سرمقاله
سپیدهدم روزگار...
زمینه و زمانۀ زیست ما، عصر انفجار اطلاعات، توسعۀ بیمهار ارتباطات و سلطۀ بیرقیب رسانههاست. پدیدۀ مرزنشناس و حصارشکنی بنام رسانه و تبادل پیام، آنچنان جهان پهناور ما را نزدیک، فشرده و بهمپیوسته ساخته، مرزها و فاصلهها را به کنار افگنده است که اینک کلیّت سیّاره ما با همۀ وسعت و عظمتش «دهکدهای» بیش نیست و همۀ ساکنان این دهکدۀ جهانی با یکدیگر در تعامل و ارتباط هستند؛ مخصوصاً با تولد دنیای مجازی و پر از خالی انترنت، این پیوستگی و فشردگی، مضاعف و دوچندان شده است.
ما و جامعۀ کوچک ما نیزـ خواسته یا نخواسته ـ عضو این دهکده و جزء این مجموعه هستیم و نمیتوانیم از تکانهها و پیامدهای این دنیای پرازدحام و پرالتهاب از پیام و داده، برکنار و بینصیب بمانیم. این جریانها و امواج نامرئی و مهار ناپذیر، بسان جّو و هوا، دهکدۀ ما را در احاطه و سیطرۀ خود دارند و مهمان خوانده یا ناخواندۀ همهای خانهها، اندیشهها و بیشهها میگردند. اگر درب را ببندی از پنجره سرازیر میشوند و هرگاه پنجره را مسدود کنی، از روزنه هجوم میآورند و ...
ما ناگزیر و ناگریز از تعامل یا تقابل با این پدیده هستیم. تعامل سازنده یا تقابل خصمانه. نیاز به گفتن نیست که تقابل و تخاصم با این جهانگشای قهّار و مهار ناپذیر، نه میسور است و نه معقول. تنها گزینه ممکن و معقول، همانا تعامل و تفاهم با این واقعیت مهاجم و حصارشکن است. باید این واقعیت جهانگشا و عالمگیر را پذیرفت، شناخت و با آن وارد تعامل و داد وستد سازنده گردید تا بتوان عضو فعّال و تأثیرگذار دهکده جهانی بود.
از آنجا که تعامل و تبادل یک فرایند دوسویه و داد و ستد دو جانبه است، آدمها ناگزیرند علاوه بر دریافت پیام و داده و تأثیرپذیری از انبوه اطلاعات و پیام های شناور در فضای دهکده جهانی؛ خود نیز پیام یا فراوردهای برگرفته از اندیشه، فرهنگ، الگوها و ارزشهای مورد قبول خود را به این آشفته بازار اطلاع و ارتباط، ارائه کنند تا مغلوب و مقهور دیگر فرهنگها و الگوها نباشند.
جامعه و کشور ملتهب و متلاطم ما در طول سه دهه بحران و آشوب سیاسی و اجتماعی، فاقد مختصات شناخته شده و پایگاه درخور توجه در دنیای اطلاعات و ارتباطات امروزی بود و حتی سایبانی هم در این دهکده نداشت. در آن سه دهه جنون و افسون، اگر دیگران هفت شهر سرعت و شتاب را پیمودند و هفت اقلیم گیتی را در یک «دهکده» جای دادند، ما اندر خم یک کوچۀ خرابه ماندیم و خانۀ مشترک مان را به «ویرانکدۀ» ترسناک تبدیل کردیم.
اما از سال 2001 میلادی بدینسو که مردم و کشور ما دورۀ گذار از طوفان و بحران به سوی ثبات و سامان را سپری میکند و غرش آتشبارها اندکی فروکش کرده است، در این مدت اندک ما هم با تأخیر و دیرکرد فراوان به کاروان پرشتاب و توقف ناپذیر اطلاعات و ارتباطات پیوستهایم. هرچند سهم و جایگاه مان در این رقابت فشرده و نفسگیر، نهایت اندک و نزدیک به صفر است؛ اما هرچه هست، به میدان آمدهایم و اینک عضو این جامعه و دهکده هستیم. استفاده از ابزارها و تجهیزات مدرن ارتباطی، اطلاعرسانی و تبادل پیام و داده، در جامعه ما رونق گرفته است. رسانههای دیداری، شنیداری و نوشتاری پرشمار در کشور ما پا به عرصۀ وجود گذاشتهاند. بهرمندی از شبکه جهانی اطلاع رسانی (انترنت) و همچنین حضور و سهمگیری ما در این شاهراه ارتباطی مجازی نیز رو به گسترش و توسعه است. و دیگر نمادها و نمودهای حضور و حیات جامعه و کشور ما در این دهکده جهانی.
دلایل و الزامات حضور فعّال و نه منفعل ما در این عرصۀ راهبردی فراوان است. ما از پیشینۀ فرهنگی و تمدنی درخشان و پرافتخار برخوردار هستیم و در گذشتهها، سهم و نقشی در دانش، معرفت و پیشرفت کاروان بشری داشته ایم. اینک بر بنیاد و بنیان آن مواریث و پیشینهها، ما دارای فرهنگ، اندیشه، باورها، ارزشها و الگوهای مختص به خود هستیم. باورها و ارزشهایی که حاوی و حامل حرف نو و طرح نو برای دنیا و بشریت است. مهمترین شاخصه و ممیزۀ این اندیشه و فرهنگ که میتواند مشتاقان و مشتریان بسیاری در دنیای معاصر به دست آورد و در عین حال در دکان هیچ عطاری یافت نمیشود؛ همانا ساحت معنوی، عرفانی و آسمانی آن است.
رسالت ارائه و معرفی الگوها و ارزشهای این اندیشه و فرهنگ به بازارهای جهانی و نیز دفاع از کیان و مرزهای آن در این آشفته بازار پر تهاجم به عهده کیست؟ بدیهی است که رسانههای عمومی، وسایل ارتباط جمعی، اصحاب اندیشه و فرهنگ و اهالی قلم و رسانه، در خط اول این جبهه فرهنگی و رسانهای قرار دارند و سنگرداران اصلی این عرصه پرتهاجم و پرتلاطم به شمار میروند.
بر این اساس، مشارکت پویا و کارآمد و تشریک مساعی گسترده و هوشمندانۀ کلیهی نیروهای فعّال فکری و فرهنگی در این جبهۀ سراسری و فراگیر ملی، یک ضرورت اجتناب ناپذیر و رسالت دینی و ملی به شمار میآید. هر فرد، گروه و تشکُلی به میزان توان و امکان مادی و معنوی خود، مکلّف و موظّف به ایفای رسالت ملی و دینی خود در این عرصه هستند.
بر بنیاد چنان ضرورت و رسالتِ محسوس و ملموسی «مجمع فرهنگی صفا» ـ که در آغاز سال جاری خورشیدی به اهتمام و اشتراک جمعی از دانشآموختگان و فرهیختگان مناطق مرکزی افغانستان پا به عرصۀ وجود نهاد ـ تصمیم گرفت تا در حد توان و بضاعت خود در آن جبهه سراسری فرهنگی، جهاد عظیم فکری و پیکار سرنوشتساز رسانهای مشارکت نماید. برایند و پیامد چنان عزمی، غرس نوچک نهال «روزگار» در بوستان پرطراوت فرهنگ و رسانه بود؛ به آن امید که روزی و رزگاری به درخت تنومند و پرثمر تبدیل گردد. آرایش و صفآرایی اصحاب «صفا» در خاکریز «روزگار» گام و اقدام نخست این مجموعه در مسیر مشارکت در آن نبرد سرنوشتساز فکری و فرهنگی خواهد بود و گامهای دیگر و بلندتری نیز در راه است.
روزگار با این اندیشه و انگیزه پدید آمده است تا بیعدالتیها، نابرابریها و ناانسانیهای روزگار ما را فریاد کند و کجیها، ناراستیها و نابسامانیهای زمانه را برملا سازد. «روزگار» آیینهای شوربختیها، سیهروزیها و خاکسترنشینیهای مردم فراموش شدهای خواهد بود که در هیاهوی عصبیتهای قبیلوی، عظمتطلبیهای طائفوی، فزونخواهیهای برتریجویانه و رؤیاهای جهانگشایانۀ فرعونهای عصر، از حافظه تاریخ و خاطره روزگار محو شده و صرفاً به دلیل صداقت و بیآزاری، به زاویه تاریخ و حاشیه تاریک رانده شده اند. نه تنها انگیزه و اراده ما؛ بلکه آرمان، پیمان و ایمان ما نیز چنین است و بر این نگاه و دیدگاه خود پایبند و باورمندیم.
«روزگار» روایتگر روزگار سیاه و تباهِ خلق محنت کشیدهای خواهد بود که از آشنا و بیگانه خنجر خورده است و از دوست و دشمن، زخمهای کاری به تن دارد. بیگانگان و بدخواهان از رهگذر رندی و فزونخواهی و دوستان و یاران از سرِ نادانی و نااهلی، بر خرمن هستی و سرنوشت این پابرهنگان رنجور آتش زده اند. آنان در سکوت و بیصدایی، پایمالِ جفای یاران و عنادِ بدخواهان میشوند و فریاد فروخُفتهشان را هیچ گوش شنوایی نیست. روزگار مصمم است که خاکستر صدای این بیصداهای گمنام تاریخ باشد و از رنج و اندوه بیپایان آنان بنویسد.
بر بنیان چنان نگاه و دیدگاهی و معطوف به چنین رویه و رویکردی، دست اندکاران «روزگار» و اصحاب «صفا» قصد دارند که اغلب مطالب و مندرجات نشریه را به مسایل و مشکلات داخل کشورـ بویژه منطقه مهجور و مردم محروم و فراموش شدۀ هزارهجات ـ اختصاص داده؛ مصائب، آلام و رنجهای بیشمار این مردم زجرکشیده و پابرهنه را محور توجه و اهتمام خود قرار دهند. به امید پویش و جهش کاروان با صفای روزگار بر مدار و قرار یادشده و آرزوی فتح قلههایی به بلندای بابا و هندوکش برای این فرزندان مردم و میهن.
یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد
که از او خصم بدام آمد و معشوقه بکام
مـــرغ طـوفــان
و ( درنگي درزندگي وكارنامهء سياسي ـ جهادي مصطفي كاظمي ) و
مــــرد سـامـان
الف ـ زندگي وكارنامه :
سيد قاسم كاظمي فرزند سيد گل شاه در سال 1338 ه.ش. در قريهي لولنج از توابع ولسوالي سرخ پارساي ولايت پروان به دنيا آمد و هنگام قتل يا شهادت در تاريخ 15 عقرب 1386 تقريباً چهل سال سن داشت. برادر بزرگتر وي بنام "سيد مهدي كاظمي "از شهداي صدر جهاد بود و در سال 1358 هنگام فتح ولسوالي سرخ پارسا به كاروان شهداي جهاد پيوست.سيد گل شاه نام فرزند خود را "سيد قاسم" گذاشته بود؛ اما بعدها به دلايل و انگيزه هاي شخصي كه چندان براي ما معلوم و مهم نيست، او خودنام زيباي "سيدمصطفي" و تخلص "كاظمي"را براي خود برگزيد و به همين نام و تخلص هم مشهور گرديد. كاظمي تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در زادگاه خود و نيز ولايت كابل تا سطح دپلم و فوق دپلم (به گفتهء خود و نزديكانش) و يا تا صنف يازدهم (به ادعاي برخي از دوستان و آشنايان دورترش) ادامه داد و تمام تحصيلات رسمي او در داخل كشور همين مقدار بود.
در بيانيه هيأت رهبري حزب اقتدار ملي و نيز در برخي بروشورهاي تبليغاتي كه پس ازمرگ وي در ايران نشر شده، سال تولد كاظمي را 1342 و سطح تحصيلات او را ماستري (فوق ليسانس) و يا ليسانس در كابل ذكر كرده اند كه هر دو ادعا صحت ندارد و ميان صدر و ذيل همين پاراگراف، تناقض آشكاري وجود دارد كه اساس هردو ادعاي آنها را نقض ميكند؛ زيرا در ذيل همين پاراگراف آمده كه پس از ختم تحصيلات مذكور در كابل و همزمان با آغاز مبارزات ضد كمونيستي مردم (يعني سال 1358) كاظمي به صفوف مبارزان پيوست. در حالي كه اگر كاظمي متولد سال 42 باشد، در سال58 يعني سال پايان تحصيلات و آغاز مبارزه، وي بايد حداكثر 16 سال سن داشته باشد. پرواضح است كه در كشور عقب افتاده اي مثل افغانستان كه سن ورود به مكتب بالاست،هيچكس نميتواند در شانزده سالگي مقطع تحصيلي ماستري را پشت سر بگذارد؛ زيرا براي گذراندن دورهء دپلم 12سال عمر و براي مقطع ليسانس نيز حداقل چهار سال و براي ماستري نيز دو سال ديگر نياز است كه مجموعاً ميشود 18 سال.اگر فردي در سن هشت سالگي وارد مكتب شود و بدون وقفه و ناكامي به تحصيلاتش ادامه دهد، در سن 26 سالگي مي تواند به اخذ مدرك ماستري يا فوق ليسانس نايل آيد
يك تحول
(درنگنامه و نقدگونه اي بركتاب روشنفكر امروزما) و و
چندتأمل
"روشنفكر امروز ما" عنوان اثري است از نويسنده و سخنور شهير هموطن جناب "جوادي غزنوي" كه به تازگي راهي بازار كتاب شده است. اين اثر در 248 صفحه و در دو هزار نسخه به همت بخش فرهنگي حركت اسلامي افغانستان، در بهار سال 1378 به چاپ رسيده است. موضوع كتاب "روشنفكر امروز ما"مقولۀ متروك و مظلوم نقد و سنجش است. مباني فكري، لنگرگاههاي تئوريك، ديدگاه هاي سياسي و شعارها و بدعت هاي حلقات روشنفكري "امروزما" و "عصري براي عدالت" در اين كتاب مورد نقد و ارزيابي قرار گرفته است.
ضمن تقديم يك خسته نباشيد ناب به اين كاوشگر خستگي نشناس و منتقد جسور و نيز آرزوي فتح قله هاي نو و سرزمين هاي ناشناخته براي اين مسافر فرهيخته؛ يادآوري نكات و تأملاتي را در خصوص فراورده جديد فكري ـ قلمي ايشان ضروري مي دانيم.
"روشنفكر امروز ما "يك تحول مهم و خجسته و يك گام بلند و جسورانه است؛ هم در جبهۀ سياسي و مذهبي و هم در عرصۀ فرهنگي و انديشگي. در حوزه سياسي و ديني از آن روي يك نقطة عطف تواند بود كه تقريباً براي نخستين بار عليه يك جريان التقاطي مدرن و ستيزنده، و نيز حاميان و خالقان آنها، دست به قلم برده شده و انديشه هاي آنان به چالش فراخوانده شده است. صد البته كه جريان روشنفكري مورد بحث، فاقد چنان اهميتي است كه نقد و سنجش آنان كدام جسارت يا معجزه و كرامتي به حساب آيد؛ ولي با توجه به اينكه مجموعۀ مذكور، حلقه ناچيزي از يك زنجيره و جزء كوچكي از يك جريان سياسي محسوب مي شود كه به گفتۀ خودشان «ديوانه كم ندارد» (1) و نمونه هاي از بلوا و خشونت چماقداران آنها را در گذشته ديده ايم كه حتي حرمت مقدس ترين اماكن مذهبي را هم پاس نداشتند؛ با عنايت به اين نكته "روشنفكر امروز ما "يك گام جسورانه، يك نقطه عطف مهم و يك سرآغاز قابل توجه به حساب مي آيد. از جانب ديگر ممكن است امروز قلم زدن در بارۀ جريان حامي و خالق روشنفكر عصري، چندان دشوار و خطرساز نباشد؛ زيرا
هراس هاوكابوس ها
قسمت اول
(یادداشتی بر داستان خاکستر و خاک)
داستان نسبتاًبلند«خاکستروخاک»اولین تحربۀادبی ـ هنری نویسندۀ هموطن مقیم فرانسه«عتیق رحیمی»است که در64صفحه به همت نشرورجاوند(تهران)درسال1381وباشمارگان2000نسخه،چاپ ومنتشرشده است.تاریخ پایان اثرنیز،ماه مۀ1997(پاریس)ثبت گرديده است.
