تبليغاتX
گلشن خاورزمین
گلشن خاور زمین
یاد داشت ها وگاه نوشت های مسیح ارزگانی
پنجشنبه بیستم دی 1386

هراس هاوكابوس ها

                                                   قسمت اول 

(یادداشتی بر داستان خاکستر و خاک)

 

داستان نسبتاًبلند«خاکستروخاک»اولین تحربۀادبی ـ هنری نویسندۀ هموطن مقیم فرانسه«عتیق رحیمی»است که در64صفحه به همت نشرورجاوند(تهران)درسال1381وباشمارگان2000نسخه،چاپ ومنتشرشده است.تاریخ پایان اثرنیز،ماه مۀ1997(پاریس)ثبت گرديده است.                                                                  

بنابرروایتی این داستان تاکنون به19زبان وبنابرروایت دیگربه22زبان زندۀ دنیاترجمه شده است.خاکستروخاک علاوه برداستان،فیلنامه هم هست.وهم اینک فیلمی براساس آن درحال گذراندن مراحل فیلمبرداری می باشد.(درحال حاضرفیلم مذکورساخته شده ودرسینماهاوتلوزیون های مختلف به نمایش درآمده است.)به گفتۀ نویسنده،این داستان دراصل وآغاز،خلاصۀیک فیلمنامه بوده است(اقتدارملی/35).آنچه درپی می خوانید،یادداشت هاوبرداشت های یک خواننده است از اثرمذکوربه عنوان یک داستان نه فیلنامه:                                                             

خلاصۀ داستان:

قریۀ آبقول درحوالی شهرپلخمری موقعیت دارد.زمانی چندمأمورحکومت خلقی برای جلب جوانان به خدمت عسکری،واردقریه می شوند.نیمی ازجوانان دم جلب می گریزندونیم دیگرپنهان می شوند.مأموران به بهانۀ تلاشی خانه ها،دست به چپاول وتاراج قریه می زنند.نیمه شب چندنفرازقریۀ مجاورمی آیندومأموران راسرمی برند.یک روزبعدتانک هاوطیاره های روسی اززمین وهواآبقول راموردهجوم قرارمی دهندوبه جهنمی ازآتش وخون تبدیل می کنند.پیرمردی بنام"دستگیر"همسر،فرزندجوانی بنام قادروعروس باردارخود(زينب)رادراین حادثه ازدست می دهد.ازاو0نوه ای بنام "یاسین"باقی می ماندکه اوهم شنوایی خودراازدست می دهد.فرزندارشدپیرمردوپدریاسین که"مراد"نام دارد،کارگرمعدن ذغال سنگ کرَکرَدرحوالی پلخمری است.یک هفته بعدازحادثه،پیرمرددستان نوۀ ناشنوایش راگرفته راهی معدن می شودتامرادراازماوقع مطلع سازد.اوبه مدخل ورودی معدن می آیدوکناردکه ای نگهبانی،منتظرلاری های ذغال کشَ می ماند.دراینجابادکانداری بنام"میرزاقدیر"آشنامی شودوسرگذشت خودرابرای اوتعریف می کند.تارسیدن لاری،نوۀ پیرمردبه خواب می رود.اویاسین رانزدمیرزاقدیرمی گذاردوخودهمراباموتروانی بنام"شاه مرد"راهی معدن می شود.درآنجابه دفترآمرمعدن می رودوسراغ فرزندش رامی گیرد.درکمال تعجب می شنودکه آمرمی گوید:مرادازهمه چیزخبردارد.می داندکه برسرقریه چه آمده است.نه تنهاخبرقتل مادر،برادرجوان وهمسرباردارش راشنیده؛بلکه خبرقتل پدرش راهم شنیده است.

