تبليغاتX
گلشن خاورزمین
گلشن خاور زمین
یاد داشت ها وگاه نوشت های مسیح ارزگانی
پنجشنبه یکم آذر 1386

هراس هاوکابوس ها

                                                          قسمت دوم 

(يادداشتي برداستان خاكستروخاك)

 

در قسمت پیشین این یادداشت به محتوا و درونمایۀ داستان «خاکستر و خاک» پرداختیم و با نگاه و رویکرد تحلیلی و توضیحی، جانمایه و روح داستان را شرح دادیم. در این قسمت به ساخت وبافت اثر ، و قاب و قالب آن محتوا می پردازیم و در چند پاراگراف کوتاه در ارتباط با ساختار و ساختمان داستان سخن می گوییم:

(1)

نخستین پرسشی که در ارتباط به فرم و ساختار این اثر به ذهن می آید اینست که «خاکستر و خاک» رمان است یا داستان کوتاه؟ به گمان و باور خود نویسنده (عتیق رحیمی) این اثر تنه به تنۀ داستان بلند می زند و بدون اما و اگر باید در قفسۀ رمان ها جای گیرد.[i][1] برخی از کسانی که در معرفی و تبلیغ «خاکستر و خاک» قلم زده اند نیز آنرا در زمره و جرگۀ رمان جای داده اند. اما به گمان نگارنده، اثر مذکور نه تنها رمان نیست؛ بلکه رمانچه و یا بریده ای از یک رمان هم به حساب نمی آید. چه از لحاظ حجم و بلندا، چه ساختار  وبافتار و چه از نظر پیام و تفکر، هیچ قرابت و شباهتی به داستان بلند یا رمان ندارد. به گمان حقیر این اثر یک «داستان کوتاهِ بلند» است؛ یعنی از لحاظ فرم، محتوا و حتی حجم ، یک داستان کوتاه به حساب می آید؛ منتهی اندکی فربه و متورم. و در نتیجه کمی بلند تر از داستان کوتاه متعارف از آب درآمده است. در نهایت و فرجام «خاکستر و خاک» یک داستان کوتاه است؛ ولی با اندکی تورم و کمی بلند تر از معمول. پر واضح است که اندکی فربه شدن و ازدیاد حجم، ماهیت و هویت چیزی را تغییر نمی دهد. چنانکه انسانی هر چند تنومند و غول پیکر باشد ، بازهم «غول» نمی شود. مگس هر چند هم فربه و تنومند باشد، باز هم «سیمرغ» نمی شود. با این حساب «خاکستر و خاک» ماهیتاً داستان کوتاه است با اندکی بلندا ، که می شود همان «داستان کوتاهِ بلند».

(2)

در کتاب «تأملی دیگر در باب داستان» و در فصل «معیارهای ارزیابی» چنین آمده است: «اولین محک ما برای ارزیابی یک داستان اینست که بپرسيم تا چه حد این داستان به هدف و منظور اصلی خود دست یافته است.»[ii][2]

بعبارت دیگر باید ببینم نویسنده با چه انگیزه و دغدغه ای دست به قلم برده ، با چه هدف و مقصودی دست به خلق این اثر زده است؟ در پی انتقال و ارسال کدام پیام، اندیشه و احساس بوده ، یا به دنبال نشان دادن چه چیزی و آشکار کردن کدام زاویه پنهان بوده است؟ اگر نویسنده توانسته باشد هدف و مقصد اصلی خود را روشن و شفاف به خواننده منتقل کند و مخاطب اثر نیز منظور و مراد او را به وضوح دریافت کرده باشد؛ می توان گفت خالق اثر در آزمون نخست و از اولین خوان به سلامت عبور کرده است.

اگر با این معیار و ترازو به سر وقت «خاکستر وخاک» برویم و به ارزشيابي آن بنشینیم؛ باید بگوییم نویسنده از این آزمون ورودی و اولیه، سربلند بیرون آمده است. آنچه را می خواسته به خواننده نشان دهد، به صراحت و وضوح نشان داده است. گفتنی ها را با تأکید و تکرار بیش از حد نیاز به خورد خواننده داده است. از این زاویۀ دید هیچ نکته مبهم و گره ناگشوده ای در داستان نیست. حتی با یکبار خواندن هم می توان مقصد و مقصود نویسنده را تمام وکمال دریافت کرد.