بنابرروایتی این داستان تاکنون به19زبان وبنابرروایت دیگربه22زبان زندۀ دنیاترجمه شده است.خاکستروخاک علاوه برداستان،فیلنامه هم هست.وهم اینک فیلمی براساس آن درحال گذراندن مراحل فیلمبرداری می باشد.(درحال حاضرفیلم مذکورساخته شده ودرسینماهاوتلوزیون های مختلف به نمایش درآمده است.)به گفتۀ نویسنده،این داستان دراصل وآغاز،خلاصۀیک فیلمنامه بوده است(اقتدارملی/35).آنچه درپی می خوانید،یادداشت هاوبرداشت های یک خواننده است از اثرمذکوربه عنوان یک داستان نه فیلنامه:
خلاصۀ داستان:
قریۀ آبقول درحوالی شهرپلخمری موقعیت دارد.زمانی چندمأمورحکومت خلقی برای جلب جوانان به خدمت عسکری،واردقریه می شوند.نیمی ازجوانان دم جلب می گریزندونیم دیگرپنهان می شوند.مأموران به بهانۀ تلاشی خانه ها،دست به چپاول وتاراج قریه می زنند.نیمه شب چندنفرازقریۀ
بقیه در" ادامه مطلب"
هراس هاوکابوس ها
قسمت دوم
(يادداشتي برداستان خاكستروخاك)
در قسمت پیشین این یادداشت به محتوا و درونمایۀ داستان «خاکستر و خاک» پرداختیم و با نگاه و رویکرد تحلیلی و توضیحی، جانمایه و روح داستان را شرح دادیم. در این قسمت به ساخت وبافت اثر ، و قاب و قالب آن محتوا می پردازیم و در چند پاراگراف کوتاه در ارتباط با ساختار و ساختمان داستان سخن می گوییم:
(1)
نخستین پرسشی که در ارتباط به فرم و ساختار این اثر به ذهن می آید اینست که «خاکستر و خاک» رمان است یا داستان کوتاه؟ به گمان و باور خود نویسنده (عتیق رحیمی) این اثر تنه به تنۀ داستان بلند می زند و بدون اما و اگر باید در قفسۀ رمان ها جای گیرد.[i][1] برخی از کسانی که در معرفی و تبلیغ «خاکستر و خاک» قلم زده اند نیز آنرا در زمره و جرگۀ رمان جای ...
بقیه در" ادامه مطلب "
[i][1] هفته نامه «اقتدار ملی» شماره 35.
جامعهء موزاییکی و معضلات ملی- اتنیکی
افغانستان کشوریست دارای تنوع اقوام ، فرهنگ ها ، زبان ها ومذاهب . گروه های گوناگون اتنیکی ، زبانی ، فرهنگی و مذهبی درچوکات این سرزمین زندگی می کنند .
هرگاه با دید مثبت ، عقلانی وانسانی به این پدیده نگاه شود ، افغانستان باغ خرّم وفرح بخشی خواهد بودکه گل های رنگارنگ ومتنوع ودرختان گوناگون با میوه های متفاوت ، ازجاذبه های بی مانند ومنحصربه فرد آن ملک ودیارشمرده خواهد شد . با این نگاه ورویکرد ، تنوع اقوام و فرهنگ ها دریک سرزمین نه تنها پدیده منفی ومنفورنیست ؛ بلکه ازجاذبه ها ، زیبایی ها ونقاط قوت آن سرزمین وکشوربحساب خواهد آمد .
اما آنگاه که ازپشت عینک تعصب ، انحصارطلبی ، فاشیزم تباری ونفی وانکارهمدیگربه پدیده یادشده نگاه شود ، بدون تردید ا ُفت وآفت بزرگ واسباب تباهی ملک وملت خواهد بود وآن باغ دل انگیزرا به بیابان وبرهوت تبدیل خواهد نمود . دراین حالت ، جاذبه ها وزیبایی های زیستی وانسانی آن خانه مشترک ، بسترسازنفاق ونفرت اجتماعی ، خصومت ورقابت تباری ، کشمکش های بی حاصل سیاسی ودرنهایت ، تباهی وسیه روزی ملی خواهد شد . همان پدیده واحد دریک نگرش اسباب هم زیستی ، هم پذیری ویاری های همدلانه خواهد شد ودرنگرش دیگراسباب هم ستیزی ، نا شکیبایی وناسازگاری اجتماعی .
بقیه درادامه مطلب
پيشينه انتخابات شوراي مـلي در افغانستان
پيش درآمد:
مجلس قانونگذاري و انتخابات مربوط به آن ـ كه هر دو از پديدهها و فرآوردههاي دنياي مدرن هستند ـ در افغانستان از پيشينه و تاريخچه طولاني وقابل ملاحظه برخوردار نيست. آنچه در اين سرزمين داراي سابقه و پيشينه تاريخي ميباشد و ميتوان گفت از سنتهاي ملي و بومي افغانها به حساب ميآيد، لويه جرگه (مجلس بزرگ) و ديگر جرگههاي خرد و ريزقومی و ملي است.
هرچند برخي از نويسندگان، لويه جرگه را نوعي پارلمان و مجمع قانونگذار دانستهاند؛ اما مجمع مذكور در حقيقت، تجمع سنتي از ريش سفيدان، مَلاّكان، سرداران و سران اقوام و قبايل است كه در شرايط بحران و اضطرار و يا دوره گذار به منظور تصميم گيري درمورد مسايل حياتي كشور، براي مدت كوتاه و بدون رأي مستقيم مردم تشكيل ميگردد. نه مبناي حقوقي و قانوني جرگهها مشخص و تعريف شده است و نه چارچوب وظايف و اختيارات آن. تعداد اعضاي جرگهها نيز حد و مرزي ندارد و زمان برگزاري و مدت ادامه كار آن نيز مشخص نيست. در حالي كه مجلس قانونگذاري، تجمعي از نمايندگان منتخب مردم (به تعداد معين) است كه براساس قانون اساسي و قانون انتخابات براي يك دوره قانونگذاري مشخص و با وظايف و كار ويژههاي معين تشكيل ميگردد و محصول دوره ثبات و سامان است، نه بحران و گذار. به علاوه ، اين مجلس ركني از اركان دولت و حاكميت است؛ در حالي كه جرگهها معمولاً تسهيل كننده و مشروعيتساز حاكميت هستند نه بخشي از آن.
با اين تفاصيل، لويه جرگه و ديگر جرگههاي ملي يا قومي، مجلس قانونگذاري به معناي متعارف و امروزي نيست و از موضوع بحث ما در اين نوشتار خارج است. جويندگان تفصيل بيشتر ميتوانند به منابع مربوط مراجعه كنند.(1)
كليات :
در يك نگاه كلي، افغانستان در درازناي تاريخ سياسي خود تنها 13 دوره شوراي ملي و 12 بار انتخابات مربوط به آن را تجربه كرده است. اولين دوره شوراي ملي (ولسي جرگه) كه اندك شباهتي به قوه قانونگذاري داشت، در ماه سنبله سال 1309 ش. افتتاح شد و آخرين آن (دوره سيزدهم) در 26 سرطان 1352 ش. (1973 م) با كودتاي سردار داوود و براندازي نظام سلطنتي مشروطه پايان يافت. با اين حساب، افغانستان به مدت 41 سال داراي شوراي ملي بوده است كه اولين دوره آن، 11 ماه پس از روي كار آمدن نادرشاه (پدر) آغاز و آخرين آن با سقوط ظاهرشاه (پسر) خاتمه يافت. البته چنانكه خواهد آمد، سنگ تهداب تشكيل شوراي ملي در عصر امان الله خان و در جرگه يك هزار نفري پغمان در سال 1307 گذاشته شد.
شوراي ملي افغانستان از آغاز تشكيل تا پايان كار، متشكل از دو مجلس بوده است: اولي ولسي جرگه و دومي مشرانوجرگه كه براساس قانون، نمايندگان مجلس اول عموماً انتخابي و اعضاي مجلس دوم نيز بخشي انتخابي و بخش ديگر انتصابي بودهاند.
اولين دوره مجلس مشران در سال 1310 ش. ـ يك سال پس از تشكيل ولسي جرگه ـ افتتاح شد و آخرين آن نيز در سال 1348 آغاز به كار كرد و با كودتاي سردار داوود پايان يافت. تعداد اعضاي اولين ولسي جرگة نام نهاد افغانستان 111 نفر و آخرين و سيزدهمين دوره آن 216 نفر بوده است. اولين دوره مشرانوجرگه نيز داراي 27 عضو انتخابي و آخرين آن مركب از 56 وكيل انتخابي و انتصابي بود كه به ضميمه 28 عضو انتخابي شوراهاي ولايتي به 84 نفر ميرسيد.
از مجموع اين ادوار تنها در انتخاب دور دوازدهم، چهار وكيل زن به شوراي ملي راه يافتند. و نيز تنها دو انتخابات دهه دموكراسي (دورههاي 12 و 13) به صورت كتبي، سرّي و رقابتي برگزار شد. از ميان ادوار سيزدهگانه فوق، تنها دورههاي هفتم، دوازدهم و سيزدهم، هم از لحاظ آزاد و منصفانه بودن انتخابات و هم صلاحيت و اختيارات شورا واجد اهميت و درخور دقت است. سرگذشت انتخابات و شوراي ملي در اين سه دوره به اضافه جريان شكلگيري نخستين مجمع قانونگذاري افغانستان به تفصيل در اين نوشتار مورد بررسي قرار خواهد گرفت.
بقیه در" ادامه مطلب"
حديث تجزيه و تسميه:
از " خراسان " تا " ارزگان "
چندی پيش مجلس شورای اسلامی ايران ، طرح تقسيم استان خراسان رابه تصويب نهایی رساند. بر اساس اين طرح ، استان مذکور به سه استان مجزا به نام های خراسان شمالی ، خراسان جنوبی و خراسان رضوی تقسيم می شود. البته آنچه شاهد مثال ومنظورنهایی ما از ذکر اين رويداد می باشد، فراز بعدی سخن است:
خراسان نه اولين استان ايران است که تجزيه می شود و نه آخرين آن. قبلاً نيز چنين تقسيمات و اصلاحات اداری صورت گرفته است و در آينده نيز چنين خواهد بود. اما اين مورد بخصوص ، يك تفاوت ريز و درعين حال اساسی با ساير موارد دارد و آن اصرار بر حفظ عنوان "خراسان" بر روی استان های تازه تأسيس است. قبلاً بخشی از استان مازندران جدا شد و نام جديد " گلستان " را به خود گرفت. قسمتی از آذربايجان هم استان مستقل گردید و نام " اردبيل " را به خود گرفت. بخشی از زنجان نيز با نام جديد " قزوين " پا به عرصه وجود گذاشت. بخشی از استان تهران نيز بنام استان " قم " عرض اندام کرد و...
اما در مورد خراسان، با اينکه به سه استان مجزا ومستقل تقسيم شده، بازهم هيچكدام نام جديد به خود نگرفته اند؛ بلکه همه آن ها عنوان " خراسان " را با خود حفظ کرده اند. دليل يا دلايل اين سختگيري و پافشاری بر روی عنوان خراسان چيست؟ پاسخ واضح و روشن است.خراسان ميراث عظيمي از فرهنگ، تمدن، تاريخ، دانش، ادب، عرفان،انديشه، حماسه و ... را پشت سر خود دارد. خراسان مهد انديشمندان، اديبان، شاعران، عارفان، عياران، تاريخ سازان و نام آوران بسياري بوده است. خراسان( بلخ ) زادگاه زبان شیرين فارسی دری و محل زايش و پرورش شعر و ادبيات غنی فارسی بوده است. خراسان کبير، شهرها و نواحی بس مهم باستانی- تاريخي مانند بلخ، هرات، غزنين، مرو، باميان، بدخشان، کابلستان، زابلستان، فارياب، طوس، بيهق، جام، نيشابور، غور، طخارستان و... را در دامان پر گهر خود جای داده است . زادگاه و زيستگاه زرتشت و اوستا، فردوسی و شاهنامه، مولوی و مثنوی، ابن سنا و قانون، خواجه عبدالله و صد ميدان، غزالی و احياء العلوم، سنايي و حديقه و صدها قله رفيع دانش، حکمت، عرفان و ادب مانند امام اعظم ( ابوحنيفه ) ابو سعيد ابو الخير، معلم ثانی، انوری، عنصری، ناصر خسرو، بيدل، خواجه نصير، بهزاد، جامی هروی، بايزيد بسطامی،آخوند خراسانی، سيد جمال، اغلب مؤلفين صحاح سته، و جمعی از قراء سبعه، استوانه های ادبيات عرب( اخفش بلخی، کسايي مروزی، سکاکی صاحب مفتاح العلوم و ...) جمع کثيري از محدثان، فقيهان، مفسران، عارفان و ديگر شاخه های علوم اسلامی؛ همه وهمه در خراسان بزرگ زاده وپرورده شده اند . حقیقت اینست که اگرمشاهیر ومعاریف خراسان راازآنچه تمدن ایرانی نامیده می شود جداکنیم ، برای ایرانیان تنها حافظ وسعدی می ماند وبس .
پر واضح است که هر دولت وملت عاقلی اگر زمينه و بهانه ی برای شريك شدن در آنهمه ميراث عظيم و گرانبها، آنهمه افتخارات و دستاورد های جهانی و بشری، اينهمه پشينه تمدن سازی ، دانش پروری و فرهنگ آفرينی و آنهمه درخشش های علمی، ادبی، هنری و تاريخی داشته باشد؛ هيچگاه از آن دست بر نمی داردوباتمام توان وقدرت براستمرار آن مشارکت اصرارمی ورزد. بويژه اگر صاحبان و وارثان آن تاريخ و تمدن، با تغيير نام اجباری سر زمين شان توسط حکام مسلط بيگانه، از حق انحصار وراثت محروم شده باشند. در چنين حالت اگر کشوری با در اختيار داشتن بخش ناچيزی از آن سرزمين، تمام فضايل و افتخارات گذشته آن ديار را به خود نسبت دهد، واقعا غنيمت باد آورده و گنجينه بدون صاحب نصيبش شده است. اين جنين است که حذف نام خراسان از قاموس جغرافيای امروز ايران، مساوی است با محروميت از آن همه مواريث کهن و سوابق پر افتخاروگم شدن هویت قوم ایرانی درتاریکخانه تاریخ . اين است که استان خراسان قطعه قطعه می شود؛ اما نام بلند آوازه " خراسان " ثابت و بدون تغيير باقی می ماند. چنان که قبلا گفتيم هيچيك از اين مسايل، موضوع گفتار حاضر نيست. منظور از اين همه صغری و کبری، رسيدن به اين نتيجه است که: اين تقسيم استان را در کشور همسايه و هم تاريخ، با تقسيم يك ولايت در کشور خود مقايسه کنيم:
نظير آنچه درموردخراسان گفته شد، در مرکز افغانستان نیزتکرار شد. ولايت بزرگ ارزگان، به دوقسمت شمالی (اغلب هزاره نشين با مرکزيت نيلی) و جنوبی ( با اکثريت پشتون و مرکزيت ترين کوت ) تقسيم گرديد. در اين مرز بندی جديد ، حدود 60 الی 70 در صد از نواحی و اراضی ارزگان، در قلمرو واحد اداری پشتون ها قرار می گيرد و حدود 30 تا 40 درصد ديگر نيز جزء اداره ی نو بنياد هزاره ها. از لحاظ كيفيت نيز سر زمين های مستعد ، حاصلخيز و خوش آب و هوا که شايد از مرغوب ترين اراضی افغانستان باشد، نصيب بخش جنوبی وپشتون نشین شده است. و سرزمين های اغلب کوهستانی و غير مساعد هم سهم بخش شمالی وهزاره نشین . اين تقسيم بندی نا عادلانه در حالی صورت می گيرد که يك قرن قبل، تمام ساحات اين ولايت به اضافه برخی نواحی همجوار به طور کامل منطقه هزاره و شيعه نشين بود و حتی يك نفر پشتون برای گذاشتن در موزه به منظور جلوگيري از انقراض نسل هم در اين ولايت يافت نمی شد. حدود يك صد سال قبل حاکم فاشيست وخونریزی بنام عبدالرحمن به اين سرزمين لشکر کشيد. اوبا خلق يك تراژذی وحشتناک انسانی، ساکنان و صاحبان اصلی ارزگان را بجرم شيعه بودن و هزاره بودن قتل عام ومتواری کرد. زنان و کودکان شان را به غلامی و کنيزی گرفت. بقية السيف عبدالرحمن نيز به کشورهای آسيای ميانه، ايران و پاکستان آواره شدند و تا امروز آواره اند. با نسل کشی و نابودی صاحبان اصلی ارزگان و خالی شدن آن از سکنه بومی، عبدالرحمن، پشتون های سنی مذهب را اغلب از سرزمين های هند برتانيوی به افغانستان آورد و سرزمين های غصب شده ارزگان را به آن ها واگذار کرد، که تا امروز هم به نام ناقلين و ومهاجرين ياد می شوند. تنها حدود سی در صد از ساحات اين ولايت که از نظر اقليمی وطبیعی شرايط نا مساعدی داشت و در واقع مهاجرين حاضر نشدند به آن جا بيايند ، در دست هزاره ها باقی ماند. باقی ماندۀ ارزگانيان زخم خورده وماتمدار به مدت يك فرن، خار در چشم و استخوان در گلو همراه با غاصبان دار و ديار خود در چارچوب يك ولايت زيستند. اين است مختصری از قصه پر غصه ارزگان زخم خورده. از این منطقه سرسبز ، زیبا وحاصلخیز دربرخی کتاب های تاریخی بعنوان " کشمیرهزارجات " یاد شده است . ارزگان نه تنها ازنظرزیبایی وطبیعت دل انگیز ، همانند وهمسنگ کشمیراست ؛ بلکه ازنظرسرگذشت وسرنوشت غم انگیزتاریخی نیزمشابهت تام باآن دیارغصب شده دارد . البته قصه پرغصه ارزگان تلخ ترازکشمیراست ؛ زیراقتل عام ونسل کشی که دراینجا روی داده است ، کشمیریان چنان تراژدی غمباری را تجربه نکرده اند . بعلاوه ، مردم کشمیر ازخانه های شان نیز رانده نشده اند . ارزگان فلسطین هزاره هاست . همانگونه که یک عرب ومسلمان هیچگاه ماجرای غصب فلسطین وآوارگی مردمان آن دیاررافراموش نمی کند وبه همین دلیل برای همیشه ا ازحامیان و خالقان اسرائیل ( امریکا وانگلیس ) کینه به دل دارد ؛ هزاره ها نیزهیچگاه قصه پرغصه ارزگان وغصب آن سرزمین آبایی خودرا فراموش نمی کنند وپیوسته ازاین بابت ، نالان وگریان هستند .