دستگیرباشنیدن این خبر،آخرین امیدخودرا هم ازدست می دهدوباحدیث نفس این جملات:« مرادبی همت شده،بی ننگ شده...دیگرمرادی نیست،مرادت رفت...»دفترآمرراترک می کند.درکمال حیرت وسردرگمی چندقدمی بسوی دروازۀ معدن برمی داردکه پیش خدمت آمر،دزدانه به اونزدیک می شودومی گوید:« بابه گپ پیش خودت باشه،به مرادگفتن که مجاهدین واشرارتمام خانوارشه قتل کدن،ازخاطری که مرادبه مادن کارمی کنه.»ودستگیربه سوی درخروجی معدن راه می افتد.

این خلاصۀ ماجرای "خاکستروخاک"است که براساس روايت خطی وساختارنقلی طولی،وبرمبنای ترتیب زمانی حوادث،تهیه وتنظیم شده است؛یعنی هرگاه رویدادهای داستان رابرروی یک خط مستقیم وبراساس زمان وترتیب وقوع حوادث روایت کنیم،چنین خلاصه وطرحی به دست خواهدآمد.امانویسنده ازاین شیوۀ روایت کهنه وساده استفاده نکرده است؛بلکه شیوۀ نسبتاًامروزی ونوی رابه کارگرفته است که فعلاًآن را"روایت توده ای"می نامیم.دراین شیوۀ جدیدگویانویسنده آن خط طولی ومستقیم راشکسته،تبدیل به چندپاره خط نموده،سپس این قطعه هارابه شکل تودۀ بی قواره روی هم قرارداده است.

نویسنده به مدداین شیوه وشگرد،زمان ومکان رادرداستان محدودکرده است.مدت زمانی که حوادث داستان بطورطبیعی وبدون تصرف نویسنده، دربسترآن زمان اتفاق می افتد،حدوداًيك هفته است؛امابه یاری شگردمذکور،به هفت یاهشت ساعت تقلیل یافته است.داستان ساعت نه صبح آغازوچهاریاپنج عصرپایان می یابد.مکان وفضای داستان نیزبه شدت فشرده است وازکنارپل وغرفۀ نگهبانی تامحوطه اصلی معدن وساختمان آمریت رادربرمی گیرد.این فضاوزمان،وحوادثی که در بسترآندواتفاق می افتدتنها25%تا30%حجم داستان رابه خوداختصاص داده است؛درحالی که 70%بقیۀ حجم داستان راخیالات،اوهام،خاطرات،هراس هاوکابوس های درونی پیرمردتشکیل می دهدکه ازذهن وزبان اوروایت می شود.

زاويه ديدداستان،داناي كل محدوداست.نويسنده پشت سرشخصيت اصلي(دستگير)پنهان گشته،ازطريق ذهن،زبان،چشم ورفتاراو،وبامخاطب ساختن او(دوم شخص مفرد)داستان راروايت مي كند.نويسنده همه جاشانه به شانهء دستگيرحركت مي كند.همه چيزرادربارهءاومي داند.ازاعماق ذهن وضميرش آگاه است.امادرموردديگران،دانايي نويسنده محدودبه حواس ودريافت دستگيراست.

محتواودرونمايهءداستان:

«خاكستروخاك»يك نمايش تراژيك وغم انگيزاست.ازدروديوارداستان،غم ومصيبت مي بارد.ازهرگوشه وبيشهءآن،ندبه وناله به گوش مي رسد.برسراسرماجراهاي داستان،حادثه وفاجعه سايه افگنده است.آدم هاي داستان اغلب ماتمدار،غمزده وآشفته اند.همهءآنهازخم خورده ورنجورند.زخم جنگ واشغال.حتي آدم هاي منفي داستان كه درچهرهءگروه حاكم وظالم ظاهرشده اند،آنهاهم زخمدارجنگ هستند.آمرمعدن پايش مي لنگد(صحفه55)وپيش خدمتش هم چشم راستش معيوب است(صفحه54).سايرآدم هانيزيازخم جسمي خورده اندويازخم وضربهءروحي.به همين خاطرجملگي ماتمدارومصيبت زده اند.اغلب آنهادنبال مونسي مي گردندتاغم هاي خودرابااوقسمت كنند.

