ودیگرافراد وگروهای مباشرومعاشر با افراد تازه وارد نیزتأثیرات خودرا برجای می گذارند . جامعه ومحیط نیزالگوها ، هنجارها وارزش های رایج ومورد قبول خودربه اعضای جدید منتقل می کند . وهم چنین دیگرمؤلفه های تأثیرگذاردرفرایند جامعه پذیری وتغییرفرهنگ مانند نهاد حکومت . دراین میان تنها کانون مقاومت دربرابراین دیگرگونی پرشتاب فرهنگی وآنهمه عوامل متعدد تأثیرگذار، همانا خانه وخانواده است . این نهاد باید به تنهایی دربرابر آنهمه مؤلفه های گوناگون ونیرومند ایستادگی نماید تابتواند پاسدارفرهنگ ، مواریث وارزش های بومی وملی جامعه وافراد مهاجرباشد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 17:15  توسط مسیح ارزگانی  |