حال که قرار است ولايتی با چنين سابقه و پيشينۀ پرفرازوفرود به دو قسمت جداگانه تقسيم شود، کدام بخش شايسته آن است که نام وعنوان " ارزگان " را برای خود حفظ کند و کدام قوم مستحق است که خود را ارزگانی بنامد؟ آيا ناقلين و مهاجرين غاصب واشغالگر که اغلب از آنسوی مرزها آمده اند شايسته و بايسته چنين حقی هستند يا ساکنان و صاحبان اصلی ارزگان ؟
پاسخ روشن است اما آن چه اسباب تعجب و تأسف مضاعف می گردد اين است که دقيقاً بر عکس توقع و انتظار، در اين تقسيمات جديد، بيگانه صاحب خانه شده است و صاحب خانه، آواره وبی هويت و بی سر نوشت. صاحبان اصلی ارزگان، نام نا آشنای دايکندی را بر ولايت خود نهاده اند و غاصبان آن سرزمین، ارزگانی باقی مانده اند. از اين به بعد تاريخ پر افتخار ارزگان، مقاومت تاريخ ساز ارزگانيان در برابر فاشيزم، حماسه خالق و شيرين، حماسه چهل دختران، مردان هنگامه ساز و شور آفرينی چون محمد عظيم بيگ، ملا افضل ارزگانی، قاضی عسکر ، نجف بيگ شيران، ابراهيم خان گاوسوار، ملا خداداد لورانی و ديگر مفاخر و داشته های اين سر زمين به ارزگان تعلق دارد ( که در تقسيمات جديد نام ولايت ناقلين است ) نه به دايکندی. دقيقا نظير آنچه که يكبار در داستان مثله شدن خراسان کبير تجربه شد و چه تجربه تلخی! حکام بيگانه با تاريخ و تمدن خراسان، نام پيکره و بدنه اصلی آن سر زمين را به عمد و جبر تغيير دادند، تا هويت ساکنان اصلی خراسان را مخدوش سازند؛ در حالی که جزء ناچيزی از خراسان بزرگ در قلمرو یک کشور همسايه ( ایران )به همان نام اصلی ( خراسان ) باقی ماند. وقتی ناسيوناليزم اروپايي به مشرق زمين آمد و ملت های شرق به فکر تاريخ سازی و پيشينه تراشی افتادند؛ کشوری که آن جزء همنام را در اختيار داشت، تمام مواريث و افتخارات گذشته خراسان را بنام خود ثبت کرد و آن کل و پيکره اصلی که حالا نام ديگری بر او تحميل شده بود، سرش بی کلاه ماند و تا امروز هم بی کلاه است.
صد ا لبته که اين سخن بدان معنی نيست که ما با تأسيس ولايت جديد مخالفيم. هرگزچنین اندیشه ای درسرنداریم . آنچه مورد اعتراض ماست نامگذاری ولايت جديد است. چرا نام اصلی و تاريخی اين سرزمين با آن همه پيشينه پر افتخار و آن همه تاريخ خونبار به قبايل آنسوی مرز واگذار شده و نام نا آشنای دايکندی جای آن را گرفته است ؟ ما به چند دليل با اين نامگذاری مخالفيم:
اول: دايكندي در حال حاضر( زمان نوشتن مقاله ) صرفا ًنام يکی از ولسوالی های ارزگان است که همراه با چند ولسوالی ديگر ( شهرستان، کجران و گيزاب ) واحد اداری جديد را تشكيل داده اند. گذاشتن نام يك ولسوالی بر مجموع ولايت، ترجيح بلا مرجح است و هيچ توجيه منطقی، تاريخی يا فرهنگی ندارد.
دوم: دايکندی در اصل و اساس، نام يكي از طوايف و تيره های هزاره بوده و هست؛ مانند دايزنگی، دايميرداد، دایچوپان و دایفولاد. نامگذاري يك ولايت بنام يک قبيله و طايفه، چه جذابيت و مزيتی می تواند داشته باشد و اين کلمه کدام بار مثبت يا منفی را القا می کند؟ تداعی گر کدام ارزش، فضيلت، افتخا ر و پيشينه می تواند باشد؟
سوم: دايکندی چه به عنوان نام يک تيره در قديم و چه به حيث نام يک ولسوالی در عصر حاضر، هيچ جايگاه و پايگاه بر جسته و چشمگير در تاريخ هزاره و افغانستان نداشته است. بر خلاف ارزگان که برای هزاره ها يک تاريخ، يك فرهنگ، يك نماد و يك آرمان است. ارزگان فشرده ای از تاريخ و سر نوشت هزاره هاست و نمادی از رنج و مظلوميت آنان. ارزگان ما را با تاريخ پيوند می زند و پيشينه و ريشه ما را می سازد. تا نام آشنای ارزگان را به خود داريم در تاريخ گم نمی شويم و آدرس تاريخی ما کاملا روشن است. اما دايکندی ما را با گذشته و تاريخ بيگانه می سازد. همه چيز برای ما از امروز شروع می شود. گذشته و پيشينه ما به کسانی تعلق می گيرد که نام پر آوازه ارزگان را با خود دارند. چند مثال ساده و ملموس می تواند روشنگر داستان و سر نوشت خراسان و ارزگان باشد و نشان دهد که تغيير نام تا چه اندازه باعث تغيير ذهنيت ها و تحريف واقعيت ها می شود :
مردمان هندوستان، پاکستان و بنگلادش از پنج هزار سال به اين سو، در سرزمين مشترکی بنام شبه قاره هند می زيسته اند و دارای تاريخ، تمدن، فرهنگ، زبان، سرنوشت، آرمان ها و ارزش های مشترک بوده اند. تمامی مواريث، افتخارات و دستاوردهای اين پنج هزار سال، ميراث مشترک همه ساکنان شبه قاره هند است. اما از حدود پنجا سال پيش بخشی از اين حوزه ی تمدنی و سر زمين مشترک ، نام نوبنیادپاکستان را بخود گرفت . حالا جهانيان مثلاً موسيقی اين سرزمين را موسيقی هند می گويند يا موسيقی پاکستان ؟ فلسفه، ادبيات ، افسانه ها و اساطير شبه قاره را هندی می گويند يا پاکستانی؟ آن تمدن و تاريخ پنج هزار ساله بنام تمدن هند شناخته می شود يا تمدن پاکستان؟ پاسخ روشن است. با اينکه در عالم واقع، همه آن دستاوردها، ميراث مشترک دو ملت هستند؛ اما آنچه باعث شده است که جهانيان، هندوستان را ملت کهن سال و تمدن ساز بدانند و ملت پاکستان را نوپا و بی پايه، نامگذاری بخشی از اين حوزه تمدنی به یک نام جديد است که فقط پنجاه سال سابقه دارد. اگر پاکستان از ابتدای تأسيس نام سر زمين خود را هند شمالی می گذاشت ابداً اين کج فهمی ها و اشتباهات پيش نمی آمد.
در مقابل، شبه جزيره کره هم حدود پنجاه سال است که به دو کشور مجزا و متخاصم تقسيم شده است. در عين حال هيچ کس نمی تواند بگويد تاريخ و تمدن گذشته اين شبه جزيره متعلق به کره جنوبی است يا کره شمالی. مورايث و دستاورد های آن ديار، متعلق به مردم و سر زمين کره است که هر دو بخش شمالی و جنوبی در آن سهيمند. ملت آلمان نیزپس ازجنگ جهانی دوم به دوکشورمجزّا ومتخاصم تقسیم گردید ؛ اما هیچکس نمی توانست بگوید که مواریث وافتخارات گذشته این قوم وملت مربوط به آلمان شرقی است یا غربی ؛ زیرا هردوکشور نام تاریخی ومشترک" آلمان " را حفظ کرده بودند .
از آنچه گفته شد بخوبی معلوم می گردد که تغيير نام کشور ها و سر زمين ها تاچه اندازه مهم است و چگونه زمينه ساز دستبرد های بزرگ تاريخی- فرهنگی و سوء استفاده های رندانه از تاريخ و تحريف آشکار و ناروای آن می گردد.
چهارم: جدا شدن هزاره ها از پيکره زخم خورده ی سر زمين آبايي خود تحت نام جديد دايکندی و واگذاری اسم و رسم ارزگان به ناقلين پشتون، در حقيقت نوعی به رسميت شناختن غصب و اشغال اين سر زمين و اعتراف به چشم پوشی از استرداد آن از غاصبان تاريخی ارزگان است. با اين حساب و به اين ترتيب، فرجام وسرانجام اشغال ارزگان به مراتب فاجعه بارتر از غصب و اشغال فلسطين خواهد بود . زيرا يهوديان تنها اراضی و خانه های فلسطينیان را غصب کرده اندو يا خريداری نموده اند ؛ نه نام، هويت و تاريخ فلسطين را. آنان نام جديد اسرائيل را برای خود برگزيده اند وهیچ ادعایی درموردمواریث ومفاخر فلسطین وکنعان ندارند . اما در مورد ارزگان، هم سر زمين وخانه های ارزگانیان غصب شده است و هم هويت و تاريخ آنان . آنجا تنها پای تاراج فيزيكي و مادی در ميان است و در اينجا تاراج فيزيكي و معنوی يك جا اعمال شده است.
با توجه به آن چه گفته شد و با عنايت به خسارات و زيان هايي که از رهگذر تغيير نام متوجه برخی ملت ها و سر زمين ها می گردد، به باور ما بهتر است با دقت و تعمق بيشتری در خصوص نامگذاری ولايت جديد عمل شود تا فردا دچار حسرت و دريغ نشويم. لذا پيشنهاد می کنیم:
يك: از نام تاريخی ، بومی ، پر بار و نمادين " ارزگان " هيچگاه صرف نظر نشود. اين عنوان نه از بخش پشتون نشين حذف شود و نه از بخش هزاره نشين. می توان هردو ولايت را به همين نام مسمی کرد؛ مانند ارزگان شمالی و ارزگان جنوبی يا ارزگان عليا و ارزگان سفلی و از اين قبيل.
دوم: اگر هم قرار است حتماً نام جديدی برای ولايت جديد انتخاب شود، بهتر است نامی که صبغه و پيشينه تاريخی- فرهنگی دارد بر گزيده شود مانند غرجستان و نظاير آن.
والسلام
( این نبشته حدود چهارسال پیش وهمزمان با مطرح شدن بحث های مربوط به تشکیل ولایت دایکندی ، نوشته ودرنشریه قلم چاپ گردید . سپس نشریه مجمع علما درکابل وسایت دایکندی نیزاقدام یه نشر آن کردند .
هرچند که درآن زمان ، ابرقدرت های قوم به درد دل این درویش یک لا قبا گوش ندادند و آن ولایت را دایکندی نامگذاری کردند . اما این دلیل نمی شود که من ازافکارم دست بردارم . اینک که بحث تشکیل ولایت جاغوری دربخشی ازولایت غزنی مطرح است ، ممکن است همین اشتباه اینباردرغزنی تکرارشود ؛ یعنی هزاره ها بجای اینکه ولایت جدید شان رامثلاً غزنی باختری بنامند تا درافتخارات ومواریث گرانسنگ غزنین تاریخی سهیم شوند ، ممکن است مانند ارزگانی ها آن را بنام یک قبیله ( جاغوری ) بنامند . که دراین صورت یک شوربختی دیگر اتفاق خواهد افتاد . لذا به منظورپیشگیری ازچنین خطایی من باردیگراقدام به نشراین نوشته کردم . باشد تا فرهیختگان وفرهنگ دوستان غزنی ازسرگذشت تلخ ارزگان درس عبرت بگیرند . )
مهاجرت ؛ فرهنگ پذیری وهویت ملی
مهاجرت وآوارگی "همزاد " و " هم سرنوشت " آدمیان بوده است و ازسپیده دم تاریخ بشری تا امروزبه شیوه ها وچهره های گوناگون جریان داشته ودارد .نمی توان فصل ومقطعی ازتاریخ وسرگذشت آدمیان رایافت که عاری وتهی ازهجرت ونقل مکان افراد وگروه های بشری باشد . انسان ها همیشه وهمواره درجستجوی مأوای بهتروزندگی پررونق تروگاه به دلیل تهدیدها ، کشتارها وسرکوب ها وگاه به دلیل تغییرات ناگهانی محیطی وسایرعوامل ودلایل ؛ مشغول هجرت وتغییر موطن خودبوده اند .
تاریخ وتقویم بسیاری ازملت ها وکشورهای جهان با مهاجرت آغازمی شود . تاریخ تمام ملت های اروپا ، ملل شبه قاره هند ،برخی از اقوام آسیای مرکزی ، ملت های ساکن درفلات قارۀ آریانا و. . . با مهاجرت بزرگ اقوام آریایی ( هندو- اروپایی ) ازسیبری به سوی جنوب وغرب آغازمی گردد . درعهد جدید نیزتاریخ تولد کشورهای مهمی چون ایالات متحده ، کانادا ، استرالیا و نیوزیلند با مهاجرت اروپاییان به این سرزمین ها شکل می گیرد . همینطور بسیاری ازممالک وملت های دیگر .
ازدیدگاه اسطوره ای نیزتاریخ وسرگذشت بشربا هجرت ونقل مکان نخستین انسان ها شکل گرفت . آنگاه که آدم وحوا ( انسان های اولین ازدیدگاه ادیان آسمانی ) ازبهشت خارج ودراین خاکدان طبیعت " هبوط " کردند ودراین سیّاره کوچک منظومه شمسی سکونت گزیدند ؛ تاریخ وتقویم بشر ازهمینجا آغازشد .
بنابراین مهاجرت ونقل مکان ازیک نقطه به نقطۀ دیگروبهتر، ازآغازپیدایش انسان ودردرازنای تاریخ پرفرازوفرود این موجود دوپاوپویا ، به اشکال وابعاد گوناگون وجودداشته وخواهدداشت . مهاجرت ، همزاد انسان ومعلول تاریخ وسرگذشت اوست .جابجایی ها ومهاجرت هادرپرتوتاریخ بشرآنچنان گسترده ودوامداربوده است که امروزه جوامع وانسان های که خارج اززیست بوم اولیه واصلی خودزندگی می کنند بسیاربیشترازکسانیست که هم چنان درزیست بوم اولیه خودبسرمی برند . نزدیک به یک میلیارد وسیصد ملیون نفرازساکنان شبه قاره هند ( شامل هندوستان ، پاکستان ، بنگلدش ، سریلانکا ، فیجی وتبت ) همگی خارج ازمأوای اولیه اجدادخودزندگی می کنند . بیش ازیک میلیارد نفرازجمعیت قاره اروپا وکشورروسیه نیزهمین وضعیت رادارند . حدود300 ملیون نفرازساکنان کشورهای امریکا ، کانادا ، استرالیا ونیوزیلند نیزپس ازپشت سرگذاشتن چندین مهاجرت ، اینک درخارج اززیست بوم اولیه نیاکان خودبه سرمی برند . اقوام ساکن درفلات قاره آریانا ( افغانستان ، تاجکستان وایران ) نیزخارج ازقلمرومأوای اصلی اجداد شان زندگی می کنند . جوامع وگروهای سفید پوستی که درامریکای لاتین ومرکزی زندگی می کنند نیزهمین وضعیت رادارند .کلیه سفید پوستان خارج ازقاره اروپا ، همۀ سیاه پوستان خارج ازقاره افریقا ، عرب های بیرون ازخاورمیانه ، ترک های بیرون ازاناتولی وآسیای میانه وقفقاز، زرد پوستانی خارج ازشرق وجنوب شرق آسیا وسایراقوام وگروهای پرشمار درگذشته وحال ؛ همگی درموطن وزیستگاه جدیدی غیراززیست بوم اصلی اجدادخودزندگی می کنند .همین اکنون نیزحدود22 ملیون انسان درسراسرجهان به شکل پناهنده ادامه حیات می دهند که درحقیقت ، برزخ ومیان پرده ای میان مأوای پیشین ونوین است . هرگاه مهاجرت های درون سرزمینی ودرون کشوری رانیزبرفهرست بالا بیفزاییم ، درآن صورت می توانیم بگوییم اکثریت قاطع انسان ها بگونه ای درگیرپدیده مهاجرت وتغییرموطن خودبوده اند .
چنانکه دراین مرورگذرامشاهده می کنیم ، تعدادکسانی که خارج ازقلمروزیست بوم اولیه ایل وتبارخودبه سرمی برند بسیارفزون ترازکسانیست که تغییرموطن نداده اند وهم چنان درزیستگاه وخاستگاه اصلی اجدادخودزندگی می کنند .
اما مهاجرت به شکل وشیوۀ رایج دردنیای امروزبا آنچه درگذشته ها متداول بود ، تفاوت های اساسی دارد :
1. درگذشته های نسبتاً دور، مهاجرت ها اغلب بصورت جمعی ، گسترده ویکباره صورت می گرفت ؛ اما امروزه غالباً به شکل گروهی – فردی وتدریجی صورت می گیرد .