دستگير(شخصيت اصلي)سه غم واندوه بزرگ دارد:

1-مصيبت ازدست دادن خانواده؛چنانكه خودش به شاه مردمي گويد:« ني بيادر!غم دارم،غم يگان وقت شمشيرمي شه».

2-مصيبت نوه اي كه مادروشنوايي خودرا ازدست داده،وبال گردن پيرمردمانده است:« اي هم گپه شنيده نمي تانه.فكرمي كنم همراي سنگ گپ مي زنم.دلم ريزه ريزه ميشه» (ص27).

3-غم ودرماندگي اينكه چگونه مرادرا ازآنچه برخانواده اش رفته است مطلع سازد:« كل غمايك طرف غم گفتن مصيبت به بچيم ديگه طرف» (ص30).

"فتح"دروازه بان معدن هم غم دارد؛امامعلوم نيست چرا.ميرزاقديردربارهءاومي  گويد:« اودروازه بان آدم بدنيس...غم اوراخراب ساخته»(ص21).خودميرزاقديرهم غمباروزخمداراست.يكبارازناحيهءفرزند،زخم دلشكن برجگرداردكه پول،تفنگ ومقام رابرپدرترجيح داده وبرخلاف ميل پدررفته روسيه و"ضابط ماشيني"شده است.بعد«زنش دل انداخت ومرد»(ص42) وبااين حادثه ستون خيمه وخرگاهش فروريخت.درسومين مرحله،ميرزاترك شهروديارمي كندودرواقع سربه كوه وبيابان مي گذارد:« ميرزاقديرازكابل گريخت.خانه ودكانه ماند» (ص42).آنهمه سخنان حكيمانه واديبانه كه درتفسيروتقسيم غم مي گويدوناله هاي كه ازضحاك هاي عصرداردوشكوه هاي كه ازسهراب هاي امروز،درواقع حديث نفس خوداووخودنوعي اوست.آنجاكه مي گويد:«اصلاًجواناي امروزخودشان ضحاك شدن.همراي شيطان رفاقت مي كنندوبابه خودده گودال مي اندازن» (ص28)يا« سهراب هاي امروزنمي ميرند،مي كشند» (ص42)يا« قدرت ايمان مردم شده،بجاي كه ايمان قدرت شان باشه» (ص28).احتمالاًدرهمهءاين جملات اشاره به فرزندخودوديگرتازه به دوران رسيده هاي عصرونسل اوداردكه قدرت،ايمان شده است وهمه چيزرابه پاي پول،مقام وقدرت قرباني مي كنند.حتي باشيطان (كه دراينجامي تواندشيطان سرخ باشد)رفاقت مي كنندتاپدرهاي خودرابه گودال اندازند.

خردسال ترين چهرهءاين داستان(ياسين)نيزبزرگترين زخم خورده دراين مجموعه است.علاوه برازدست دادن مادر،مادربزرگ وعمو؛شنوايي خودرانيزازدست داده است.درطول يك هفته اي كه ازبمباران گذشته است،پيوسته ازروزحادثه مي گويدوبااشارات دست،صحنهءبمباران راترسيم مي كند.

برادر،پسرخاله وبرادرزن دستگيركه تنهايك باردرداستان ازآنهايادشده است نيزمصيبت ديده وفاجعه زده اند:« هركي درغم مردهءخودبود.برادرت دركنارخرابه اش نشسته بودبه اميدشنيدن يك آه آشنا...پسرخاله ات گريه كنان به زيرويرانه ها،پارچه لباسي يادستمالي مي جست تامرده اش راكفن كند.برادرزنت رفته بوددرطويله ويرانش،به كنارگاومرده اش جاانداخته بودوازپستان هاي كرختش شيرمي مكيدومي خنديد»(ص45).