(3)

از دیگر شاخص ها و معیارهای یک  داستان موفق ، عمیق و دیریاب بودن آن است؛ به این معنی که داستان حاوی لایه های پنهان و نکته های نهان در بطن و متن خود باشد؛ البته همراه با اشارت ها و بشارت هایی که خواننده به مدد آنها بتواند نقبی به درون و بطون داستان بزند و رازهای سر به مهر آن را کشف کند. چنین اثری خواننده را به تعمق، تأمل و تفکر وا می دارد. تلاش و تکاپوی ذهنی و جهاد فکری او را بر می انگیزد. بدنبال این تعمٌق وتکاپو ، او لایه های نامکشوف و اندیشه های نامکتوب داستان را کشف می کند. به گنج های نهفته در دل اثر دست می یابد. و در نتیجه و در نهایت به لذت ناب هنری دست می یابد و از لذت کشف بهره مند می شود.

چنین داستانی بارها و بارها ارزش خواندن را دارد. یکبار مصرف و روزنامه ای نیست. تاریخ انقضاء ندارد. می توان بارها خواند، تأمل کرد و از آن لذت برد. ممکن است با هر بار خواندن و فرو رفتن به اعماق آن، گوهر های ناشناخته و نایابی صید گردد و نکات بدیعی به دست آید. هر کس به فراخور فهم و دانش ادبی و ذائقه هنری خود می تواند برداشت و تفسیری از اثر داشته باشد و خوشه و بهره ای از خرمن و دامن آن برچیند.

صد البته که خلق چنین اثری کار هر کس نیست. گاو نر می خواهد ومرد کهن. تفکر ژرف می طلبد و قدرت تخیل بالاو تجربۀ فراوان.

داستان «خاکستر و خاک» را اگر با این ترازو وزن کنیم و با این معیار محک بزنیم، تقریباً نمرۀ آن  صفر است. «خاکستر وخاک» آنسوی چهره و آنروی سکه ندارد. لایه ها و ایده های پنهان ، و اسرار نهان در داستان به چشم نمی آید . هر چه هست همین لایه و پوستۀ ظاهر است. از لایه ها و ایده های پنهان، خبر و اثری نیست. دار و نادارش این روی سکه و این سوی چهره است. برای درک و دریافت محتوا و پیام داستان، نیازی به مجاهده و مکاشفه نیست. بدون رنج می توان به گنج رسید. به عرق ریزی روحی و جهاد فکری نیاز نیست.

البته با همۀ این احوال نمی توان بر نویسنده خرده گرفت که چرا داستانش عمیق نیست و چرا الزاماً و اجباراً چنین اثری خلق نکرده است؛ زیرا هر سوژه و موضوعی از چنین ظرفیت و استعدادی برخوردارنيست. سوژه ها و موضوع های محدود و معدودی از چنین مزیت و قابلیتی برخوردارند. هرگاه سوژه مورد نظر نویسنده در ذات خود فاقد ظرفیت و کشش لازم برای عمق و ژرفا بخشیدن به اثر باشد، تلاش خالق اثر در این جهت، ره بجایی نخواهد برد. و اگر هم به فشار و خشونت متوسل شود تا به هر قیمتی- چه به مهر علی و چه به قهر علی- داستانش را عمیق و تودار سازد، منجر به ابهام مخل و پیچیدگی مصنوعی در داستان خواهد شد. در اینصورت احتمال دارد که اندیشه و پیام داستان به جای دیریاب بودن، اصلاً نایاب شود و کسی موفق به درک و دریافت آن نگردد.

به نظر می رسد سوژۀ «خاکستر و خاک» از آن سوژه هایی است که نمی تواند دستمایۀ یک داستان عمیق و دیریاب قرار گیرد. این سوژه بیشتر برون گراست تا درون گرا. نشان دادنی است تا پنهان کردنی. به نمایش گذاشتن درگیریهای بیرونی آدم ها و سرگذشت عینی آنها را وجهه همت خود قرار داده است.