2. بخشی ازمهاجرت ها وجابجایی های گذشته درپرتولشکرکشی ها ، جهان گشایی ها وفتوحات نظامی صورت می گرفت ؛ مانند یونانی های برجای مانده ازلشکریان اسکندر ، مغول های برجای مانده ازلشکرکشی چنگیز، عرب های باقی مانده ازفتوحات اسلامی واروپایی های یادگارعصراستعماروغارت دول امپریالیستی و...اما دردنیای امروزچنین پدیده ای درمقیاس وسیع وبه شکل ملموس وجودندارد .
3. درگذشته هابرخی ازمهاجرت ها به دلیل تغییرات ناگهانی آب وهوا ودیگرعوامل اقلیمی ومحیطی صورت می گرفت ؛ اما امروزه چنین رویدادهای به ندرت اتفاق می افتد .
4. درگذشته ها ، سیل مهاجرین تازه وارد ، سرزمینی رابه تصرف درمی آوردند ودرآن فرهنگ وتمدن جدیدی را پایه گذاری می کردند ؛ ویا تمدن جدیدی مرکب ازفرهنگ وداشته های اقوام بومی واقوام مهاجرشکل می گرفت ؛ اما دردنیای امروز مهاجران تازه وارد اغلب درجامعه وفرهنگ مأوای جدید جذب وهضم می شوند وبه مرورزمان ، فرهنگ ملی وبومی خودرا ازدست می دهند ودرنهایت با بحران هویت وگم کردن " اصل " خویش مواجه می شوند . جامعه پذیری یا انطباق اجتماعی ازپیامدهای قهری مهاجرت های امروزی است . درپرتواین پروسه ، جوامع وگروه های مهاجر، آرام آرام بخشی ازهنجارها ، ارزش ها وباورهای بومی وملی خودرا ازدست می دهند وعناصروسازه های ازفرهنگ مسلط درموطن جدیدرامی پذیرند .
بربنیاد آنچه گفته آمد ، فرهنگ پذیری – یا پروسۀ جذب آرام وتدریجی افراد وگروه هادرجامعه وفرهنگ غالب وجدید – ازپیامدها والزامات گریزناپذیر مهاجرت های رایج دردنیای امروزاست وپیامد قهری وعلاج ناپذیر آن فرهنگ پذیری جدید نیز گم کردن هویت فرهنگی وملی خوداست که درنتیجه ای گسستگی میان نسل های پیشین وجدید بوجود می آید . این استحاله ای فرهنگی وهویتی ، زیانبارترین پیامد مهاجرت های امروزی برای جوامع کوچک پناهنده درکشورهای مهاجرپذیراست که در این نوشتار بصورت گذرا مورد بررسی قرارمی گیرد :
هرگاه یک جامعۀ انسانی ویک کتله اجتماعی را به حیث یک کالبد بی جان فرض کنیم فرهنگ به مثابه جان ، روح وجوهره آن جامعه خواهد بود . هرگاه خواسته باشیم فرهنگ ودستاورد های معنوی یک جامعه را بشناسیم ، نخستین راه تماس وورود به آن ، زبان وابزارارتباط وتعامل آن جامعه است . هم چنین هرگونه تغییروتحول درعناصر ، ساختارومحتوای فرهنگ وداشته های معنوی یک قوم وملت ، ازطریق ومسیرتغییردرزبان وابزارارتباطی آنها میسراست . هرگاه می خواهید فرهنگ وهویت یک جامعه را متحول ودستخوش تغییرسازید ودرنهایت ، روح وذهن آنان را تسخیرنمایید وآنهارا انسان های دیگری متفاوت با گذشته بسازید ، ازتغییروتسخیرزبان شروع کنید واین آغازکاراست .
فرهنگ همانند صندوقچه ایست که گنجینه ومجموعه ای بس گرانسنگ ازمیراث عصرها ونسل های پیشین یک قوم وملت درآن انباشته وذخیره گردیده که کلید آن صندوق اسرار ، زبان آن ملت است . دقیقاً به دلیل همین اهمیت ویژه ی زبان درپروسۀ فرهنگ پذیری یا تغییر فرهنگ یک جامعه است که کشورهای مهاجرپذیر، روند وروال ورود عناصروافراد جدید درجامعه خودرا با آموزش وترویج زبان کشورمیزبان درمیان پناهندگان شروع می کنند وگاه کسب تابعیت کشورخودرا منوط یه گذارندن تست ( امتحان ) زبان می کنند .
البته شکی نیست که یادگیری زبان درمحیط ها وکشورهای جدید برای پناهنده یک ضرورت است وهیج راه گریزی ازآن نیست . اوبرای ارتباط وتعامل با جامعه ومحیط جدید ، یافتن شغل وتأمین معیشت ، بهره گیری ازامکانات تحصیلی ، استفاده ازرسانه ها ووسایل ارتباط جمعی و ... باید زبان جدید رابیاموزد ؛ وگرنه چون انسان نابینا وناشنوا می ماند که ازبرقراری هرگونه ارتباط وپیوند با محیط خود عاجزاست . اما یقیناً تمام اهداف ونیات کشورهای پناهنده پذیر معطوف ومحدود به نیازوضرورت یادشده نیست . آنها تنها به تأمین معاش ، اشتغال وسازگاری پناهنده با محیط تازه فکرنمی کنند ؛ بلکه آنها به جذب وهضم پناهنده دردرون فرهنگ وشیوۀ زندگی کشورمیزبان فکرمی کنند . آنان درعین پذیرش پدیدۀ چند فرهنگی وتنوع شیوه های زندگی به شکل محدود ، بدون شک دردرازمدت به یک فرهنگ غالب ومسلط درسرزمین خود می اندیشند که دیگرفرهنگ ها بعنوان " خرده فرهنگ " دردرون آن پذیرفته شوند ، نه بعنوان همطرازو
رقیب آن . دودلیل عمده برای اثبات چنین دیدگاهی می توان ارائه کرد :
1. ممالک پناهنده پذیرغربی خودرا برخوردارازفرهنگ پیشرو والگوی ممتازمی دانند وداعیۀ جهانی سازی الگوها وارزش های غربی را دارند . بدون تردید منظورغربیان ازدهکده جهانی ، دنیای بدون مرز وپدیدۀ جهانی شدن ، آن دهکده ایست که کدخدای سیاسی – نظامی آن امریکا ؛ وفرهنگ مسلط ورایج درآن ، فرهنگ وارزش های غربی باشد ؛ نه دهکده ای مبتنی برتعامل ، تعادل وتوازن فرهنگ ها وتمدن های مختلف بشری . مقصود ازجهانی شدن نیزسیطره واستیلای انحصاری وبلامنازع جهانبینی ، فرهنگ وتمدن غربی دراین جهان پهناوراست ، نه ایجاد بستروفرصت های برابر برای تعامل وگفتگوی همۀ فرهنگ ها .
بنابراین ، دولت ها وکشورهای که دراندیشۀ صدوروتحمیل ارزش ها وداشته های خود به دوردست ترین ممالک وسرزمین ها هستند ، یقیناً مشتی آواره بی پناه را دردرون سرزمین های شان اولویت اول این پروسه می دانند .
2. ممالک مهاجرپذیرغربی به همان میزان که ارزش ها وداشته های خودراشایسته تفوق وبرتری می دانند ، فرهنگ والگوهای گروهای پناهجوی جهان سومی را منحط ودرخوردیگرگونی واضمحلال می دانند . به باورآنان اگراین فرهنگ ها پویا وکارآمد بود ند ، صاحبان خودرابه سرمنزل مقصود می رساندند . حال که صاحبان آنها ازحوزه وسایۀ آن فرهنگ به قلمرو تمدن وفرهنگ دیگرپناه آورده اند ، پس آشکارا به ناکارآمدی الگوها وارزش های پیشین خود معترفند و آنها را پاسخگوی نیازهای مادی ومعنوی خود نیافته اند وبراین اساس باید عناصروداشته های فرهنگ برتروبهتررادردرمأوای جدید بپذیرند . یک پناهندۀ خسته ازجنگ ونا امنی ورمیده ازسرکوب ونا انسانی ، خودنیزچنین می اندیشد . اوازداشته های پیشین خود به شدت گریزان است وآنهاراعامل سیه روزی فعلی خودمی داند . درمقابل هرگونه نجات وفلاح رادرپرتوفرهنگ وشیوه زندگی جدید جستجومی کند .
به دلایل یادشده دیگردلایل یاد نشده ، پروسۀ آموزش وترویج زبان کشورمیزبان درمیان پناهجویان تنها بمنظوررفع نیازوضرورت نیست ؛ بلکه تغییرزبان پناهنده به مثابۀ دریچه وروزنه ای به سوی تغییرفرهنگ وارزش های اوست . آموزش وپذیرش زبان جدید نخستین گام درفرایند فرهنگ پذیری است . آنگاه که یک پناهنده زبان کشورمیزبا ن رابداند ، ارتباط وتعامل او با جامعه ومحیط ازهمینجا آغازمی گردد وپروسه فرهنگ پذیری کلید می خورد . ازآن پس سایرمؤلفه های تأثیرگذاردرفرایند جامعه پذیری وتغییرفرهنگ نیزوارد میدان می شوند وروند یادشده راسرعت وشتاب می بخشند . دراین حالت ، رسانه های گروهی ووسایل ارتباط جمعی ( رادیو ، تلوزیون ، مطبوعات ونشریات ) درفرایند مذکورسهم می گیرند . نهاد تعلیم وتربیت ( کودکستان ، مدرسه ، دانشگاه ودیگرمراکزومحیط های آموزشی ) نیزدرامرانتقال عناصر وسازه های فرهنگ غالب ورایج ، نقش بازی می کنند . همسالان ، همکاران ، دوستان ودیگرافراد وگروهای مباشرومعاشر با افراد تازه وارد نیزتأثیرات خودرا برجای می گذارند . جامعه ومحیط نیزالگوها ، هنجارها وارزش های رایج ومورد قبول خودربه اعضای جدید منتقل می کند . وهم چنین دیگرمؤلفه های تأثیرگذاردرفرایند جامعه پذیری وتغییرفرهنگ مانند نهاد حکومت . دراین میان تنها کانون مقاومت دربرابراین دیگرگونی پرشتاب فرهنگی وآنهمه عوامل متعدد تأثیرگذار، همانا خانه وخانواده است . این نهاد باید به تنهایی دربرابر آنهمه مؤلفه های گوناگون ونیرومند ایستادگی نماید تابتواند پاسدارفرهنگ ، مواریث وارزش های بومی وملی جامعه وافراد مهاجرباشد .
چوایستاده ای دست افتاده گیر !
نزدیک به سه دهه بحران سیاسی وآشوب اجتماعی درمیهن جفادیدۀ ما ، پیامد های مثبت ومنفی بسیاری داشت که پدیدۀ مهاجرت وپناه گزینی جمع کثیری ازهم میهنان ما به قاره ها وکشورهای گوناگون جهان ، یکی از آنهاست . روند وروال آوارگی و خانه بدوشی مردم افغانستان درسال های جنگ وجهاد ، بیشتر رو به سوی کشورهای همسایه ( پاکستان وایران ) داشت ؛ اما ازآغاز دهه هفتاد خورشیدی به اینسو ، مسیر کاروان های خانه بدوشان افغانستانی بیشتربه ممالک صنعتی وپناهنده پذیر غرب وتعدادی ازکشورهای غیر همسایۀ شرقی منتهی شده است . طی سال های یادشده ، جمعیت قابل ملاحظه ای ازهموطنان ما به دلایل وانگیزه های متفاوت ، درکشورهای اروپایی ، ایالات متحده ، کانادا ، استرالیا ، روسیه ، هندو چین ، شرق دور و... پناهنده ومقیم شده اند .
این جماعت بی وطن وخانه بدوش – که نگارندۀ این سطورنیز یکی ازآنهاست – کسانی هستند که به اصطلاح هموطنان دری زبان ما " جل خودرا ازآب کشیده اند " وبه تعبیر حافظ اینک از " سبکبالان وسبکباران ساحل ها " هستند ؛ اما همین سبک بالان وساحل نشینان امروزی ، جمعیت انبوهی ازاقوام ، دوستان ، هموطنان و هم کیشان رنجدیده وبی پناه را پشت سرخود دارند که درویرانه ای بنام افغانستان همچنان با " شب تاریک وبیم موج وگردابی چنین حایل " دست وپنجه نرم می کنند وبرای چند صباح زنده ماندن ، مأ یوسانه تلاش می نمایند .
هرچند ما به سلامت وخوشی ازپل گذشته ایم ؛ اما فراموش نکنیم که آنسوی پل ، قلب های اندوهبار وسرشار از امید واحساس ، انتظار مارا می کشند وچشم به راه یاری وهمدلی ما هستند . هرچند ما اقیانوس هارا درنوردیده ایم واز دل طوفان وازبیم موج به این ساحل امن رسیده ایم ؛ اما نیمۀ دیگرما وپارۀ قلب ما – قلب آسیا وبام دنیا – هنوزآنسوی دریاهاست . وطن محبوب ما ، هم وطنان صبوروغیور ما ، پدران ومادران ما ، فرزندان محروم وآینده سازان سرزمین ما ، تاریخ کهن وپرافتخار ما ، فرهنگ وعنعنات ملی ما ، ارزش های دینی وبومی ما ودرنهایت ، ریشه وخاستگاه ما هنوزآنجاست . هرچند ما درآن سرزمین ودیار ، رنج ها دیده ایم وزجرها کشیده ایم وبه همین دلیل رهسپاردیار غربت وهجران شده ایم ؛ اما کارنامۀ ستمگران ، مردم ستیزان وتفنگ سالاران از کارنامۀ مردم ومیهن جداست .
بیایید این ساحل امن ودیار آزاد و آباد را که سهم ونصیب ما شده است ، به ساحل بی مسؤ لیتی ، فراموشی ، تن پروری وسوزاندن فرصت ها و هدردادن عمرها مبدل نکنیم . ازفرصت هان بی مانند وامکانات وسیع این سرزمین ها درجهت آبادانی کشور خود وکاستن ازدرد ورنج مردم محروم وبی پناه خود استفاده کنیم . فراموش نکنیم که ما ازسرزمین بلادیده ای آمده ایم که ازدرو دیوار آن فقر وبیچارگی می بارد واز هر کوی وبرزن آن نا له وضجۀ انسان های دردمند و نیازمند به گوش می رسد . ملیون ها یتیم وبی سرپرست درانتظار لقمه نانی ، روز را به شب می رسانند . نگاه های معصومانۀ کودکان بی عروسک ومحروم ازتحصیل میهن ما ازما استمداد می جویند . پدران ومادران رنج کشیده ای که دستان پینه بسته ، پاهای پرآبله وسیما های شکسته ورنجورشان حکایت ازتحمل سال ها رنج ومحرومیت دارد ، چشم به راه مهرورزی ها ودستگیری های من وشما هستند . صدها هزارمعلول عادی وجنگی ، کهن سالان ازکارافتاده ، طبقات فقیر ونیازمند جامعه ، انسان های آسیب دیده از 25 سال جنگ وسایر اقشار آسیب پذیر جامعه ، درانتظار یاری ومهربانی ما هستند .
اینک که ما ایستاده ایم ، به شکرانه این ایستادگی ، باید دست افتاده هارابگریم . اینک که ما به سلامت از پل گذشته ایم ودرسرزمین های آزاد وآباد ازتوان ، امکانات وفرصت های بهتری برخوردارهستیم ، وظیفۀ انسانی ، ملّی ، دینی ووجدانی ما ایجاب می کند که برجای ماندگان را فراموش نکنیم وهموطنان وهم کیشان نیازمند ومستمند خودرا همیشه به یاد داشته با شیم .
ما به دلایل زیر موظف هستیم که افغانستان ومردم شریف وصبور آن را از یاد نبریم و با تمام توان به یاری ومدد آنها بشتابیم :
1 . افغانستان – با همۀ خوبی ها وبدی هایش - میهن ما وخانۀ مشترک همۀ ماست . سربلندی وآبادانی آن ، سربلندی وسرافرازی ما ونابسامانی ورنجوری آن ، مایۀ رنج وسرافگندگی ماست . یک افغانستان آباد ، آزاد ، آرام ورو به انکشاف می تواند اسباب سربلندی ما درتمام جهان باشد . مردم افغانستان نیز هم میهنان ، هم کیشان وبرادران وخواهران ما هستند . ما سال ها با آنان هم خانه وهم سرنوشت بوده ایم . روزهای با شکوه را با هم جشن گرفته ایم وروزهای سیاه را به امید فردای روشن ، یکجا سپری کرده ایم . پیامد های مرگبار جنگ ، خشونت وتروریزم را دوشادوش هم تحمل کرده ایم . شانه به شانه هم با اشغالگران وبد گوهران جنگیده ایم . حماسه ها وفاجعه ها ، شادی ها وغم ها ، خوبی ها وبدی های دارو دیار مان رابا هم تجربه کرده ایم . ما رنج ها ومرارت های آنان را بیشتر وبهتر درک می کنیم ؛ زیرا خودهم به آن درد مبتلا بوده ایم و درآن آتش سوخته ایم .
بنابراین آنجا خانه وآشیانۀ ماست ومردمانش نیز اعضای خانواده وهم سرنوشت ما هستند . ما نمی توانیم درقبال زندگی ، سرگذشت وسرنوشت آنها بی تفاوت باشیم . اگرچنین باشد ، ما هویت خود را ازیاد برده ایم . رسالت ومسؤلیت ملّی ، دینی و انسانی ما حکم می کند که به مدد آنها بشتابیم وبرای آبادانی آن خانۀ مشترک ، تشریک مساعی نماییم .