مرادشخصيت نامرئي داستان نيزمصيبت زده وفاجعه ديده است.اوقرباني اصلي منطق جنگ است كه به گفتهءميرزاقدير«منطق جنگ منطق قربانيست».مرادازطرفي اعضاي خانواده اش قتل عام شده اندويگانه فرزندش شنوايي خودرا ازدست داده است وازديگرسووازهمه بدتر،اوخودرامقصراين قتل عام مي داند؛زيرابرايش گفته اندچون تودرمعدن دولتي كارمي كني،مجاهدين آنها(خانواده ات وروستائيان)راقتل عام كرده اند.به اين خاطرمراددچارعذاب وجدان مي شود.نصف شب بيرون مي آيد،دورآتش سينه مي زندوخودرادرآتش مي اندازد.

ازميان اينهمه آدم هاي فاجعه ديده،سه نفربه مرزجنون رسيده اند.اولي زينب است كه بعدازانفجاربمب درحمام،برهنه ميان دودوآتش مي دودومي خندد.دومي برادرزن دستگيراست كه ازپستان گاومرده شيرمي مكدومي خندد.سومي هم مراداست كه نيمه شب،برهنه بيرون مي آيدوخودرادرآتش مي اندازد.

دونفرديگرهم تعادل رواني خودرا ازدست داده اند:يكي ياسين وديگري فتح دروازه بان.

حال،اين آدم هاي زخم خورده وفاجعه ديده،به كدام قشراجتماعي تعلق دارندوپايگاه وجايگاه طبقاتي آنهاكجاست؟

شخصيت اصلي(دستگير)كشاورزودهقان است:« كه روزانه هرروزده ساعت وحتي بيشترايستاده اي وبالاي زمين هاكارمي كني»(ص8).طبعاًخانواده اويعني قربانيان بمباران هم مردمان كشاورزند.مرادكارگرمعدن است.فتح نيزكارگرودروازه بان معدن است.ميرزاقديرخرده فروشي هست كه قبلاًدرشوربازاركابل دكان داشته،بعددوسال درمعدن كاركرده است وحالادكّه اي درمجاورت پلي داردكه شمال كشوررابه كابل متصل مي كند.ياسين هم به قبيله اي پدرش تعلق دارديعني فرزنديك كارگراست.

چنانكه به وضوح مشاهده مي شود،همه آنهابه طبقه كارگران،زحمتكشان ودهقانان جامعه تعلق دارند.جملگي پرولتر،رنجبرواستثمارشده هستند.هيچكدام فئودال وشكم كلان نيستند.ازطبقه مفت خواران(ملاها،خان ها،ارباب هاو...)هم نيستند.همگي خلق محنت كشيده ورنجكش اندواهل بيل،داس وچكش.

اينجاست كه داستان ازدوفريب بزرگ پرده برمي دارد:

فريب اول:حزب حاكم وابرقدرت حامي آن كه خودراپيش آهنگ طبقهء كارگروحامي توده هاي زحمتكش مي خوانندوبراي برقراري ديكتاتوري پرولتارياوايجادبهشت كارگري ودهقاني،حلقوم پاره مي كنند؛درعمل ودرواقع چنين جهنم سوزان ورنج بي پاياني رابراي آنان رقم مي زنند.

دوم:سپس دريك تردستي وترفندزيركانه،اعمال ورفتارضدكارگري وضدبشري خودرابه امپرياليزم،ارتجاع،فئودال واشرارمسلح نسبت مي دهدوبه مرادمي گويندچون اوازطبقهءكارگربوده ودرمعدن دولتي كارمي كرده است،اشرار(مجاهدين)خانواده اوراقتل عام كرده اند.بااين ترفند،مرادرادچارعذاب وجدان مي كنندتااوخودرادرآتش اندازدوبي خبرازحقيقت ماجرابراي هميشه سربه نسيت گردد.درعين حال ماجرابگونه اي زيركانه كارگرداني مي كنندكه كينهءپدررانسبت به فرزندوكينهءمجاهدين رادردل مرادشعله ورسازند

درفريب وترفنداول،خانواده وقريه مي سوزدودرفريب دوم،پدروفرزند.درفازاول،خانواده وزندگي كارگرنابودمي شودودرفازدوم خودش.كارگردانان اين تراژدي غم انگيزهم قتل عام ونسل كشي مي كنندوهم دستان خودآلودشان راپاك كرده،كيفراعمال شان رابه گردن دشمنان خودمي اندازند.