بنابراین نمی توان نویسنده را ملامت کرد و بر او عیب گرفت که چرا داستان ژرف و پر راز ننوشته است؛ اما با اینهمه ، اگر اثری مدعی باشد که در مرز شاهکار قدم می زند و در زمرۀ آثار جهانی راهی بازار  بورس ادبی جهان شده و به زبان های زندۀ دنیا ترجمه شده است؛ قطعاً چنین سادگی، عریانی و سطحی نگری، از ارزش و جوهر هنری و ادبی آن می کاهد و او را از فتح چنین قلعه ای باز میدارد. از گفته های برخی از مبلغان و مروجان این داستان بر می آید که آنان «خاکستر و خاک» را تنها محصول ادبی صادراتی افغانستان در سالهای اخیر می دانند . بیاییم این داعیه و ادعا را با یک کشور همسایه، هم تاریخ و هم فرهنگ مقایسه کنیم: «بوف کور» صادق هدایت تنها محصول صادراتی ادبیات داستانی ایران محسوب می شود که راهی به بازار جهانی ادب و هنر گشوده است . بر اهل بصر و نظر پوشیده نیست که ژرفا ، تفکر ، اسرار  و لایه های هزار توی «بوف کور» کجا و بی مایگی، تهی دستی و عریانی «خاکستر و خاک» کجا!

(4)

از دیگر شاخص های ارزشیابی یک داستان ممتاز و برتر، وجود عنصر جاذبه و کشش است. نویسنده می باید با گره افکنی ها ، بحران سازی ها و استفاده بهینه از عنصر تعلیق و هیجان در آغاز و تداوم داستان، حس  کنجکاوی و احساس شک وتردید خواننده راتاحدترشح بزاق، تحریک کند. چینش و ساماندهی رویدادها و مؤلفه های داستان باید به گونه ای باشد که خواننده را گام به گام به سوی اوج و گره گشایی داستان بکشاند. دغدغه ای اینکه بعداً چه خواهد شد و سرانجام این حادثه یا این شخصیت پر ابهام به کجا خواهد انجامید، لحظه ای رهایش نکند. اثری با چنین جوهره و پتانسیل از همان آغاز ، خواننده را اسیر کمند کشش خود می سازد و تا انتهای داستان رهایش نمی کند.

اگر با این معیار و میزان به ارزشهایی «خاکستر و خاک» بنیشینیم باز نمرۀ آن زیر ده و عدد یک رقمی خواهد بود. جاذبه و کشش چندانی در داستان دیده نمی شود. داستان با عبارت ساده ای«گشنه استم» آغاز می شود. بعد متوجه می شویم که گوینده این سخن کودکی بنام یاسین است که همراه با پدر بزرگش ، کنار پلی منتظر آمدن موتر هستند تا به معدن بروند. بعداً گفته می شود که مراد «پدر یاسین» در معدن زغال سنگ کار می کند و اینها می روند تا او را ببینند. بعد گفتگوهای پیر مرد (دستگیر) با فتح دروازه بان و میرزا قدیر دکاندار روایت می شود. تا اینجا (حدود 40% حجم داستان) با همین رویدادهای ساده و بدون کشش و هیجان سپری می شود.

اما آنگاه که دستگیر سرگذشت خود را که همان واقعۀ اصلی داستان است، برای میرزا قدیر توصیف می نماید، داستان جاذبه و کشش پیدا می کند ، خواننده مشتاق می شود تا از سرگذشت تکان دهندۀ دستگیر، خانواده و روستایش بیشتر آگاه شود. علاقمند می شود که فرجام کار او و لحظۀ ملاقاتش با فرزند و عکس العمل مراد را در برابر قتل عام خانواده، ببیند و بشنود.

اما صد دریغ و افسوس که این حلاوت ناشی از کشش که تقریباً از نیمۀ داستان آغاز می گردد به زودی کم رنگ و کم سو میشود؛ زیرا در نیمۀ دوم ، حادثه اصلی (بمباران روستا و قتل عام خانواده دستگیر) و دیگر حوادث خرد  ریز مرتبط با آن به حدی تکرار و تداعی میشودکه تداوم داستان، حسابی خسته کننده و کسالت آور می گردد. اینست که در نهایت نیمه دوم داستان نیز به سرونشت نیمۀ اول دچار میشود. و در مجموع عنصر کشش در کل داستان، ضعیف می نماید.

 

پی نوشتها:

 


 

 

 



[i][1]  هفته نامه «اقتدار ملی» شماره 35.

[ii][2]  تأملی دیگر در باب داستان، ترجمه محسن سلیمانی، ص 130.

+ نوشته شده در 19:20 توسط مسیح ارزگانی.