2 . نزدیک به ربع قرن جنگ وآشوب درافغانستان آنچنان فاجعۀ انسانی وحشتناکی را پدید آورد که قلب دنیا وبشریت ازاین تراژدی غمبار به درد آمد و برای پایان دادن به آن ناگزیر به مداخله گردید . ازسال 1380 خورشیدی به اینسو ، کمک های جامعه جهانی درابعاد مختلف ودرمقیاس قابل ملاحظه به سوی افغانستان سرازیر شد وامروزه دولت هان گوناگون دنیا ، سازمان های بین المللی وسازمان های امدادی وبشردوست ازکشورهای مختلف ، سرگرم بازسازی ، تأمین امنیت وبهبود بخشیدن به زندگی مردم افغانستان هستند .
درحالی که دولت ها ، سازمان ها وافراد بیگانه ازاطراف واکناف این کرۀ خاکی ، مشغول ارائه کمک وخدمت به مردم افغانستان هستند ؛ ما بعنوان صاحبان وساکنان آن سرزمین آ یا به اندازۀ آن بیگانگان درقبال وطن وهموطنان خود مسؤلیت ووظیفه نداریم ؟ درحالی که یک پزشک از فرانسه یا کانادا به مداوای هموطنان ما می پردازد یا انجنیری ازآلمان وترکیه سرگرم بازسازی وطن ماست یا فلان انجیوی جاپانی مصروف ساختن مکتب دربامیان وبدخشان است و... درچنین وضعیتی آیا شایسته است که ما دست روی دست بگذاریم واز دور هم دستی بر آتش نداشته باشیم ؟
براستی چقدردرد آوراست که انسان هایی ازاروپا ، امریکای شمالی ، جاپان واسترالیا زندگی آرام وراحت خودرا رها کنند ودوراز خانه وخانواده ، به مداوای بیماران وامدادرسانی به نیازمندان درافغانستان بپردازند ؛ اما افراد تحصیل کرده ، کاردان وتوانای برخاسته از خود آن مردم وسرزمین ، گروه گروه رهسپار غرب شوند ودیگرپشت سرشان هم نگاه نکنند .
یک راهبۀ فرانسوی از35 پیش تا کنون درمحروم ترین کشوردنیا یعنی افغانستان ودرمحروم ترین منطقۀ آن یعنی هزاره جات ودردورافتاده ترین ناحیۀ هزاره جات یعنی لعل وسرجنگل ، مشغول ارائه کمک های انسانی به مردم بیچاره وبینوای آن سامان است . مکتب ، کلینیک ، سرک ودواخانه می سازد . به خانواده های بی بضاعت کمک های نقدی وغذایی ارائه می کند . برای زایمان زنان به دورترین قریه ها می رود . زمینه های تحصیل کودکان را فراهم می سازد . برای زنان وبزرگسالان کورس های آموزشی دایر می کند و ... آیا ملیون ها پناهندۀ افغانستانی درسراسر جهان به اندازۀ یک پیرزن بیگانه ، دارای احساس ، درک ، همت ونوع دوستی نیستند که ازمحل کمک هان آنان ، مکاتب ، کلینیک ها ، سرک ها ودیگرپروژه های عمرانی درکشورخودشان ساخته شود ؟
توجه جامعۀ جهانی به افغانستان وسرازیر شدن کمک های آنان نه تنها ازما رفع مسؤلیت نمی کند ؛ بلکه مسؤلیت های ما را مضاعف می سازد . واقعاً شرم آوراست که امنیت ما را خارجی ها تأ مین کنند ، اردووپلیس ما را آنها تربیت وتجهیز نمایند ، خرابی هایی را که ما به بارآورده ایم آنان بازسازی کنند ، مایحتاج عمومی مردم را آنها تأمین نمایند و... اما ما یا درخاج سرگرم خوش گذرانی باشیم ویا درداخل مشغول رشوه ستانی وفساد اداری ومالی .
3 . بیایید ازیک کشورکوچک اما با تجربه موفق مثال بزنیم . لبنان را همگی می شناسیم . کشورکوچکی درحاشیۀ مدیترانه ومحصورمیان سوریه واسرائیل . پیش از اینکه بحران دنباله دار خاورمیانه وارد این سرزمین شود وجنگ داخلی درآن شعله ورگردد ، لبنان ازکشورهای آباد ، آزاد ، مرفه ودارای اقتصاد شکوفا در خاورمیانه بود ؛ درحالی که سرزمین کوچک لبنان فاقد نفت ، گاز ودیگرمنابع حیاتی وتولیدات صنعتی است . یکی ازدلایل شکوفایی اقتصاد لبنان ، وجود وحضورملیون ها مهاجرلبنانی درقاره هاوکشورهای مختلف جهان است . درحالی که آمارها جمعیت لبنان را درحدود چهارملیون نفر نشان می دهد ، بیش ازچهارده ملیون لبنانی درسراسردنیا پراکنده اند . اغلب این جمعیت انبوه را افراد تحصیل کرده ومسلکی ، اهل تجارت و داد وستد وفعّال درعرصه کاروتولید تشکیل می دهند . اینان هرساله مبلغ قابل توجهی از درآمد وعایدات خودرابه کشورلبنان سرازیر می کنند .
درطول سه دهه جنگ ونابسامانی درافغانستان ، جمعیت انبوهی ازمردم این کشور درسراسر جهان پراکنده شده اند . اگراینان هم با الگوگیری از تجربه موفق لبنان ، بخشی ازدرآمدهای خودرا به خویشاوندان خود درافغانستان سرازیر کنند ویا هرکس به اندازۀ توان وبضاعت خود دربازسازی کشورشان سهم بگیرند ، یقیناً افغانستان آینده چهرۀ دیگروبهتری خواهد داشت .
4 . خداوند حکیم هرانسانی رابه اندازۀ توان ، استعداد وقابلیتی که دارد ، مسئول ومکلف ساخته است . یقیناً مسئولیت ومأموریت انسان های دانا ونادان ، توانا وناتوان ، ثروتمند وتهی دست و...یکسان نیست . عقل ومنطق بشری نیز این حقیقت را تأیید وتصدیق می کند . هیج عقل سلیمی حکم نمی کند که مسئولیت ورسالت یک چوپان بی سواد وتهی دست با یک فرد تحصیل کرده ، با استعداد وبرخوردار از امکانات ، یکسان و هم سنگ است .
بربنیاد آنچه دراین فراز گفته آمدیم ، تکالیف ومسئولیت های هموطنان پناهندۀ ما درقبال مردم ومیهن شان بیش ازسایرین است ؛ زیرا به استثنای تعدادی ازگروه های جویای کار وبی سرپرستان ، اغلب کسانی که درسه دهۀ گذشته رهسپاردیار هجرت شده اند ، ازنخبگان ، تحصیل کرده ها ، مسلکی ها ، تاجران ، پیشه وران وافراد مؤثروکارآمد جامعه هستند . نیازبه گفتن نیست که این افراد ازلحاظ توانایی فکری ، کاری وبضاعت اقتصادی درسطح بهتر و برتری نسبت به عامۀ مردم قراردارند وبه همان میزان مسئولیت ورسالت شان درقبال جامعه وکشورشان سنگین تراست . قطعاً خدای حکیم ازاینان نمی پذیرد که با یک پرواز ، خودرا ازتمام مسئولیت های اجتماعی وانسانی سبک دوش کنند وبرای همیشه به زاویۀ بی غمی وبی مسئولیتی پناه ببرند . اگرخدای ناخواسته اینان به فکر مردم محروم وکشورویران خود نباشند پس ازچه کس یا کسانی می توان انتظار وامید داشت ؟
براساس دلایل یادشده وبسیاری ازدلایل دیگرکه جای ذکرشان نیست ، پناهندگان افغانستانی درهرنقطۀ این جهان پهناور ، موظف ومکلف هستند که درآبادانی وسازندگی کشورشان سهم بگیرند وبمنظور کاستن ازدرد ورنج مردم افغانستان ازهیج تلاش و مساعدتی دریغ نورزند . زندگی کردن درکشورهای دیگر یا کسب تابعیت آنها به معنای سلب مسئولیت وبی خیال زیستن نیست . نگوییم " دنیا را آب ببرد بگذارببرد ، فقط گوشۀ دیگدان من خشک باشد ." این منطق ، منطق افراد مسئولیت گریزوتن پروراست .
بمنظورنیل به هدف فوق ، درقدم نخست کسانی که دارای تخصص ،تحصیلات عالی وتجارب کاری هستند که کشوردرشرایط فعلی سخت به حضور آنها نیازدارد ؛ به میهن ودیار شان بازگردند . هرگاه این گزینه و پیشنهاد بنا به دلایلی قابل دسترس نیست ، آن وقت نوبت به گزینۀ دوم می رسد وآن اینکه هرکس به اندازۀ توان وبضاعت خود به بازسازی کشوروتأمین احتیاجات مردم افغانستان کمک کنند . افغان ها دربسیاری ازشهرهای جهان که زندگی می کنند ، دارای جمعیت ها ، انجمن ها ومراکز ارتباطی هستند . همین مراکزوانجمن ها می توانند محل های مناسبی برای جمع آوری اعانات ومساعدت های هموطنان مهاجرباشند . هرگاه وهرجا چنین مراکزی وجود نداشته باشد ، می توان آنها را ایجاد کرد .
بهرحال افغانستان ویران شده ومردم رنجدیدۀ آن که هموطنان ، پدران ، مادران وهم کیشان ما هستند ، چشم به راه همیاری ها ومساعدت های من وشما هستند . البته این حقی است که آنها به عهدۀ ما دارند ، نه اینکه ما منتی برآنها داشته باشیم . مردم صبور وغیورافغانستان ، محکوم به تحمل فقروناداری آفریده نشده اند . رنج و محرومیت ، سرنوشت محتوم فرزندان میهن ما نیست . آنان شایستۀ زندگی بهتر وافق های روشن تر هستند . برخورداری وبهره مندی ازمواهب زندگی ، آسایش وآرامش ، کرامت انسانی ، فرصت های برابر و... حق هرانسان وازجمله مردم شریف افغانستان است .
(این نبشته درشماره 50 ماهنامۀ "آرمان " چاپ شده است )
هنوزنمی دانم چرا اینجا هستم !
گفتگوی صریح ودوستانه بامسیح ارزگانی نویسنده هموطن که بتازگی وارداسترالیا شده است
آرمان : با تشکرازاینکه وقت تان رادراختیار ما می گذارید وبه سؤالات ما پاسخ می گویید .
درآغاز خودرابرای خوانندگان آرمان معرفی نمایید .
ارزگانی : بنام یگانۀ هستی . من هم متقابلاً ازشما گردانندگان جریدۀ وزین آرمان تشکرمی کنم . من علی نجفی با نام مطبوعاتی ومستعارمسیح ارزگانی ، درسال 1348 دردیارزخم خورده ای ارزگان به دنیا آمدم . درسال 1361 به کاروان خانه بدوشان بی وطن پیوستم وابتدا به پاکستان وسپس به ایران آمدم . نوجوانی ، جوانی ، تحصیلات وبخشی ازفعالیت های ادبی ومطبوعاتی ام رادرایران گذراندم . درماه سپتامبر سال جاری ازطریق پروسۀ سازمان ملل به استرالیا آمدواینک درملبورن هستم ودرخدمت شما .
آرمان : تا جایی که ما اطلاع داریم شما مدتی زیادی درایران مشغول تحصیلات عالی بودید ، ممکن است اندکی ازسوابق تحصیلی تان برای ما بگویید ؟
ارزگانی : من درایران ابتدا به تحصیل علوم دینی مشغول شدم واندکی بعد تردرکنار آن به علوم جدید یعنی مکتب ودانشگاه پرداختم . درعرصۀ تحصیلات دینی وحوزوی من مدرک لیسانس وفوق لیسانس یا ماستری دررشته فقه ومعارف اسلامی دارم و مقطع دکترای آن راکه مدتش پنج سال است ، من چهارسالش راپشت سرگذاشته ام . درعرصۀ علوم جدید نیز درسال1377 مدرک دپلم گرفتم ودرسال 80 وارد دانشگاه شدم ومقطع لیسانس یا کارشناسی رادر رشتۀ روانشناسی گذراندم . درسال 1384 وارد مؤسسۀ علوم انسانی شدم وبه مدت یک سال دررشتۀ مدیریت به تحصیل پرداختم . اینک هم محصل آن مؤسسه هستم وفعلاً درمرخصی به سرمی برم
آرمان : ماعلا قمندیم که با فعالیت های فرهنگی وادبی شما نیزآشنا شویم ، لطفاً دراین زمینه کمی روشنی بیندازید .
ارزگانی : آغاز آشنایی من با قلم و نوشتن دراواخر دهۀ 60 بود . اولین نوشته هایم در سال های 68 و 69 درنشریات آن زمان به چاپ رسیدند. ازآغاز دهۀ هفتاد خورشیدی بیشتروارد دنیای داستان شدم . بعدها درعرصه های طنز، نقد ومقالات تحقیقی وتاریخی نیز طبع آزمایی کردم . مدتی سردبیر نشریه ادبی " گلشن " بودم و مدت یک سال ونیم نیزسردبیرهفته نامۀ خبری " نسیم" . یکبارهم خودم نشریه ای را بنام " هموطن" سروسامان دادم ؛ اما به دلایل نامعلوم موفق به دریافت مجوزنشرنشدم . دراین اواخر گهگاه با فصلنامۀ " گفتمان " همکاری می کردم .
آرمان : چه شد که به فکرمهاجرت مجدد افتادید وبه چه دلیل کشوراسترالیا را انتخاب کردید ؟
ارزگانی : این سئوالیست که هنوزپاسخی برای آن نیافته ام . براستی همین اکنون هم نمی دانم که چرا اینجا هستم ومن دراینسوی دنیا ودرجوار قطب جنوب ودرملبورن چه کاردارم ؟ هنوزنتوانسته ام خودراقانع کنم ودلیل قابل قبولی برای این سفربتراشم . گاه درپیشگاه وجدانم بسیارشرمسارم واحساس می کنم که من به پیمانی که خداوند ومردم ومیهنم داشته ام ، خیانت کرده ام . عهدما این بود که پس ازپایان تحصیلات به میهن مان بازگردیم وبه هم میهنان رنجدیده وبا صفای خودخدمت کنیم ودر سازندگی وآبادانی سرزمین آبایی خود سهم بگریم . اما به دلایلی که برای خودم هم معلوم نیست ، اینک سرازملبورن درآورده ام واین ازعجایب روزگار است .
پناهندگی وجلای وطن ممکن است ازیک خانوادۀ بی سرپرست ، ازافراد جویای کار وازگروهای عادی جامعه ، پذیرفته باشد ؛ اما ازافراد وگروه های که می توانند برای کشورومردم خود مفید باشند ، به هیچوجه پذیرفته نیست . اگراینان همگی جل خودرا ازآب بکشند ، پس چه کس یا کسانی به فکرآن کشورویران ومردم بینوا باشند ؟
علاوه براینها من ازنظر جهانبینی واحساسات کاملاً یک انسان شرقی هستم . به شرق وارزش های آن عمیقاً ایمان وشدیداً دلبستگی دارم . ذهن وضمیر من با افسانه ها ، ترانه ها ، مهرورزی ها ، خداجویی ها ودیگر داشته ها ومیراث های کهن ومعنوی شرق خوگرفته است . اززندگی مدرن وپیچیدۀ غربی اصلاً خوشم نمی آید . من احساس می کنم که دراین شیوۀ زندگی ، تمام همت ها وفرصت ها صرف شکم وزیرشکم می شود واین برای بشریت یک فاجعه است . تمام رسالت انسانی وآسمانی ما رقص وآواز ، شراب وکباب نیست . درفرهنگ وباورهای ما ، کپل جنباندن وبرهنه راه رفتن هیچ فضیلت وافتخاری نیست . مابه ارزش های آسمانی وانسانی ومعراج انسان می اندیشیم که هیچکدام دراین برهوت فاقد معنویت یافت نمی شود . لذابرایم بسیاردشواراست که بتوانم خودرابا این زندگی عیارسازم . شاید هم مشکل ازمن باشدکه این دنیا ساخته نشده ام .
بهرحال من هنوزنمی دانم که چرا اینجا هستم . تنها امیدم این است که روزی برگردم و این معما حل شود .