آنچه تاحال گفته آمديم،فشرده اي ازمحتواودرونمايهءداستان بودكه دركمال صراحت ووضوح در"خاكستروخاك"آمده است.

آنگاه به پيونددروني وارتباط منطقي بخش هاواجزاءداستان نگاه مي كنيم،برخي آشفتگي هاي جزئي وفني به چشم مي آيدكه دراينجابه برخي ازآنهااشاره مي كنيم:

1- شخصيت اصلي كه نويسنده پشت سراوپنهان گشته است،بارهادرجريان داستان ازكرشدن ياسين مي گويدواينكه اوهيچ صدايي رانمي شنود:«به كي مي گويي؟به ياسين؟اوكه حتي صداي سنگ راهم نمي شنودچه رسدبه صداي لرزان وناتوان تو» (ص10).بااين حال درآغازداستان وقتي دستگيرازكنارپل بلندمي شودوبه سوي غرفهءنگهباني راه مي افتد،ياسين راصدامي زندواوهم درواكنش به صدا،دنبال پدربزرگ خودراه مي افتد:« به سوي غرفه روان مي شوي.ياسين راصدامي زني.كودك هم برمي خيزدودامن كرتي ات راگرفته،همقدمت مي افتدبه راه» (ص6).معلوم نسيت اين كودكي كه يك هفته پيش درجريان بمباران شنوايي خودرابطوركامل ازدست داده،درسراسرداستان هم كّروناشنواست،چطوردرتكه اي ازداستان موردخطاب قرارمي گيردواوهم به صداعكس العمل نشان مي دهدوبرمي خيزدودنبال پدربزرگ به راه مي افتد.

2- نويسنده ازذهن وزبان دستگير،بارهاحادثهءبمباران وكشته شدن اعضاي خانوادهءاورابراي ماروايت مي كند.يكباربراي ميرزاقدير،بارديگربراي شاه مردوبارهادرعالم خيال براي مراد،ماجراراتعريف مي كند.چندين بارديگربدون مخاطب خاص ماجراي مذكوردرذهن راوي (دستگير)تداعي مي شودونويسنده ازذهن اوبراي ماگزارش مي كند.درهمهءاين مواردفقط ازسه نفرمقتول سخن به ميان آمده است:همسرمراد،مادرش وبرادرش.دريك موردهم اشاره شده كه زينب(زن مراد)چهارماهه بارداربوده است.امادرهمهءموارديادشده ازمقتول چهارم يعني همسرقادرهيچ سخن واشاره اي درميان نيست.حتي گفته نشده كه اومجردبوده است ويامتأهل.ولي تنهادريك مورد(صحبت باشاه مرد)پيرمرديعني دستگيركلمهء"دوعروس"رابرزبان مي آورد:«ازويراني قريه مي گويي،اززنت،ازفرزندت،ازدوعروست،ازياسين...» (ص46).حال نمي دانيم كه دراين يك موردخطايي پيش آمده ودرواقع پيرمرديك عروس بيشترنداشته است؛يااينكه نه واقعاًپاي دوعروس درميان است.هرگاه درعالم واقع پيرمرددوعروس داشته باشد،بايدگفت درتمام مواردي كه اوتنهاازيك عروس خوديعني زن مرادومادرياسين يادمي كند،تبعيض نارواوبدون دليل رواداشته شده است.هرگاه درعالم واقع فقط يك عروس داشته باشد،آنوقت دراين مورداخير(صحبت باشاه مرد)كه ازدوعروس يادمي كند،خبط وخطاي آشكاررخ داده است.