آرمان : شما اثری هم دربارۀ شخصیت ملی – تاریخی هزاره ها ابراهیم خان گاوسوار نوشته اید . چطوربه فکر این موضوع افتادید واین اثردر کجا ودر چه سالی به چاپ رسید ؟
ارزگانی : من ازخردسالی ابراهیم خان گاوسوار رامی شناختم . مردم زادگاه من افسانه های عجیبی را ازدلاوری های اونقل می کردند وترانه های شیرینی رادربارۀ اومی خواندند ؛ مانند این ترانه :
ابراهیم خان بچه ای گاوسواره امو ده کل هزاره سرداره
پدرکارپادشاهی ره لعنت امو لایق وزیری ره داره
اودرذهن کوچک من بسیاربزرگ بود ومن اورابسیار دوشت داشتم . بعدها که بزرگ شدم وبا کتاب وتاریخ آشنا گردیدم ، دیدم که ابراهیم خان نه یک افسانه بلکه یک حقیقت بوده ودرلحظات تاریک وباریک ، خدمت بزرگی برای هزاره ها انجام داده است . اگرنبود قیام متهورانه او درسال 1324 شاید یکبار دیگر داستان خانه بدوشی وبردگی هزاره ها درعصرعبدالرحمن تکرار می شد . اینجا بود که من احساس کردم اوبخشی ازتاریخ وسرگذشت ملی ماست وتصمیم گرفتم تاریخچۀ مبارزات اورابه صورت مستند وبدور ازهرگونه اغراض واحساس شخصی یا قومی به رشته تحریر درآورم ونتیجۀ آن جزوه ایست بنام "روایت افتخار " که در 200 صفحه وبا تیراژ 2000 نسخه درسال 1376 توسط مرکزفرهنگی نویسندگان افغانستان ، چاپ ونشرگردید .
آرمان : چطورشد اصلاً شما دریک موضوع ملی – تاریخی تحقیق کنید ، درحالی که این کار به ندرت صورت گرفته است ؟
ارزگانی : من باورندارم که کار دراین موضوع به ندرت صورت گرفته باشد . بعنوان نمونه بیاییم شخصیت های ملی – تاریخی هزاره ها رامثال بزنیم . درمورد عبدالخالق تاکنون دواثرمستقل یکی بنام " تندیس خشم " درپاکستان ودیگری بنام "یادنامۀ عبدالخالق " درایران به چاپ رسیده است . درمورد مورّخ نامدارمرحوم کاتب یک اثرمستقل بنام " یاد نامه کاتب " دردهۀ 60 خورشیدی درکابل ، تدوین ونشر گردید وتا کنون ده ها مقاله تحقیقی و مبسوط دربارۀ زندگی وآثار او توسط اساتید دانشگاه ومحققین صاحب نام به نشررسیده است . درمورد مرحوم بلخی نیز تا کنون چند اثر ویادنامۀ مستقل ، تدوین ونشرشده که آخرین وجامع ترین آنها "شب دیجور" ازسید اسحاق شجاعی است . درخصوص مرحوم مزاری نیز تا آنجا که من اطلا ع دارم تنها سه اثرویادنامۀ مستقل درایران به نشررسیده است .بعلاوه ، برخی ازآثار اساساً بخشی ازموضوع آنها را همین چهره های تاریخی تشکیل می دهد ؛ مانند " سرزمین ورجال هزارجات " اثرمحقق حسین نایل .
می بنیم که دراین موضوع بسیار کارشده است . تنها کسی که تا آن زمان تحقیق مستقلی درمورد اوصورت نگرفته بود ، مرحوم گاوسوار بود . به همین جهت من احساس کردم این کاریک نیاز وضرورت است . آدم همیشه سعی کند راه های نرفته وناپیموده رابپیماید . پیمودن راه های رفته وهموارشده توسط دیگران چندان دشوار نیست .
اگر منظورشما این باشد که درحوزه های علمیه ودرمیان روحانیون به موضوعات ملی – تاریخی کم پرداخته شده است ، بازهم من باورندارم که چنین باشد . فراموش نکنیم که نامدارترین مورخ وطن ما یعنی ملا فیض محمد کاتب یک روحانی بود . کسی که برای اولین بار دربارۀ قتل عام هزاره ها درعصر عبدالرحمن یک کتاب نوشت ، یک روحانی بود بنام ملا محمد افضل ارزگانی که " مختصرالمنقول " را به یادگار گذاشت . دردورۀ معاصر نیز نخستین تحقیق جامع درتاریخ هزاره توسط یک روحانی " حاج کاظم یزدانی " صورت گرفته ودردوجلد منتشر شده است . کسانی که درمرکزفرهنگی نویسندگان ، یادنامۀ خالق شهید را تدوین کردند اکثراً روحانی بودند و هاکذا .
آرمان : شما اثردیگری هم درحال تکمیل شدن دارید ، می شود برای ما بیشترتوضیح دهید که درچه موضوعی است ودرچه وضعیتی قراردارد ؟
ارزگانی : حدود دوسال قبل با اهتمام واشترک جمعی ازفارغ التحصیلان وپژوهندگان مقیم ایران ، انجمنی پدید آمد بنام " انجمن علمی – پژوهشی فردا " که متاسفانه بسیار زود جوانمرگ شد . درآن انجمن تصمیم گرفته شد جریان ها وجنبش های سیاسی معاصرافغانستان طی یک فرایند فعالیت گروهی ، مورد مطالعه و بازخوانی قرارگیرند . ابتدا عنوان یادشده به سه بخش چپ ، راست واسلامگرا تقسیم گردید وسپس هرکدام اززیرمجموعه ها به تعدادی ازاعضا سپرده شد که سهم من ویکی ازدوستان ، مطا لعۀ جنبش چپ درافغانستان گردید . دوست وهمکارم ، جنبش چپ متمایل به پکن رابرگزید ومن جنبش چپ وفادار به مسکو را . بدین منوال کارشروع شد . من ابتدا منابع ومستندات لازم را گردآوری کردم وسپس به مدت تقریباً یک سال سرگرم مطا لعۀ منابع ویادداشت برداری ازآنها بودم . یک سال دیگر به تحریرونگارش متن گذشت . اینک تقریباً 95 درصد کارپایان یافته است . یادداشت ها ودست نوشته هایم را با خودم آورده ام واینک مشغول تکمیل آن هستم .
البته آنچه اینک درحال نگارش آن هستم ، جریان شناسی کلیّت جنبش چپ با تمام فراز وفرود هایش نیست ؛ بلکه نقد ، بررسی وبازخوانی کارنامۀ چهارده ساله حزب دموکراتیک خلق افغانستان دراریکه قدرت است . من به دور ازهرگونه پیشداوری وجانبداری ، کارنامه وکارکرد 14 ساله حزب ونظام د . خ . ا . را – اعم ازمثبت و منفی – مورد بازخونی وارزیابی قرارداده ام . هنوز عنوانی برای این جزوه انتخاب نکرده ام . شاید نام آن " طوفان سرخ آسیا " باشد وشاید هم عنوان دیگری .
آرمان : خوب برگردیم به سئوال های دیگر . شما وضعیت تحصیلی افغان ها رادر ایران چگونه ارزیابی می کنید ؟ مثبت یا منفی ؟
ارزگانی : داوری من دراین مورد مثبت است . ایران کشور همسایه وهمزبان ماست وازامکانات وفرصت های تحصیلی فراوان برخوردار است . به دلیل همین همزبانی ،یک نفرافغان همین که وارد خاک ایران شد می تواند به مدرسه ودانشگاه برود و لازم نیست چند سالی راصرف آموختن زبان کند . افغان های مقیم ایران ازمزیت های همزبانی وامکانات آموزشی ایران بخوبی استفاده کرده اند . افراد بسیاری مدارج عالی علمی راپیموده اند . جوانان زیادی همین اکنون مشغول تحصیل وفعالیت های فرهنگی وهنری هستند . اینها ازسرمایه ها وامید های حال وآیندۀ کشورومردم ما هستند . نکته بسیار حائز اهمیت اینکه مهاجرین مقیم ایران وپاکستان به دلیل همجواری وارتباطات نزدیک با میهن شان ، دلبستگی ها ووفاداری ها به سرزمین آبایی شان راحفظ کرده اند ودرآرزوی بازگشت وخدمت به وطن شان هستند . دولت های کشورهای یادشده نیز درسدد جذب واعطای تابعیت به آنها نیست . بنابراین آنها کاملاً افغانی وازسرمایه های مملکت هستند .
نکتۀ یادشده رابه این خاطر گفتم که یقیناً درمیان افغان های مقیم غرب نیز افراد. تحصیلکرده کم نیستند ؛ اما مشکل اینجاست که اینان به دلیل دوری وفقدان ارتباطات با وطن اصلی ونیزبه دلیل اعطای تابعیت ازسوی کشورهای پناهنده پذیر ، عملاً تعلق خاطری به افغانستان ندارند وکمتردراندیشه بازگشت هستند . هیچ امیدی به اینها نیست . اما من به تحصیل کرده های مقیم ایران ، پاکستان ، آسیای میانه ، روسیه ، ترکیه ودیگرممالکی که مهاجرپذیر نیستند ، بسیارامیدوارم .
آرمان : وضعیت فعالیت های فرهنگی ومطبوعاتی درمیان مهاجرین مقیم ایران چگونه است ؟
ارزگانی : فرهنگ ومطبوعات مهاجرت آن رونق سابق راندارد . پیش ازسال هشتاد اکثر تنظیم های سیاسی وجهادی درایران دفاتر نمایندگی داشتند وجراید متعددی یا مستقیماً توسط آنها ویا با حمایت مالی آنها منتشرمی گردید . هم چنین تعدادی از مئوسسات فرهنگی مستقل یا نیمه مستقل درایران فعّال بودند . اما پس ازسال یاد شده ، احزاب ومئوسسات فرهنگی کلاً به داخل منتقل شدند . درشرایط حاضر تنها آن دسته ازنشریات افغانی که به احزاب وابسته نبودند وفعلاً ازسوی برخی مئوسسات فرهنگی و دانشگاه های ایران حمایت می شوند ، توانسته اند به حیات خود ادامه دهند ؛ مانند فصلنامه های توسعه ، خط سوم ، گفتمان ، سراج و ماهنامه هان چون پامیر ، فرخار ، طرح نو وامثال آنها وهفته نامه های خبری مانند جهان معاصر ، نسیم ، رسالت ومانند آنها .
درخصوص دیگرفعالیت های فرهنگی بطورکلی وخلاصه می توانم بگویم که در شرایط حاضر ، فیلم وسینما ، ژورنالیزم حرفه ای ، فعالیت های علمی – پژوهشی ، تألیف وتولید آثارمستقل ومانند آنها ازرونق برخوردار است ؛ اما تولیدات ادبی مانند شعر ، داستان کوتاه ، رمان ، خاطره و... بارکود نسبی مواجه است .
آرمان : استرالیا راچگونه دیدید واز زندگی جدید تان راضی هستید یا نه ؟
ارزگانی : البته اظهارنظرجدّی دراین مورد بسیارزود است . تا زمانی که به زبان یک جامعه مسلط نباشیم ، نمی توانیم فرهنگ ، ارزش ها وشیوۀ زندگی آن جامعه را به خوبی بشناسیم . وتازمانی که این معرفت حاصل نشود ، هرگونه اظهارنظر ، عجولانه وشتاب زده خواهد بود . اما آنچه که تا کنون من ازظاهر قضایا برداشت کرده ام اینست که استرالیا راکشور آباد ، آزاد ، وسیع ، خوش آب وهوا ودارای تنوع قومی وفرهنگی قابل ملاحظه یافته ام . به نظرمی رسد فرصت های شغلی ، تحصیلی وتجاری فراوان دراین سرزمین وجود داشته باشد . ازتضییقاتی که نسبت به مسلمانان دربرخی دیگرکشورهای غربی اعمال می شود مانند ممنوعیت پوشش اسلامی یا سخت گیری های امنیتی ، دراین سرزمین نشانی به چشم نمی خورد . ازاحساسات فاشیستی ونژادگرایانه که دربرخی کشورهای اروپایی مانند آلمان وفرانسه مشاهده می شود ، دراینجا خبری نیست .
البته به همۀ مزایای یادشده ، این نکته را نباید فراموش کرد که استرالیا هرچند ازلحاظ جغرافیایی درجنوب شرق کرۀ زمین واقع شده ؛ اما ازنظر فرهنگی کاملاً یک کشور غربی است وچنانکه قبلاً گفتم بسیاری ازشرقی ها وبویژه مسلمانان مشکلاتی درسازگاری با این فرهنگ دارند .
آرمان : تشکر از اینکه وقت تان را دراختیار ما قراردادید .
ارزگانی : من هم از شما تشکرمی کنم .
( این گفتگودرشمارۀ 49 ماهنامه آرمان ارگان جامعۀ هزارۀ ویکتوریا چاپ شده است )
قند و نمک
( یادداشت ها وبرداشت ها ازسال های تنهایی وبی وطنی )
( 1 )
گردن فرازان ديروز و گردن کجان امروز
جمعه 20 اکتبر 2006 م. برابر با 26 رمضان 1227 ق. به دفتر يکی از سازمان های امدادی در محلی به نام نوبل پارک رفتم . سازمان ياد شده را« سلويشن آرمی » می گويند که یک مؤسسه مذهبی مسیحی است و برخی خدمات خرد وريز را به پنا هند گان ارائه می کند . وقتی وارد دفتر شدم ، ديدم شش نفر پناهنده دراطاق انتظارنشسته اند . از قضا سه نفر آنها ويتنامی و سه نفر ديگرافغانی بودند . ويتنامی ها شامل يک پير مرد ويک پيرزن سا لخورده می شدند که کلاه های ويژه جنوب شرق آسيا بر سر داشتند وباسيماهای شکسته وپرچين وچروک ، ساکت و فکور بالای صندلی ها نشسته بودند . نفرسومی مردکوتاه قد وميانسالی بود که مقابل ميزمنشی يا(Reciption ) ايستاده بود وباانگلیسیی بسياربدترازانگليسی من توضيح می داد که اهل ويتنام هستند وبرای دريافت کمک آمده اند . اما افغان ها شامل دوپيرزن بی سرپرست می گرديد که اولی تنهابود ودومی يک دختر10-11ساله نيزدا شت . به لطف همزبانی و هموطنی بسيارزود باآنها سرگفتگورا بازکردم و دانستم که کی ها هستند وبرای چه آمده اند .
کمی بعد تردونفرسياپوست ازکارمندان آن دفتر آمدند و دوخريطهء پلاستيکی به دست ويتنامی ها دادند و سپس مقداری مواد غذايی وشوينده مانند ماکرانی ، برنج، رب گوجه ، ومايع ظرفشويی داخل آنها گذاشتند . آن مرد مان سرافرازديروزوبسياربينوا وبيچارهء امروز ، خريطه ها رابرداشتند وبسيارغريبانه ازدروازه بيرون رفتند . وبعد نوبت به گروه ديگرازگردن فرازان ديروزومستمندان امروزيعنی افغان ها رسيد که آنهاهم کيسه های اهدايی شان را برداشتند وغريبانه ترازگروه اول بيرون رفتند .
بارفتن آنها من دراطاق تنها ماندم و فرصتی برای فکرکردن يافتم و اين افکارپريشان درفضای ذهنم جولان کردند :
عجب اتفاق و اجتماع معناداری ! سه نفر از ويتنام ، کشوری که پوزهء امپرياليزم سرکش امريکا و سردمدارليبرال سرمايه داری غرب را ذليلانه به خاک سيا ه ماليد وبه نماد مقاومت و پيروزی درجهان سوم و بلوک شرق قديم مبدل گرديد . سه نفرديگرازافغانستان، کشوری که هيمنهء افسانه ای اتحاد شوروی و سردمداربلوک شرق را شکست و آن فقيد شادروان را برای هميشه به فراموشخانه تاريخ وتاريک سپرد . ومردم پابرهنه آن عنوان « قهرمانان راه آزادی » را کمايی کردند .
گروه اول امريکا و غرب را تحقير کرد وگروه دوم ، شوروی و بلوک شرق را . آنها الهام بخش مبارزات رهايی بخش وضد امپرياليستی در جهان شدند و اينها الهام بخش مبارزات آزادی خواهانه و ضد اشغالگری . ويتنامی ها پيش ازشکست تحقير آميز امريکا ، استعمار فرانسه را به خاک مذلت نشانده ، از کشورشان بيرون رانده بودند و افغان ها نيز پيش از اتحاد شوروی ، پوزه استعمار پير انگلیس را به خاک سيا ه ماليده بودند . افغان ها و ويتنامی ها هميشه استعمار شکن و استکبار ستيز بوده اند . اين دوملت هرچند در دو جبههء متضاد جنگيده اند؛ اماهردو بعنوان سمبل سرفرازی ، ستم ستيزی ، تسليم ناپذيری و آزادی خواهی در اين کرۀ خاکی شهره اند . تمام فضيلت و افتخار دو ملت يادشده به اين بوده است که گرسنه، پا برهنه و ريسمان به دوش بوده اند؛ اما عزت وغرورخودرادربرابر قدرت و ثروت ازدست نداده اند . بی سلاح ، بی دفاع وتهی دست بوده اند ؛ ولی دربرابرسلطه و سرنيزه سرخم نکرده اند . اما صد دريغ وافسوس که اينک با اين سيل پناهجويان ترحم برانگيز افغانی وويتنامی درسراسرجهان ، آن يگانه سرمايۀ بی مانند وآن درّ گرانبهای اين دوملت ، چوب حرّاج می خورد و آنهمه دستاوردهای عظيم معنوی به بهای نازل فروخته می شود . با تماشای اين مستمندان خانه بدوش، جهانيان ديگرافغان ها و ويتنامی ها را نه به صفت « اسطوره » و « قهرمان» بلکه بحيث مردمان « بيچاره » و« آسيب پذير» می شناسند .
مرد مانی که تا ديروز به عالم و آدم باج نمی دادند و به زمين و زمان فخر می فروختند و دنيا و بشريت را مديون پيکار وايثار خود می دانستند ؛ اينک در منتهای درماندگی و بيچاره گی در چهار گوشهء جهان ، پشت در سا زمان ها ی خيريه و امدادی صف بسته اند تا تحفه ای و هديه ای و کيسه ای بستانند و روز سيا را به شب سيا تر پيوند بزنند .
هر آنچه گفته شد دربارۀ دو کشور انقلابی ( افغانستان وويتنا م ) بود . اما بشنويد از کشور انقلابی سوم ( ایران ) :
دقيقا دوروزپس ازتاريخ ياد شده يعنی 23اکتبر، طبق روال معمول برای شرکت در کلاس زبان به محل برگزاری کورس های مذ کورکه به امس (Ames ) معروف است رفتم . درسالن ميانی طبقه سوم ، تعدادی اززبان آموزان مشغول کاربا کامپيوتربودند . به محضی که وارد سالن شدم ، يکی از زبان آموزان هموطن ، چوکی يا صندلی اش راچرخاند تا چيزی ازمن بپرسد . گويا او ازژست و قوارۀ ناموزون من حدس زده بود که از ايران آمده ام . پرسيد : قوما ببخشيد ! ايرانی ها « هم جنس بازی » به چه چيزی می گويند ؟ به زبان ساده وعاميانه برايش توضيح دادم که يعنی اينکه مثلا دو مرد محاسن سفيد هفتاد- هشتاد ساله ، پس ازمراسم حنابندان و عقد کنان ، درميان کف زدن و کپل جنباندن حاضران ، به حجلهً بخت قدم بگذارند و فردا پس ازاستحمام ، به محضربروند و ازدواج شان را ثبت کنند تا اگربچه دارشدند ، حلال زاده باشد وبعدازمرگ نيزازهمديگرارث ببرند وباقی قضايا . ويا اينکه برعکس، دو عجوزهً سالخوردهً قدخميده با عينک ته استکانی و دست های لرزان ، يکی کروات دامادی ببندد وديگری لب هايش را چون لبوسرخ کند وپس ازمبادلهً گل وحلقه ،به خانه و حجله بخت بروند وباقی قضايا .
اوپس ازاستماع توضيحات سفيهانهً من، سرش را به علامت تاً ييد يا توقف تکان داد ؛ يعنی اينکه حسابی « خرفهم » شدم ودست ازسرم بردار . اما من که پرچانگی ام حسابی گل کرده بود ونمی توانستم يک مخاطب فارسی زبان را به راحتی ازدست بدهم ، پرسيدم : چطور به فکر اين مقوله که از مقد سات تمدن غرب است افتادی ؟ گقت : يکی از سايت های فارسی زبان را مرور می کردم که در آن خبری در مورد تقاضای پنا هندگی تعدادی از ايرانيان در کشور هلند درج شده بود که مدعی اند هم جنس باز هستند و به همين دليل جان شان درام القرای اسلام ازطرف بيضه داران دين وديانت درخطراست .
گفتم : بلی متأسفانه چنين حقيقت شرم آوری وجود دارد . افغان ها ، عراقی ها، سودانی ها و... ازبرکت جنگ ونا امنی به آسانی پذيرفته می شوند ؛ اما ايرانيان که از کم شانسی ، کشورشان آزاد ، آباد ، وامن است ، ناگزيرند يا خود شان را از قوم لوط معرفی کنند ويامربوط به فرقه بهايی .
صحبت های ما با آن هموطن پايان يافت وپس ازختم کلاس ، ساعت دوی بعد از ظهر به منزل بازگشتم . وقتی تلوزيون را روشن کردم ، يکی ازشبکه ها گزارشی از راهپيمايی مردم تهران پخش می کرد . آن روزها مصادف با آخرين جمعه ماه رمضان بود که درايران« روزقدس » ناميده می شود . دراين گزارش بخش های از سخنان محمود احمدی نژاد رابه زبان اصلی پخش کرد که رييس جمهورايران با اعتماد به نفس کامل می گفت : اين رژيم ( اسرا ئيل ) فلسفه وجودی خود را از دست داده است ورو به زوال و فروپاشی پيش می رود . » تکه ای ازسخنان اورادررابطه با بحران هسته ای ايران هم پخش کرد که وی با مباهات وکنايه خطاب به غرب می گفت : چند سال بعد ما خود سوخت هسته ای صادر می کنيم وبه شما تخفيف هم می دهيم ! »
من درحالی که به آن سخنان گوش می دادم ومشت های گره خوردۀ مردم تهران را تماشا می کردم ، با خود انديشيدم : اين دولت مردان انقلابی را ببين که به عالم وآدم باج نمی دهند ونورچشم امريکا وغرب اسراييل عزيز دردانه را درکمال جسارت « تقلبی وحرامزاده » می خواند ؛ اما برخی از مردمان آن کشور برای رسيدن به شراب وکباب غرب ،چه وصله های شرم آوری را به خود می چسپانند !
کشورانقلابی چهارم :
سه روز بعد يعنی 26 اکتبر بمناسبت روز جهانی پنا هنده ( Refugee ) محفلی درهمان امس (Ames) برگزار گرديد که شرکت کنندگان آ ن عموماً مهاجران تازه وارد بودند . در آغاز ، مجری برنامه ازشرکت کنندگان خواست که با شنيدن نام کشورخود ، دست شان را بلند کنند تا ترکيب مليتی شرکت کنندگان مشخض شود . درپايان معلوم گرديد که افغان ها درصدرجدول قراردارند وسودانی ها در ردۀ دوم . آنگاه که نوبت به رقص وآواز رسيد ، هرسه گروهی که روی صحنه رفتند ومستانه برنامه اجراکردند ، همگی سودانی بودند . از قضا در کلاس ما هم همين ترکيب وتلفيق وجود داشت ؛ يعنی افغان ها ( البته هزاره ها ) اولين گروه وسودانی ها دومين گروه را تشکيل می دادند .
28اکتیر محفل مشابهی در سطح شهر ملبورن ودرمقياس وسيع تر برگزارگرديد که در آنجا نيزحضورسودانی ها برجسته وچشمگيربود ونخستين گروهی که برروی صحنه رفت وديوانه وار به رقص وپايکوبی پرداخت ، سودانی ها بودند که به گمان خودشان بسيار شاد ومست می خواندند ؛ اما من گمان بردم که آنها بنگ خورده اند و عقل شان را پاک از دست داده اند .
بدين ترتيب در دهليزهای کميساريای پنا هندگان سازمان ملل ، سازمان بين المللی مهاجرت ، پشت ديوارسفارتخانه های کشورهای ثروتمند ، درگذرگاه های قاچاق انسان ، درکمپ های موقت پناهندگان درحاشيه مرزها وسرانجام درداخل کشورهای پنا هنده پذ یرغرب ، اتباع کشورهای انقلابی ، پيشرو وضد استعمار، بيشترين ارقام مهاجران را به خود اختصاص می دهند واين ازعجايب وشگفتی های روزگاراست .
( 2)
غا ئله ای شیخ و پاپ
یکی ازروزهای دهه آخررمضان 1427ق.واواخراکتبر 2006م . دریکی از شبکه های تلوزیون استرالیا ، پیرمرد ریش سفید وکلاه سفیدی را دیدم که دربستربیماری مشغول مصاحبه باگزارشگرتلوزیون بود . او قیافۀ عرب آفریقایی داشت ومن درنخستین نگاه حد س زد م که وی یکی از روحانیون یا قاریان مصری است . وی درحالی که روی تختش درازکشیده بود ، مطالبی رابه زبان عربی بیان می کرد و مرد ریشوو میانسالی که درکنارتخت روی صندلی نشسته بود ، آنها رابه زبان انگلیسی ترجمه می کرد . من بالاخره نفهمیدم که این شیخ بیمارونزاربه چه دلیل مورد توجه رسانه ها قرارگرفته است . آ یا دسته گلی به آب داده است یا اینکه غزل خدا حافظی رامی خواند واین مصاحبۀ یادگاری اوست ؟ اما ادامه اخبار راکه ازاستدیوگوش دادم ، کلماتی چوی « شیخ » و « مفتی استرالیا » را زیاد شنید م واینقد ر دستگیرم شد که وی ازشیوخ مسلمانان استرالیا ست .
روزهای بعد نیزتصاویرشیخ را به کرّات درصفحه تلوزیون ها می دیدم وکلمات فوق را می شنیدم . حالادیگریقین کردم که این شیخ بیمار کدام غائله ای خلق کرده است ؛ اما حقیقت ماجرا چیست ، چیزی نمی دانم . دریغم آمد که من ازاین ماجرا بی خبروبی نصیب بمانم . ناگزیربه سایت های خبری فارسی زبان ، سایت SBS استرالیا متوسل شدم وازبرخی دوستان زبان دان واهل اطلاع نیزمدد گرفتم . ازمجموع منابع یادشده ، شرح ماجرا به ترتیب زیربه دستم آمد :
داستان ازآنجا شروع می شود که یک مسلمان استرالیایی لبنانی الاصل ازیک دخترزیرهیژده سال استرالیایی کام می گیرد تا اندکی به کاروان تجدد وتمدن بشری نزدیک شود . البته کام گرفتن وبه مراد دل رسیدن دراین دیارنه تنها عیب نیست ؛ بلکه عین فضیلت وافتخارهم هست . اما ازآنجا که دزد نابلد درهرکجا به کاهدان می زند ، آن جوان نیگون بخت لبنانی نیزدراین دنیای وفورجنس مخالف وحرّاج سکس وشهوت ، بایک دخترزیرهیژده سال هم آغوش می شود که ازنظر قوانین اینجا جرم است . بالاخره قضیه به دادگاه کشیده می شود و بیچاره جوان کام یافتۀ لبنانی به56 سال زندان محکوم می شود . تا اینجا ، داستان کاملاًَ شکل شخصی وعشقی داشته است ؛ اما ماجرا ازآنجا بیخ پیدا می کند که متأثرازحادثۀ یادشده ، دربرخی محافل استرالیایی حرف وحدیث های درارتباط باجوامع مسلمان این دیار مطرح می شود . واین زمزمه ها پای شیخ تاج الدین الهلالی یکی ازروحانیون سرشناس لبنانی الاصل مقیم سیدنی رابه ماجرامی کشاند . شیخ دریکی ازسخنرانی هایش ضمن مقصردانستن جوان لبنانی ، وضعیت آشفته وتحریک انگیزطنازان وعشوه گران این دیاررا نیزدرخلق چنین رسوایی های بی تأثیر نمی داند .وی به زبان ساده ودرقالب یک مثال می گوید : اگرشما یک تکه گوشت عریان وبدون حفاظ را روی سرک رها کنید وبعد جناب گربه یا پیشک آن گوشت صاحب مرده را نوش جان کند ، آیا تنها گربۀ گرسنه وزبان بسته مقصراست یا شما هم دراین رويدادمقصرهستید ؟
با این تشبیه وتمثیل شیخ ، رگ های گردن شیرزنان غیرتمند وپاک دامن ! این دیار ، متورّم می گردد که چرا شیخ مرد سالار مردگرا ما بانوان پرده نشین وپاک دامن راکه آفتاب هم از رؤیت مان عاجزاست ، به گوشت برهنه وبی صاحب تشبیه کرده است . ولابد درمحافل خصوصی گفته اند : ای شیخ ! ادب وفتّوت ازجورج نازنین بیاموز که درتالار سازمان ملل ودرحضود سران 180کشورجهان چون نیازبه مستراح بروی غلبه کرد ، مؤدبانه از کاندی جون اذن مکتوب خواست که آیا سرکارعالیه صلاح می دانند ورخصت می فرمایند که این کمینه به مستراح برود ؟ وآن بانوی مهربان نیز با شفقت مادرانه اذن تخلیه صادرفرمودند .
درپی آن غیرت ناموس پرستی مردان ودولتمردان استرالیانیز به جوش می آید وجناب هاوارد جان ( صدراعظم ) اظهارات شیخ را غیرقابل قبول می خواند و باقی ماندن اورابرمسند رهبری مسلمانان استرالیا برخلاف مصالح آنان می داند . سپس سیل اعتراضات به سوی شیخ سرازیرمی شود که ای شیخ پاک دامن ! مگرنمی دانی که خوبرویان راتاب مستوری نیست وماهرویان رانتوان درحجاب کرد . وتوخود یکبار به beach ( ساحل ) بیا تا دل ودین یکباره ازکف بدهی .
درادامه ، برخی محافل بسیاربا شرف وناموس پرست استرالیا خواستاراخراج شیخ از این کشورمی شوند که وزیرمهاجرت استرالیا درپاسخ می گوید چون شیخ ازبیست سال به اینسو تبعه استرالیا ست ،نمی توان اورا اخراج کرد .
حذیث شیخ را همینجا تمام می کنیم ؛ اما نکته بدیع وشگفت درارتباط با ماجرای شیخ این است که چند روزپیش ازاظهارات نه چندان مهم او ، پاپ بندیکت شانزدهم رهبرکاتولیک های جهان دریک سخنرانی رسمی اسلام ومسلمانان رابه خشونت طلبی متهم کرد وحتی خدای مسلمانان راعبوس وانتقادناپذیرتوصیف نمود .
عجبا که درآن حادثه ودرقبال اهانت پاپ به یک ملیارد ونیم مسلمان ، دنیای غرب وازجمله استرالیا درسکوت وخموشی مطلق بسرمی بردند ؛ گویا پرنده ای هم پرنزده است ؛ امادربرابر اظهارات نه چندان مهم پیش نمازیک مسجد ، آنهمه هیاهوبرپا کردند . ازمقایسۀ هیاهووسکوت مردمان این جزیره درقبال اظهارات شیخ وپاپ ، نکات ذیل به دست می آید :
الف : معیارهای دوگانه یا سیاست یک بام ودوهوا یا بعبارت دیگر نفاق مدرن ، پدیدۀ نهادینه شده درسیاست وفرهنگ غرب است . اگرمسلمانی از فرط ناچاری خودرا درمسیرکاروان تانک های اشغالگران ( امریکایی ، انگلیسی یا اسرائیلی ) منفجرکند ، این تروریزم است ؛ اما اگراسرائیل یک روحانی سالخورده ، نابینا وویلچرنشین ( شیخ احمد یاسین ) راهنگام خروج ازمسجد با اف 16امریکا ازهوا هدف موشک قراردهد وقطعه قطعه کند ، این دفاع ازخوداست ومبارزه با تروریزم . اگرمسلمانی پایگاه نظامی امریکا را درخانه وکشورخود مورد حمله قراردهد ، این خشونت ودهشت افگنی است ؛ اما اگرامریکا ازآنسوی دنیا بیاید ومراسم عروسی را در « دهراود » بمباران کند وده ها زن وکودک را تارومارسازد ، این مبارزه با تروریزم وخشونت است . اگرسلمان رشدی به پیامبرمسلمانان هم اهانت کند عیب ندارد؛ چون آزادی بیان واندیشه است ؛ اما اگرشیخی ازمسلمانان به گیسووابروی چند زن هرزه وولگرد هم انتقادکند ، این اهانت به ارزش های غرب مدرن است و. . .
ب : دنیای غرب ارزش های دارد که سخت به آنها می نازد وهمیشه به رخ دیگران می کشد . یکی ازآن ارزش ها ، آ زادی بیان وعقیده است . اما ماجرای شیخ وپاپ نشان داد که این بیچاره نیزازگزند رویۀ یک بام ودوهوا ونفاق دموکراتیک درامان نمانده است ؛ به این معنا که آزادی بیان واندیشه برای والا حضرت پاپ به گستردگی وفراخی یک بزرگراه وجود دارد ؛ اما نوبت به شیخ که رسید ، ازموی باریک تر وازدم شمشیرهم تیزترمی شود . اومی تواند به یک دین بزرگ آسمانی وبه یک امت اهانت کند ؛ ولی این نمی تواند یک سنت کوچک ( پوشش نا مناسب زنان یک جامعه ) رامورد پرسش قراردهد . اوحق دارد ارزش های آسمانی رابه چالش کشد ؛ اما این حق ندارد از بی بندوباری انتقادکند . اینجاست که باید گفت : قربان شوم خدا را ، یک بام ودوهوارا . عجب بامی دارد این غرب متمدن که برای رشدی وپاپ ، دارای هوای ملایم ، آفتابی ودل انگیز است ؛ اما برای شیخین ( هلالی واحمد یاسین ) بسیارسرد ، طوفانی وسنگ شکن .
( 3 )
تلخ و شیرین
یک اندیشمند فرانسوی سخن زیبایی دارد به این مضمون : « فیلسوفان می گویند اجتماع نقیضین محال است ؛ اما درزندگی روزهای وجود داردکه آدم نمی داند گریه کند یا بخندد ودرچنین لحظاتی دوامرمتناقض در یک فرد جمع شده است. »
براستی درزندگی فردی واجتماعی انسان هاچنین روزهای متضادومتناقضی کم نیستند . درحیات اجتماعی ما افغانستانی ها ، هشتم ثور(روزپیروزی مجاهدین ) یکی ازآن روزهاست . ازآنجا که درچنین روزی مقاومت چهارده سالۀ مردم ما به برگ وبارنشسته است ، جای بسی سوروسروراست ؛ اما آنگاه که به پیامدهای غمبارآن پیروزی می اندیشیم ، باید آنروزرا عزای ملی بدانیم وبجای اشک خون گریه کنیم . هفتم ثور1357یکی دیگرازآنروزهاست . ازآنجا که دراین روز، طوماررژیم فرسوده ومنحط آل یحیی درهم پیچیده شد ورژیم مترقی وحامی زحمتکشان براریکۀ قدرت تکه زد ، جای بسی شادمانی وحوراکشیدن است ؛ اما وقتی که به کارنامۀ سیاه آن رژیم سرخ نگاه می کنیم سراپای مان راوحشت ونفرت فرامی گیرد .