3- به نظرمي رسدنويسنده،افراديااشيايي راكه براي شكل گيري،تدوام وپيشبردداستان لازم ونيازداشته،بصورت معجزه آساازحادثهءبمباران قريه نجات داده است.يكي ازآنهاياسين است وديگري دستمال گل سيب.

درروزحادثه،خانهءپيرمردبه قبرستان اعضاي خانواده اش مبدل شده است:«ازخانه چيزي نمانده بود.خانه قبرستان شده بود.» (ص27).حمام يعني محل قتل زينب نيزدچارانفجاروتخريب شده است:« ده حمام بود.يك بم ده حمام افتاده بود.حمام كفيده بود.» (ص26).ديگرخانه هاي قريه مانندخانهءبرادر،برادرزن وپسرخالهءدستگيرنيزويران شده است وآنهازيرآواردنبال آوازآشنايي مي گردند.

حال باتوجه به آنچه گفته شد،جاي اين پرسش باقيست كه ياسين درروزحادثه كجابوده است كه ازآن رويدادمرگبار جان به سلامت برده ودرعين حال كّرهم شده است؟اودرخانهءخود(خانهءپدربزرگ)نبوده .همراه مادرش درحمام هم نبوده.درخانه هاي ديگربستگان وسايرخانه هاي ويران شدهءقريه هم نبوده است.پس اودركدام گوري بوده است كه طبق ميل وصلاحديدنويسنده بايدزنده بماندوشنوايي خودراهم ازدست بدهدتابعداًچاشني احساس برانگيزي براي داستان شود،درپيشبردجريان داستان كمك كند،بسياري ازخاطرات رادرذهن پدربزرگ تداعي كندو...

اين ابهام وسؤالي است كه نويسنده ازكنارآن شرجه رفته است وتوضيح نداده كه كجاوچگونه ياسين نجات يافت؟آياچنين اتفاقي ازمتن وبسترحادثه بصورت منطقي وباورپذير،پديدآمده است ياازميل وصلاحديدنويسنده؟وقتي خواننده درمتن اثربه پاسخ اين پرسش دست نيابد،حق داردكه بگويد:چون نويسنده اين آدم رالازم داشته،بصورت معجزه آساازمهلكه نجات داده است.

سرگذشت دستمال گل سيب هم به همين ترتيب است.پيرمرددرجايي مي گويد:« مگرخداراازيادبرده اي؟نه،لباس هايت نمازي نيست.يك هفته است كه همين يك دست لباس،چه درخواب چه دربيداري برتنت است»(ص24).بااين حساب اولباس هايش راحتي نتوانسته است اززيرآواربيرون بياورد.آنهايادرآتش انفجارسوخته اندويازيرآورامانده اند.امادستمال گل سيب كه آنهم جزءالبسه است وعلي القاعده بايدهمين سرنوشت راداشته باشد؛صحيح وسالم مي ماند.چرا؟چون بوي زن پيرمردرامي دهد،مي خواهدعرق مرادراباآن پاك كندوكاركردهاي ديگري درپيشبردداستان دارد؛لذابه شكل معجزه آساازحادثه نجات پيدامي كندوگردي هم بردامن گلدارش نمي نشيند.داستان باهمين دستمال شروع مي شود.تصاويربسياري را ايجادمي كند.كنارپل،پيش دكان ميرزاقدير،درموترشاه مرد،دردفترآمرمعدن وحتي هنگام بازگشت وپايان داستان،اين دستمال حضوردارد.پس دستمال گره گشاوكارسازاست وبه دردنويسنده مي خوردوبايدبدون توضيح ومنطق،صحيح وسالم باقي بماند.

     

+ نوشته شده در 23:10 توسط مسیح ارزگانی.