اگراندکی درفصول گذشتۀ زندگی فردی مان دقت کنیم ، یقیناً چنین روزها ولحظه های را فراوان مشاهده خواهیم کرد . نگارنده این سطورنیزچنین روزهای دوپهلو ومتضادرا درزندگی خود تجربه کرده است . آخرین نمونه آنرا که مربوط به اینسوی جهان واین روی دنیاست ، برای شما وخودم روایت می کنم :
بعدازظهریکی ازروزهای دهۀ اول اکتبربود که سروصدا یا بقول هموطنان ما « غالمغال » یک گروه کودک ، خلوت تنهایی ام را برهم زد . ازپنجره که به بیرون نگا کردم ، چهارکودک یا نوجوان6تا 12سال رادیدم که مقابل خانه وپنجره ما ، دریک پارکینگ خالی اتومبیل مشغول بازی بودند . لحظاتی ایستادم وبه یاد دوران زیبا وبرگشت ناپذیرکودکی ، مشغول تماشای بازی فوتبال آنها شدم . آنها همگی ازمهاجران افغانستانی وهزاره بودند . من آنان رامی شناختم ودرهمسایگی ما زندگی می کردند . شاید دویا سه سال پیش ازپاکستان به استرالیا آمده بودند .
من شیشۀ پنجره ام را اندکی بازکردم تابرای لحظه ای هم که شده ازشهد شیرین فارسی ودرّدری دراین دنیایی که ازدرودیوارش انگلیسی می بارد ، بهرمند شوم . اما درکمال تعجب دریافتم که آنها حین بازی به زبان انگلیسی صحبت می کنند ؛ درحالی که هیچ انگریزی یا غیرهزاره درمیان آنها نبود . من لحظاتی با دقت بیشتربه غالمغال کودکانه آنها گوش دادم واینجا بود که یکی از آن لحظاتی که آدم نمی داند گریه کند یا خنده ، برایم اتفاق افتاد . درحالی که نگاهم میان میدان بازی وافق های ابری ملبورن درنوسان بود ، خطاب به کودکان ولی درواقع باخودم اینگونه حدیث نفس کردم :
نمی دانم برای شما بگریم یا بخندم ! ازاینکه شما ازفقروفلاکت افغانستان ، مرگ آرام وتدریجی درهزاره جات وکویته ، محرومیت ازتحصیل وشادی های کودکانه ، چوپانی وهیزم کشی ، ازچنگال صدها بیماری کشنده ودیگرمحرومیت ها ورنج ها رهایی یافته اید ؛ باید خوشحال باشم وبحال تان غبطه بخورم . ازاینکه ازشرّ کیبل طالبان ، قنداق وشلاّق قوماندانان وجنگ سالاران محلی ، خشونت وبی رحمی گروپ های جنگجو ، ازجزای معلم ، ازگوشمالی ملاّی مکتب ، ازخشونت خانوادگی ، ازبیگاری ارباب ، ازجریمۀ خان ، ازستم حکومت ودیگربلایای اجتماعی ودیگردیوان وددّان روزگار ، خلاصی یافته اید ؛ نمی توانم شادی وشعف خودراپنهان کنم .
ازاینکه به سرزمینی آمده اید که نه داشتن چشم های بادامی درآن جرم است ، نه تکلم به فلان زبان ، نه پیروی ازفلان مذهب ، نه تعلق به فلان سرزمین ونه پایبندی به فلان آرمان واندیشه ؛ الحق والانصاف هم جای شکردارد وهم جای شکرخند . شما به دیارامن وآرامی آمده اید که قاچاقچیان اعضای بدن انسان ومافیای کودک ربا را یارای دسترسی به شما نیست . مجبورنیستید که برای زنده ماندن وتهیۀ لقمه نانی ، تن به کارهای شاقه بدهید . هیچکس شمارا به دلیل تعلقات قومی ، مذهبی ، زبانی و . . . تحقیرنمی کند . شما دراینجا ازحقوق ، آزادی، حرمت ، امنیت ، رفاه ، بهداشت ، آموزش دیگرمزایا وامکانات مادی وانسانی برخوردارهستید . وقتی به اینهمه امکانات وفرصت ها نگاه می کنیم ، هیچ عاقلی نمی تواند خوشنود وخرسند نباشد . پس باید بخندم وشادمان باشم .
اما با همۀ این خوبی ها وشادمانی ها ، آنگاه که به آینده شما می اندیشم وزندگی شما رامثلاً درپانزده یا بیست سال آینده تصورمی کنم ، نمی توانم اندوه وافسوس خود راپنهان کنم .
درآن وقت - که احتمالاً شما جوان رشید ومتأهل هستید - دقایق وظرایف زبان کهن وزیبای فاسی رادرک نمی کنید . ازغنا وژرفای ابیات حافظ وبیدل بهره ای ندارید . نمی توانیدازبوستان وگلستان شیخ اجل ، دسته گلی بچینید . عرفان مولانا وحکمت ابن سینا برای تان نا آشناست . ازگنجینه ها ومواریث کهن ومعنوی مشرق زمین وسرگذشت تمدن های شکوهمند آسیا ودستاوردهای ارزشمند وشکوهمند پیشینیان تان بی اطلاع هستید . ازجشن باستانی نوروز ، میلۀ گل سرخ ، عنعنۀ بزکشی ، چهارشنبه سوری ، محفل شاهنامه خوانی ، قصه ها وافسانه های شیرین و پند آموزی چون رستم وسهراب ، شیرین وفرهاد ، لیلی ومجنون ، وامق وعذرا، سیاه موی وجلالی ودیگرسنت ها ، اسطوره ها ، داشته ها ، ارزش ها وسرمایه های کهن وارزشمند سرزمین آبایی تان چیزی نمی دانید . شما با تاریخ پنجهزارساله سرزمین تان برای همیشه وداع می کنید ونمی دانید که به کدام تاریخ ، فرهنگ ، سرزمین ، زبان وقبیله تعلق دارید .
قرائت کتاب آسمانی تان برای شما دشوارخواهدبود . احتمالاً شما بسیاری ازارزش ها وآموزه های آسمانی والهی شرق رانمی شناسید وباعرفان ومعنویت وداع می گویید . درآن وقت ، مسؤلیت های دینی ، ملی ، اجتماعی وقومی برای شما معنا ومفهوم نخواهد داشت . شما نیزمانند مردمان این دیارتنهادراندیشه امن وعیش خود خواهید بود . شایدپدرکلان ها ومادرکلان های شما که تنها عکس نوه های عزیز خودرا دیده اند ، آرزوی دیدن شمارابه گورببرند ؛ درحالی که شما نه آرامگاه آنهارامی دانید ، نه زادگاه آنان را دیده اید ونه سنت ها ، ارزش ها وآداب آنهارامی شناسید . بطورکلی یک گسستگی عمیق وکامل فرهنگی میان شما ونسل های پیشین بوجود می آید که شما نمی دانید میوه کدام باغ وگل کدام چمنید . من نمی دانم شما را نسل سرگشته وبی هویت بنامم یا دارای هویت گمشده یابرخوردار از هویت دوگانه .
وقتی به این روی سکه واینسوی قصه نگاه می کنم ، نمی توانم اندوه وافسوسم راپنهان کنم . حکایت شما حکایت آن « نی » درداستان مولاناست که چون ازنیستان اصل خود جدا گشته ، پیوسته ازجدایی ها « شکایت » دارد وهمیشه درجستجوی روزگار« وصل » خویش است . حالابا این حکایت وشکایت نمی دانم برای شما بگریم یا بخندم . شاید پدران ومادران شما نیزهمین احساس را داشته باشند .
پیرشوی ای روزگارکه سرشت وسرنوشت ما مردم را با رنج وغم عجین ساختی ! اگرحال وآینده را اندکی می سازیم ، گذشته وپیشینه را ازدست می دهیم . هرگاه کاستی ها وتنگناهای زندگی ومعیشت را اندکی بهبود می بخشیم ، ارزش ها وسرمایه های معنوی مان ازدست می رود . آنجا که دنیای مان آباد است ، آخرت وعاقبت مان خراب است . اگردرشرق باشیم ، صد مشکل داریم واگردرغرب باشیم ، صد مشکل دیگر .
این اندیشه ها درحالی ازذهن مشوش من گذشت که هم چنان پشت پنجره ایستاده بودم ونگاهم میان افق های ابری ملبورن ومیدان بازی بچه ها درنوسان بود ؛ اما آنها فارغ ازهمه جا وبی خبرازهمه نگرانی ها ، غرق بازی ها وشادی های کودکانه خود بودند . درهمین حال پرنده ای آهنینی به آرامی ازبالای سرماگذشت وبه سوی فرودگاه ملبورن رفت . خدامی داند که این پرنده ای غول پیکر اینبارکدام « نی های » را ازنیستان اصل شان جداکرده وبه اینسوی دنیا آورده است .
( 4 )
هفت خوان معیشت
استرالیا نیزمانند دیگرممالک سرمایه داری ، کشورکار، تلاش وتولید است . بازارکار پررونق ، دستمزد نسبتاً بالا وفرصت های شغلی وتجاری فراوان ازجاذبه های مهم این سرزمین برای انبوه مهاجران وپناهجویان به شمارمی رود . بعلاوه ، داشتن شغل وکاردرفرهنگ وعرف این جامعه نه تنها کسرشأن وحامل بار منقی برای کارگرنیست ؛ بلکه یک ارزش ویک ضرورت هم هست و برای افراد پرستیژ اجتماعی به ارمغان می آورد . زیرا آنگاه که شما ملبس به لباس کاروپیکارهستید ، این عمل بطور همزمان چندین پیام رابه جامعه ومحیط ابلاغ می کند :
یک : شما امورخود وخانواده ات را با دسترنج خود می چرخانی وسرباردولت ومردم مالیات دهنده نیستی .
دو : به دولت مالیات می دهی ودراداره امورجاری کشورسهم داری .
سه : مشغول تولید یا ارائه خدمت هستی وازاین طریق دراقتصاد وتولید کشورنقش مثبت داری .
چهار : اهل خلاف ، بزهکاری ، اعتیاد ، ولگردی ودیگربلایای ناشی ازبیکاری نیستی .
پنج : هنگام بروز وعروض بیماری وازکارافتادگی ، ازلحاظ خدمات درمانی وبیمه ، سربار دولت و مردم نیستی . وچندین پیام و پیامد مهم دیگر .
اینجاست که آدم های شاغل واهل کاروتولید هم خودازمزایا وامکانات دنیای فانی برخوردارند وهم جامعه ومحیط آنان را با دیدۀ احترام می نگرد . اما آدم های بیکار و فاقد شغل ( امثال من ) اگر علامۀ دهر وافلاطون عصرهم باشند ، دست شان از آ سمان وپای شان از زمین کنده است . نه کسی به آذان آدم بی پول نماز می خواند ونه کسی می پرسد که خرت به چند !
امابا همۀ آنچه که دروصف کیمیای کاروشغل گفتیم ، یک نفر پناهندۀ تازه وارد برای یافتن یک کارساده باید هفت خوان حضرت رستم راپشت سربگذارد و درخوان هشتم یا دهم ممکن است کعبه مقصود رادرآغوش کشد .
درخوان اول شماباید زبان انگلیسی را خوب بفهمی تا اوامر ونواهی مولا را استماع وامتثال نمایی ونیز بتوانی به آن زبان تکلم کنی تا مقصودت را به حضرت مولا تفهیم نمایی .گذرازهمین خوان اول حداقل یک تا دو سال وقت نیاز دارد .
درگام دوم باید وسیلۀ ایاب وذهاب یعنی موترداشته باشی تا بتوانی منظم وبموقع ، سرکارت حاضرشوی . عبورازاین خوان ، مستلزم عبورازچند خوان دیگر ازجمله گرفتن لیسانس رانندگی است . ضمناً درهمینجا یک دورفلسفی کوچولو هم پیش می آید به این شرح که ازطرفی شما اول باید کار کنید تا پول خرید اتومبیل وهزینه آموزش رانندگی را فراهم کنید . وازآن طرف ، اول باید اتومبیل داشته باشی تا کاری فرا چنگ آوری . بیا ودور را بشکن .
درخوان سوم شما باید موبایل نیز داشته باشی تاهمیشه دردسترس حضرت مولا وجناب کارفرما قرار داشته باشی . البته این یکی آسان ترین خوان است .
درخوان چهارم شما هنگام ورود به کارگاه باید « کارت سرخ یا قرمز » باخود داشته باشی ؛ یعنی قبلاً کورس « ایمنی و سلامت درمحیط کار » را گذرانده ومدرکی بنام کارت سرخ از اتحادیه کارگری دریافت کرده باشی . عبورازاین گردنه ، مستلزم عضوشدن دراتحادیه وسپس پرداخت حق العضویت ( سالانه 500 دالر ) است .
درخوان پنجم وششم شما باید دو کارت دیگر ( البته اینبار به رنگ سفید ) باکارکرد وخاصیت مشابه با کارت قیلی دریافت نمایید که هرکدام اندکی دوندگی وهزینه لازم دارد .
وسرانجام درخوان هفتم شما مدرکی دال برپیشینه وتجربه کاری درهرعرصه ای که متقاضی کاروشغل درآن عرصه هستید ، ارائه نمایید که عبورازاین مانع واقعاً کار حضرت فیل است .
هرگاه شما رستمانه به مصاف اژدهای ده سرمشکلات بروید وهرهفت خوان رابه سلامت عبورکنید وهفت شهرعشق را عطاروار رکاب بزنید ؛ آنگا هست که چشمان کم فروغ شما به جمال پرفروغ حضرت « کار » روشن خواهد شد . البته این پایان ماجرانیست . پس ازیک هفته جان کندن ، با اولین دریافت حقوق ، سروکارتان با کرام الکاتبین دولت واتحادیه کارگری می افتد . اگرهفته ای 600 تا 700 دالر دستمزد دریافت کنید ، باید 150 دالر ( ماهیانه 600 و سالانه 8000 دالر ) آ نرا به حساب دولت واریز کنید . اگردستمزد ودرآمد شما افزایش پیداکند ، میزان مالیات هم به تناسب بالا می رود وگاه به چهل درصد درآمد ودریافتی شما هم می رسد . بعلاوه اینها ، حق العضویت در اتحادیه کارگری را نیزباید پرداخت کنید که قبلاً اشاره شد .
غرض ازاین مقدمۀ ابن خلدون ، ذکر پیوستن نگارنده به جنبش کارگری وپرولتاریای جهانی بود . ازآنجاکه درآستانه کریسمس وسال نومیلادی ، کورس زبان آموزی ما به مدت 32 روز تعطیل است ، من تصمیم گرفتم که کریسمس را نه با می وموسیقی ، بلکه با کار وامرارمعاش سپری کنم . ازآنجا که کارفرما یا مولای ما یکی ازدوستان هموطن وهمزبان است ، سه خوان اول کار وکارگری یعنی زبان ، موتر و موبایل به سهولت پشت سرگذاشته شد . روز دوشنبه 18 دسامبر ، ساعت شش صبح ، ملبس به لباس مقدس پرولتاریا ، به جرگۀ زحمتکشان ورنجبران پیوستم و کلاه خودبه سر عازم آوردگاه شدم . پس از یک ساعت طی طریق توسط موتر ، به کارگاه مورد نظر رسیدیم وقراربود ساعت هفت مشغول رزم شویم . به محض ورود به کارگاه ، خوان چهارم سرراهم سبز شد ؛ یعنی نمایندۀ اتحادیه کارگری ازمن کارت قرمز خواست که من نداشتم واو هم مرا اجازۀ ورود به محل کار نداد . تا ساعت 11 یعنی به مدت چهار ساعت دراتاق اتحادیه متوقف ماندم . درآن ساعت یکی از کارگران هموطن مرا با موترش به دفتراتحادیه درمرکز شهر برد ودرآنجا پس از پرداخت سی دالر ، برگه ای دریافت کردیم که دربردارنده ای زمان برگزاری کورس ایمنی کارگری بود . وقتی برگشتیم و ورقه را به نماینده اتحادیه نشان دادیم ، اواذن دخول صادر فرمود و پس ازنیم روز بلاتکلیفی ، عملاً واردکار شدم ونیم روز تمام را چنان رستمانه کاروپیکارکردم که شاید روح استالین هم ازداشتن چنین پرولتاریایی خوشنود شده باشد . روزهای نوزدهم وبیستم نیز به همین روال ومنوال گذشت . اما روز بعد هوای شدیداً متغیر وجن زده ای ویکتوریا به 35 درجه رسید که اتحادیه کارگری ، کارکردن درچنین هوایی را ممنوع می داند . درمقابل دوونیم روزکار ، سه روزدیگر خانه نشین شدم . فردا هم یکشنبه وتعطیل عمومی است وازپس فردا هم تعطیلات کریسمس وسال نو شروع می شود که 10 تا 15 روز ادامه دارد . با این حساب نمی دانم که دراین 32 روز تعطیلی کورس زبان ، من می توانم تعداد روزهای کاری ام را به پنج وشش روز برسانم یا نه ؟